نفهمیدم چیشد که رسیدیم به فرود آمدیم توی راه فقط به این فکر میکردم که چرا سلاحارو اونجا گذاشتیم ؟ تصمیم گرفتیم به ایستگاه فضایی برویم در روز ۲۳ اوت در ایستگاه فضایی بودیم وضعیت اونجا اسفناک بود در ناکجا آباد چند میلیارد انسان در ایستگاه ها تقسیم شده بودند مهمات نبود گرسنه بودند ما هم که در زمین بودیم فقط میتوانستیم مقدار خیلی کمی غذا ارسال کنیم کودکان گرسنه و استخوانی بودند رییس تپه به من گفت ۳۴میلیون کودک بر اثر گرسنگی فوت کردند + توجه توجه لویی بود + من همه ایستگاهها رو گشتم و تا حالا ۱۰۰ نفر تصمیم گرفته اند برگردند و بجنگند ، ازین ایستگاه کسی هست به ما بپیونده و تا ازین وضعیت بیرون شویم ؟ همه خواهان بازگشت بودند اما خیلی ها نایی نداشتند پس آنها را در ایستگاه گذاشتیم و برگشتیم *** در روز ۲۸ اوت در سنترال پارک نیویورک بودیم در روز های قبل به مجیستریوم رفته بودیم و از بین حیوانات هرج و مرجی و حیوانات تراریخته توانستیم سلاح ها را خارج کنیم محمد به جادوگران هرج و مرج پیامی فرستاد و معین شد ما در ضلع شرقی بجنگیم - نگاه کن محمد جان ما باید عصبانیشون کنیم تا نتونن تو رو مبهوت کنن پس ازین ۲۰۰۰ سرباز ۶۰۰ نفرشون رو در ضلع شرقی قرار میدیم × بله اقای مالن کار عاقلانه ایه اینجوری با تمام توان میجنگند و در حین عصبانیت جنگشون بیهوده خواهد بود
ساعت ۴ بامداد روز ۳۰ سپتامبر در میان بارش برف جنگی سخت شکل گرفت لویی در ابتدا ۳ جادوگر را کشت تا ما برتر باشیم محمد آتش را به بالای حیوانات برد و به طرزی عجیب حیوانات به درون آتش رفتند و حیوانات هرج و مرجی نصف شدند از سوی دیگر رییس تپه که با ما برگشته بود به ما اطلاع داد جادوگرانی از بوستون حرکت کرده اند و آخرین گروه جادوگران هستند کاملی پروندان که تنها کسی بود که میتوانست از اسلحه های هسته ای استفاده کند ۶۷۰ مول × ۴⁵ موشک شلیک کرد زمین در روشنایی فرو رفت چشم چشم را نمیدید فقط نور شلیک سلاح لویی بود که در بین معلوم بود یک ساعت گذشت تا چشم ها چیزی ببینند و جنگ ادامه یافت محمد دستور داد کسانی که در ضلع شرقی هستند شلیک کنند دیگر برف نمیآمد در میان گل و لای باز هم میجنگیدیم جادوگران از شدت عصبانیت خودشان را خسته کرده بودند ولی بازهم به جنگ ادامه میدادند. جادوگران با محمد کاری نداشتند و فقط با ما میجنگیدند محمد از گل و لای گلوله ای بزرگ ساخت و بر روی انها فرستاد جادوگران هم در گل و لای ماندند جادوگری به نام هنری فریاد زد - محمد این تویی که برای انها میجنگی نه انها برای تو تو داری خودت را برای انها فدا میکنی آنها تو را مسخره کرده اند مطمئن باش پس از جنگ دیگر به تو بها نمیدهند چون جادوگری و تو را زندانی میکنن محمد به زمین فرود امد لویی که خیلی وقت بود غیب شده بود ناگهان یک نارنجک از بالای ساختمان پزشکان به میان جادوگران شلیک کرد و هنری مرد جادوگران به لشکر تک نفره ما لویی حمله کردند کسی نبود از لویی پشتیبانی کند همه با جادوگران شلیک کردند اما تکه ای از قلب من رفت .... پایان قسمت ششم قسمت بعد قسمت پایانی



