ژان نیکلا ارتور رمبو، شاعر فرانسوی و بنیانگذار شعر مدرن در 20 اکتبر 1854در شارل ویل چشم به جهان گشود.

پدرش که عاشق ماجراجویی و سفر بود به محض به دنیا امدن ارتور به کریمه رفت و تربیت ارتور و برادرش به عهده مادر تند خویشان افتاد.

رمبو در محیط غم انگیزی زندگی میکرد و برای تحصیل به همراه برادرش به مدرسه مذهبی رفت. و به زبان لاتین علاقمند شد و یادگیری این زبان را اغاز کرد.

در سن 10 سالگی در دبیرستان پذیرفته شد و با استعداد زودرس و خارق العاده خود استادان را به شگفتی انداخت.

وی در زبان لاتین پیشرفت زیادی کرد، چنانکه در سال1868(در سن14 سالگی!)شعری به مناسبت غسل ولیعهد نوشت و ولیعهد از او تشکر کرد، در سال 1869 3 شعر به زبان لاتین نوشت که یکی از این اشعار اوگوروتا(یکی از سلاطین افریقای شمالی) نام داشت، ارتور برای این شعر در مسابقات مدارس برنده شد.

شعر بعدی ارتور عیدی های یتمیان نام داشت که بعد از چند سال در مجله ادبیات فرانسه منتشر شد.

ارتور رمبو به مطالعه علاقه زیادی داشت، و اکثر اشعار باستان را بدون دشواری میخواند.

این شاعر پر کار و با استعداد موجب افتخار استادانش شده بود، ولی از طرفی نگران ارتور بودند، استادان می گفتند ارتور به راه نامناسبی میرود زیرا ارتور در اکثر اشعارش مردم را به شورش علیه حکومت تشویق می کرد.

 

 در سال 1869 3 شعر به زبان لاتین نوشت که یکی از این اشعار اوگوروتا(یکی از سلاطین افریقای شمالی) نام داشت، ارتور برای این شعر در مسابقات مدارس برنده شد.

  وقتی 16 سال داشت و در رشته ادبی درس میخواند با استادش "ایزامبار" که افکار انقلابی داشت اشنا شد و به وسیله "ایزامبار" ادبیات معاصر را شناخت.

و به اشعار شاعر بزرگ فرانسه"بودلر" علاقه زیادی پیدا کرد. در سال 1871 ساعتش را فروخت و به پاریس سفر کرد.

در حین انقلاب کارگران در فرانسه به صنف انقلابیان پیوست و پس از شکست این صنف به زندان افتاد، و به سختی بعد از چند روز از زندان ازاد شد.

در همان سال رمبو نامه ای به دوستش نوشت، عنوان این نامه"نثری در مورد اینده شعر"نام دارد.

ارتور رمبو از پیشوایان متکب سمولیسم بود، راهی به سوریالیسم پیدا کرد و تحول بسیار بزرگی در در شعر به وجود اورد. سرانجام ارتور رمبو در 10 نوامبر 1891 در مارسی درگذشت.

ارتور رمبو شاعری کم کار اما بسیار عمیقی بود(مثل یاس خودمون) و در سن نوجوانی توانست استعداد خارق العاده خود را نشان دهد.

و تمام اثار خود را تا سن 19 سالگی منتشر کرد. و بعد از این تا اخر عمرش اثری منتشر نکرد و به کار تجارت پرداخت.

گلچینی از شعر های ارتور رمبو

 

در عصرهای آبی  تابستان،

 پای به راه ها خواهم نهاد

تراشه های ذرت بر من خواهد نشست

 و علف های خرد پاکوفته ام

چون رویایی،

پاهایم خنکای علف را می نوشد

و خود وا می نهم

تا باد سر برهنه ام را در خود غرق کند

 حرفی نخواهم زد،

چیزی نخواهم اندیشید

اما عشقی بی کرانه

در روحم قد خواهد افراشت

و به دوردست ها خواهم رفت،

بسی دور، همچون یک کولی

و آنجا خوشبخت خواهم بود،

 چون گاه بودن با زنی .

 

رنگ بخشیدم به حروفِ صدادار به حروف بیصدا، شکل و حرکت دادم و بر خود بالیدم از این که، یک روز یا شاید روزی دیگر، با ضرباهنگ‌های غریزی، فعلی شاعرانه‌ ابداع کنم که همه‌ی معانی را بدهد، ترجمه‌اش را برای خویش نگاه داشته‌ام در ابتدا این یک تمرین بود. تمامِ سکوت‌ها را می نوشتم، تمامی شب‌ها را، از غیرقابلِ توصیف، یادداشت برمی داشتم. و سرگیجه‌ها را ثابت نگاه می داشتم.

 

بازش یافته‌اند چه‌چیز را؟- جاودانگی دریایی‌ست معبرِ خورشید

جانِ دیده‌بان زمزمه می‌کنیم اعتراف را به شب که چنان تهی‌ست و به روزِ آتشین

از رأیِ انسان‌ها از شورِ مشترک آن‌جا که رها می‌شوی و پرواز می‌کنی در آن

زیرا تنها از شما نسیم‌های اطلسین تکلیف می‌دمد بی‌آن‌که بگوییم: سرانجام

آن‌جا هیچ امیدی نیست هیچ جنبنده‌ای علم و صبر عذاب قطعی‌ست

بازش یافته‌اند

 

به چشم‌اندازِ پلشت، برازنده است پرچم و نعره‌هایمان صدای طبل‌ها را خفه می‌کند. در قلب شهرها، پلیدترین فحشا را تقویت خواهیم کرد. و قتل‌عام می‌کنیم شورش‌های منظم را. به سوی سرزمین‌های خیس‌خورده و فلفل‌زده*، در خدمتِ هیولاهای استثمارِ نظامی و صنعتی. بدرود اینجا، پیش به‌سوی هرکجا که شد! ما سربازانِ حُسن‌نیَت‌ایم، فلسفه‌‌ی توحش، از آنِ ماست جاهلانِ راهِ علم و مُحیلانِ رفاه. انفجار برای دنیای پرجنب و جوش. این است رژه‌ی حقیقی. به‌پیش! حرکت!

 

خدایا وقتی که دشت سرد است و در روستاهای درمانده، در طبیعت بی‌گل، صدای ناقوسِ نماز، خاموش. کلاغ‌های گرانقدرِ دل‌انگیز را فرمان بده که از آسمان فرود آیند.

قشونِ غریبِ بادِ سرد با فریادهای سهمگین به لانه‌هایتان هجوم می‌آورد. شما! بر فراز رودهای بلندِ زرد در جاده‌های کهنِ آهکی روی گودال‌ها، روی حفره‌ها پراکنده شوید و باز، گردِ هم‌‌آیید.

بر فراز دشت فرانسه آن جا که مردگانِ پریروز خفته‌اند، گردِ خود بچرخید مگر زمستان نیست؟ در دسته‌‌های بی‌شمار بچرخید، تا هر رهگذر بی‌اندیشد باز.

تکلیف را تو به یاد آور! ای پرنده‌ی سیاه محزون.

اما سرورِ آسمان ها! تو که از بلندترین شاخه‌های بلوط، بالاتری! ای دکلِ گمشده در شب مسحور! در قعر جنگل‌های درهم تنیده در علفزار، آن جا که از شکستِ بی فرجام، گریزی نیست، ماندگان را از چکاوک‌های ماه مه، بی‌نصیب نگذار!