طرفداری | در روزهایی که بحث درباره توپ طلا بسیار داغ شده و همه در تکاپو هستند که بازیکن مورد نظر خود را لایق توپ طلا معرفی کنند، تا به حال به این فکر افتادهاید که آیا دو بازیکن را فقط باید از مقدار پاس گل و گلهایشان سنجید؟ افتخارات تیمی؟ اصلاً معیار مشخصی برای کسب این جایزه وجود دارد؟ اصلاً در فوتبال فوق ستاره یا سوپر استار وجود دارد؟ سال 2019 در اکونومیست (یک روزنامه هفتگی بین المللی که به دو صورت مجله و دیجیتالی چاپ میشود و روی تجارت، سیاست، فناوری و برخی دیگر از مسائل تمرکز دارد) یک مقاله منتشر شد که برخی دانشمندان با استفاده از برخی محاسبات ریاضی به این نتیجه رسیدهاند که مربیان فوتبال، آخر فصل در بهترین شرایط بیشتر از 4 امتیاز نمیتوانند نصیب تیمشان کنند.

اما در مورد بازیکنان کمی این دادهها بهتر بود و با کنار گذاشتن مسی، باقی ستارههای فوتبال در نهایت 3 تا 4 امتیاز میتوانند به تیمهایشان کمک کنند. مدل سازیهای ریاضی حاکی از این است که ابر ستارهها یا ابر مربیها آنچنان که خود ادعا دارند و ما هواداران فوتبال فکر میکنیم، تاثیرگذار نیستند. رسانهها سالیان سال است که این خوراک را به مغز ما می دهند که بردن عناوین یا برنده شدن در بازیها، به ستارههای در زمین یا یک مغز متفکر در کنار زمین مربوط میشود. اما موقع شکست کسی جوابی ندارد، کسی نمیداند چطور یک تیم با یک کادر فنی و بازیکنان مشخص در یک فصل قهرمان میشوند و در فصل بعد برای کسب سهمیه لیگشان میجنگند. چگونه یکسری تیم از ناکجا آباد پیدا میشوند و عناوین را درو میکنند یا تا مراحل بالایی پیش میروند و به اصطلاح شگفتیساز میشوند؟ مطمئناً با وارد شدن به جزئیات و تحلیل ریز پارامترها میتوانیم به جواب این سوالات برسیم. ولی این توقع زیادی از گونه ما انسانها است. گونهای که هزاران سال زمان برده تا یاد بگیرد از سنگ ابزارآلات بسازد و زمانی نهایت تواناییاش در حد شمارش چند تیکه میوه بوده و حتی در قرن 21 نیز برای محاسبات ساده، محتاج به ماشین حسابها است. چگونه از این گونه بیچاره یا حداقل طرفداران عادی فوتبال مانند خود من، انتظار داریم که میلیاردها متغیر در ورزشی مثل فوتبال را بتوانیم تجزیه و تحلیل کنیم؟ ما چگونه قرار است هوش مصنوعی را درک کنیم؟ کمتر کسی میداند که هوش مصنوعی بازی ویدیویی فیفا، قهرمان سه دوره گذشته رقابتهای جام جهانی را به درستی پیشبینی کرده بود. اما ترجیح ما در این سالها این بوده که این پیشبینیها را به هشت پا، گربه، سگ و دیگر حیوانات واگذار کنیم. اگر تاکنون به رگ تعصب و سالها طرفداری فوتبالتان بر خورده و بتهایی که برای خود ساختهاید را در حال خراب شدن میبینید و با خود میگویید آخر یک مشت دانشمند و ریاضیدان خرفت از فوتبال چه میدانند، به همه شما پیشنهاد میکنم تا فیلم مانی بال را حتی یکبار هم که شده، تماشا کنید.
این فیلم بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده که اساس و پایه یک انقلاب عظیم در دنیای ورزش را نشان میدهد. در سال 2002 باشگاه بیسبال اوکلند با بحران مالی روبهرو میشود و ستارهها و بازیکنان مهم خود را به ناچار از دست میدهد. جلسات مختلفی در باشگاه برگزار میشود. از مدیران تا پیشکسوتان همگی ایدههای خود برای حل این مشکل را ارائه میدهند تا اینکه مدیر تیم اوکلند با یک ریاضی دان آشنا می شود. او بر اساس یک سری از فرمولهای ریاضی بازیکنان جدیدی را جذب میکند و در نتیجه آن، ترکیب و سیستم تیم به کلی تغییر پیدا میکند. این کار به طرز شگفت انگیزی جواب میدهد. اما این موضوع از آنجا جالب میشود که فرمولهای ریاضی یک سری بازیکن پیر و ناآماده را پیشنهاد میدادند. در آخر نیز همان بازیکنهایی که از نظر همه بهدرد نخور بودند، تاریخ سازی میکنند. بار دیگر لازم است اشاره کنم که مغز انسان از پردازش و تحلیل این مقادیر زیاد آماری و متغیرات عاجز است. اگر اکنون با خود میگویید، بیسبال و فوتبال چه ربط و موضوعیتی به یکدیگر دارند و چون در بیسبال اینکار جواب داده، دلیل جواب دادن آن در فوتبال نیست از شما میخواهم که با یک سرچ ساده در اینترنت، درباره باشگاه برنتفورد و شیوه مدیریتی آنها که بر اساس دادههای آماری است، برای خود اطلاعات جمع کنید. اما متاسفانه ما هواداران فوتبال عاشق اسطورهسازی هستیم که معمولاً این خوراکها هم از طرف رسانهها و گزارشگران فوتبالی به خورد مغز ما داده میشود. درست یا غلط، ما جهان خود را از چشمان رسانهها میبینیم. هر آنچه که آنها به خورد مغز ما میدهند را قبول میکنیم، الماس سیاه، شاعر فوتبال، جادوگر، مریخی، مهندس و کلی دیگر از این القاب که به بازیکنان یا مربیان توسط رسانهها و گزارشگران داده شده است. حتماً در همین سایت طرفداری هم با نوستالژی بازها برخورد داشتهاید. می گویند پله سه دوره برزیل را قهرمان جام جهانی کرد و در فینال جام جهانی 1958 سوئد، پله با 2 گل خود باعث پیروزی برزیل شد. اما دیگر آنها به این اشاره نمیکنند برزیل آنقدر قوی بود که در آن فینال 5 گل زد، این را نمیگویند واوا هم مانند پله در همان بازی 2 گل به ثمر رساند اما چرا از او به اندازه پله صحبت نمیشود؟ در جام جهانی 1962 شیلی، پله به خاطر مصدومیت نقشی در قهرمانی تیمش نداشت. در جام جهانی 1966 انگلستان، برزیل با همان الماس سیاه و پله بزرگ به راحتی حذف شد. در جام جهانی 1970 مکزیک، خیلیها بر این باورند که آن تیم برزیل، یکی از بزرگترین تیمهای تمام دوران است و آن تیم، سوپر فوق ستاره بود. همچنین میتوان به مارادونا اشاره کرد. طوری افسانهسازی میکنند و میگویند مارادونا از اول زمین توپ را بر میداشت و تا خط دروازه با خود حمل میکرد که هر کس نداند، نمی تواند تشخیص دهد که از فوتبال دارند حرف میزنند یا داستان یک کمیک بوک ابر قهرمانی را تعریف میکنند. طوری از تاثیر مارادونا در قهرمانی آرژانتین در جام جهانی 1986 مکزیک میگویند که انگار آرژانتین در حد تیم محلات بوده است. یا می گویند مارادونا یک تنه ناپولی را حاکم و قهرمان فوتبال ایتالیا کرد و دیگر به این اشاره نمیکنند یا نمی دانند که ناپولی در آن سالها برنامه ریزی دقیقی داشت و مبالغ زیادی در پنجرههای نقل و انتقالاتی خرج میکرد. پس چرا مارادونا در بارسلونا موفق نبود؟ اتفاقاً بعد از رفتن او از بارسلونا، این تیم بهتر نتیجه گرفت.

یا میگویند زیدان مانند ارتش تک نفره، فرانسه را در جام جهانی 2006 آلمان به فینال رساند. کافی است نگاهی به لیست بازیکنان فرانسه در آن سال بیاندازیم. تیری آنری، تورام و حتی بازیکنانی مانند سانیول یا ترزگه که به عنوان بازیکنان سطح پایین آن تیم شناخته میشدند اما از بازیکنان مهم باشگاههایشان بودند. شاعر فوتبال یک تنه نتایج را عوض میکرد، پس چرا در تیم ملی برزیل کاری نکرد؟ کریستیانو رونالدو یک تنه پرتغال را قهرمان یورو کرد. در این مورد نیاز نیست صحبت بیشتری شود و کافی است به نحوه صعود پرتغال از گروهش و مصدومیت رونالدو اشاره کنیم. یا لیونل مسی فرا زمینی از سال 2015 که افت بارسلونا شروع شد، حتی به فینال لیگ قهرمانان اروپا هم نتوانست برسد. انسان در توهم و حماقت خلاصه میشود. رسانهها ما را به هر دلیلی از واقعیتها دور می کنند و حتی آنقدر قدرت دارند که باعث شوند تا واقعیت را به کلی فراموش کنیم. در سال 2015 که رقابت مسی و رونالدو برای کسب توپ طلا بسیار حساس شده بود، تمام رسانهها به مسی هجمه وارد میکردند که از او بدون پاسهای ژاوی و اینیستا کاری بر نمیآید و اثرات این حملات را حتی در بحثهای امروزه هواداران میتوان مشاهده کرد. اما در همان مقطع سایت گل با آنالیز آماری، مطلبی را منتشر کرد که طبق آن بیش از 80 درصد گلهای رونالدو تک ضرب یا پنالتی بوده است و 90 درصد گلهای رونالدو طی حرکات هم تیمیهایش به ثمر رسیدهاند. اما رسانه به مخاطب القا کرد، تنها مسی است که به هم تیمیهایش وابستگی دارد. مدل سازیهای اکونومیست که در ابتدا به آن اشاره کردیم، مسی را تاثیر گذارترین بازیکن روی نتایج تیمش معرفی کرده است، اما حداکثر تا چند امتیاز تاثیر گذاری؟ جواب 9 امتیاز است. با اینکه با بقیه بازیکنان فاصله زیادی دارد اما این 9 امتیاز به قدری است که به یک بازیکن لقب ارتش یک نفره را بدهیم؟ در کل خبر خوش برای طرفداران مسی این است که اکثر مدل سازیها مسی را بهترین میدانند. این مدل سازیها اصلاً برایشان مهم نیست رسانههای به قول معروف دو هزاری یا طرفداران فوتبال میگویند که او رهبر نیست یا فقط از پای چپ خودش میتواند استفاده کند. هوش مصنوعی میلیونها متغیر را لحظهای پردازش میکند. در این مورد شاید گیمرها بهتر از هرکس بدانند که غولهای بازیسازی مانند الکترونیک آرتس و کونامی در بازیهای خود برای بازیکنان چندین پارامتر تعریف کردهاند و این پارامترها به یکدیگر وابستگی زیادی دارند. جالب است بدانید که هوشهای مصنوعی و مدلهای ریاضی اصلاً از بازیکنانی که در زمین ادای زیادی دارند مانند پل پوگبا، خوششان نمیآید. اما رسانهها کاری میکنند که این بازیکنان با مبالغ بالایی بین باشگاهها دست به دست شوند که این موضوع، نتیجه قدرت دلالها و ایجنتها است.
اما خبر بد برای طرفداران رونالدو این است که طبق مدل سازیهای ریاضی، او با از رفتن از منچستریونایتد هر سال افت کرده و مهارت هایش کمتر شدهاند. او به یک گلزن صرف تبدیل شده است. اما رسانهها که عاشق گلها هستند، کاری میکنند که رونالدوی افت کرده فقط به خاطر گلهایش توپ طلا ببرد. البته که از همین نوع توهمها درباره مسی هم وجود دارد. نابغه، مغز او مانند اینیشتین است و این نوع مزخرفات را لطفاً کنار بگذارید. با بررسی ویژگیهای مسی مانند قد کوتاه، پای تخصصی چپ، زاویه در پاها و... یا مشابه این ویژگیهای تصادفی که چه تاثیرات زیادی میتواند روی موفقیتهای ورزشی بگذارد، میتوانید به جواب سوالاتتان برسید. همه این موارد قابل تحلیل هستند و هیچ نکته ماورایی درباره لیونل مسی یا هر بازیکن و ورزشکار دیگری وجود ندارد. البته که بررسی این موضوع در بحث ما نمیگنجد و صرفاً برای اشاره به عشق ما به اسطوره سازی گفته شد. حال بیایید به معیارهای توپ طلا یک نگاهی بیندازیم. با همان معیاری که توپ طلای سال 2018 را به مودریچ دادند، میتوانستند توپ طلای 2010 را به اسنایدر یا اینیستا بدهند اما در سال 2010 تصمیم گرفتند که توپ طلا به لیونل مسی برسد و در سال 2018 تصمیم گرفتند به لوکا مودریچ برسد. حال اینکه اصلاً یک دروازهبان، یک مدافع، یک هافبک و یک مهاجم و بر اساس چه معیاری با هم مقایسه میشوند و بهترین از میان آنها مشخص میشود، بحث دیگری دارد. چگونه میتوان میزان تاثیر گذاری آنها را در تیمهایشان سنجید؟ یا چگونه حتی 2 بازیکن هم پست با توجه به پارامتر و متغیرات بسیار زیاد در رابطه با وظایف آنها و تفاوت هم تیمیهایشان مقایسه میشوند؟ آیا فقط باید کلین شیتها یا مقدار گل و پاس گل را در نظر بگیریم؟ سوال مهم دیگری که به وجود می آید این است که آیا مثلا لیونل مسی میتواند در تیمهای دیگر، همین آمارها را تکرار کند؟ جواب هوش مصنوعی به ما این است که اگر او به منچسترسیتی برود بیشتر پاسور می شود یا اگر به اینتر برود آمار او افت میکند. دوباره به مانی بال بر میگردیم، گفتیم که مدیر تیم اوکلند با خرید جمعی از بازیکنان که از نظر هواداران و رسانهها بی ارزش بودند به موفقیت رسید اما این کار به راحتی انجام نشد. از همان روز اول هواداران و پیشکسوتان و حتی مربی به این تصمیم اعتراض کردند یا رسانهها نیز به تمسخر می گفتند آنها عقلشان را از دست دادهاند و با چند باخت در بازیهای ابتدایی، هجمهها به سمتشان حتی بیشتر شد. اما با اوج گرفتن باشگاه اوکلند و نتیجه گرفتنش فکر می کنید اعتبار آن را به پای چه کسی نوشتند؟ مربی و کادر فنی باشگاه! واقعا چه اتفاقی میافتد کهکشانیهایی که یک تنه نتایج بازیها را تعیین می کنند، در کنار یکدیگر گند میزنند؟ تقصیر مربی است؟ در ابتدا با استناد به اکونومیست گفتیم که آنها تاثیر کمی دارند. پروفسور ژیمانسکی از سال 1973 تا 2010، آمار 700 مربی را تحلیل کرد و طبق مدل سازیهای ریاضی به این نتیجه رسید که تنها 10 درصد از این مربیها، فقط کمی بهتر از پیشبینیها عمل کردند که یکی از آنها، سر الکس فرگوسن است که معروف بود از مدلسازیهای ریاضی استفاده میکند. اکونومیست در مقالهاش به طرز عجیبی یک الگوی ثابت در عملکرد مربیها ارائه داده ولی آیا مربیها در این حد به درد نخور هستند؟

برای مثال میگویند یورگن کلوپ بعد از 30 سال لیورپول را قهرمان لیگ برتر کرد. باز به سال 2002 بر میگردیم. پس از آنکه مدتی از ماجرای طرح مانی بال گذشته بود، مردم و رسانهها موفقیت اوکلند را به معجزه و از این قبیل خزعبلات ربط میدادند. اما در این بین انسانهای باهوش و نکته سنجی هم وجود داشتند که در صدد الگو برداری از اوکلند بر آمدند. باشگاه بوستون رد ساکس برای 80 سال قهرمان نشده بود و مردم همه از نفرین شدن این باشگاه صحبت میکردند. اما جان هنری در آن سالها با ایجاد تغییر و اعتماد به ریاضیات باعث شد که باشگاهش به قهرمانی برسد. اما مردم همچنان به این موارد و مثالها بی اعتنا هستند و یورگن کلوپ را خدای خود میپندارند. میگویند کلوپ از بازیکنان عالی بازی می گیرد و سوالی که ایجاد میشود این است که چرا از اول این خدا، معجزهاش را رو نکرد؟ چرا بعد از خرید فن دایک، آلیسون، فابینیو و... شروع به کسب افتخارات کرد؟ شاید بگویید که این بازیکنان هیچکدام معروف نبودند و پیشرفتشان از تاثیرات کلوپ است. پس چرا او از بازیکنان قبلی خود نتوانست بازی بگیرد؟ اگر باز هم روی نظر خود پافشاری میکنید، آیا تاکنون اسم پروفسور یانگ گراهام را شنیدهاید؟ فیزیکدانی که پشت پرده و به دور از حاشیه، سیاستهای نقل و انتقالاتی باشگاه لیورپول را تعیین میکند. با ورود گروه ورزشی (FSG) به لیورپول که سهامدار اصلی آن یعنی جان هنری که قبلاً نیز به آن اشاره کردهایم، باعث تغییر ساختار باشگاه بر پایه ریاضیات شدند. جان هنری کسی بود که بوستون رد ساکس را بعد از 80 سال قهرمان کرد و او به این معروف است که نظر هواداران و مردم ذرهای برایش اهمیت ندارد. چون مغز انسانها ناتوان است و در نهایت همه این دستاوردها را به معجزه و استعداد و... ربط میدهند. بیایید با خودمان رو راست باشیم که ما دوست نداریم بدانیم. اگر لیورپول بعد از سال ها قهرمان لیگ میشود ما دوست نداریم به دهها پرسنل این باشگاه توجه کنیم و به اسطوره سازی خود ادامه میدهیم. در آخر اینکه لطفا دچار سوء تفاهم نشوید، منظور این نیست که مسی، رونالدو یا لواندوفسکی بازیکنهای بدی هستند یا مربیها هیچ تاثیری ندارند. منظور این است که در تواناییهای آنها اغراق شده است. هیچ سوپر استار و فوق ستارهای وجود ندارد.
- این مطلب برگرفته از Kaj Raftari است



