شروع من در چلسی باعث شد که بیشتر و بیشتر دلتنگ ناپل شوم . همه ما به یاد داریم که آنها چه می گفتند مگه نه ؟

 

من خیلی کند بودم

من خیلی ضعیف بودم

من پسر ساری بودم

مرد ، این من را خیلی عصبانی کرد .

اما گوش کن، آنها مرا دست کم گرفته بودند . می بینید ، من در هر باشگاهی که بوده ام شروعی پرتلاطم داشتم . 

هر باشگاهی .

باورنکردنیه .

وقتی به ورونا آمدم ، هیچ کس مرا نمی خواست . مرا  قرضی به لیگ چهارم فرستادند . هیچ کس من را آنجا هم نمی خواست . اما من به کار خودم ادامه دادم و احترام به دست آوردم . من به ورونا برگشتم و با هم به سری آ صعود کردیم . سال سختی را در ناپولی داشتم و بعد ساری آمد . او همه چیز را تغییر داد . پس انتقاد ها در چلسی؟ پووووو وف! من فقط از این انتقادها به عنوان سوخت استفاده کردم . داشتم با خودم فکر می کردم این مردم قرار است ازین کارشان خجالت بکشند .

و اکنون با قهرمانی در لیگ اروپا و در لیگ قهرمانان اینجا نشسته ام . بنابراین به همه منتقدان ، فقط می خواهم یک چیز را بگویم .

" متشکرم. واقعا از همه شما ممنونم "

 

 

قهرمانی لیگ اروپا خیلی احساسی بود . ما در هتلی در باکو با خانواده‌هایمان در حال جشن گرفتن قهرمانی بودیم که متوجه شدم مادرم حضور ندارد . وقتی او را پیدا کردم ، تنها در بالکنی که می شد دریا و شهر را دید نشسته بود . ساعت پنج صبح ، خورشید در حال طلوع بود و ما این منظره هیجان انگیز را داشتیم تماشا میکردیم .

ناگهان گفتم مامان گریه می کنی ؟

او گفت : " اشک شوق است "

 

سپس شروع کرد به صحبت کردن در مورد اینکه برای رسیدن به این نقطه چقدر مسیر طی کرده ام ، چقدر باعث سربلندی خانواده ام شده ام ، باورنکردنی است که بچه ای از ایمبیتوبا به این همه چیز دست یافته . مادرم همیشه و سریع احساساتی می شود ، می دانید ؟ بنابراین در ابتدا صحبت هایش خیلی معمولی بودم . اما وقتی حرف هایش تمام شد ، این من بودم که احساساتی شده بودم .

گفتم: «هی ، من نمی‌خواهم شروع به گریه کردن کنم . بیا برگردیم به اتاق »

البته حق با او بود . اتفاقاتی که تا الان افتاده بود واقعا باور نکردنی بود .

در روز فینال لیگ قهرمانان ، من چیزی نخوردم . بیش از حد مضطرب بودم . هر ثانیه به اندازه یک ساعت می گذشت . مرد ، آن روز طولانی ترین روز زندگی ام بود .

اما وقتی بازی شروع می شود ، فقط به این فکر می کنید که باید چه کاری انجام دهید .

سپس کای گل می‌زند ، داور سوت پایان را می‌زند و شما می‌گویید ، چه خبر است؟

هیچ راهی برای توضیح آن وجود ندارد . شما به یکباره احساسات زیادی دریافت می کنید . من هم مثل مادرم شروع کردم به گریه کردم . همه این اتفاقات بیش از حد بزرگ بود برادر... بیش از حد ....

 

 

و من حتی وقت کافی برای درک و هضم این موضع نداشتم ، زیرا بعد از مدت کوتاهی به مسابقات یورو رفتم .

بازی برای ایتالیا برای من بسیار خاص است . انتخاب ایتالیا آسان بود . برزیل هرگز به من این شانس را نداد که رویایم را برآورده کنم . ایتالیا مرا برای بازی در پیرهنش انتخاب کرد ، با وجود اینکه در کشور دیگری به دنیا آمده بودم . این یک موضوع بسیار مهم برای من است . همچنین پدربزرگ من ایتالیایی بود و همین باعث شد تا برای تیم ملی ایتالیا بازی کنم . احساس میکنم یک ایتالیایی ام . تقریبا نیمی از عمرم را اینجا گذرانده ام . هر روز عشق و علاقه ام به این کشور بیشتر و بیشتر می شود .

 

و هرگز فراموش نخواهم کرد که وقتی به کمک نیاز داشتم ، ایتالیا به من کمک کرد .

پس وقتی ایتالیا به من نیاز داشت چگونه می توانستم به آنها پشت کنم ؟

 

با این حال ، باید صادق باشم : دعوت نشدنم به مسابقات مقدماتی جام جهانی ، آسیب زیادی به من زد .  وقتی بالاخره در نوامبر 2017 فرصت بازی پیدا کردم و پلی آف را به سوئد باختیم ، هضمش واقعاً برایم سنگین بود . یادم می آید که بوفون گریه می کرد . او سزاوار خداحافظی ای بسیار بهتر از اینها بود .

خوشبختانه دوباره روی پایمان ایستادیم . افتخاری بزرگی برای مانچینی . برخی از مربیان بازیکنان را مجبور می کنند تا با سبک مورد علاقه شان سازگار شوند . مانچینی سبک خود را با بازیکنان تطبیق داد . او دید که ما خیلی بازیکن فیزیکی نیستیم ، اما می‌توانیم پاس بدهیم و حرکت کنیم . ما می توانستیم خوب بازی کنیم . باید اعتراف کنم که خیلی خوب از آب درآمد .

در فینال از زدن پنالتی مطمئن بودم . من روش خودم را برای زدن آن داشتم ، میدونید که ؟ این ترفندی است که از زمانی که با هنریکه در ناپولی تمرین می کردم شروع به استفاده از آن کردم . اما پیکفورد دستم را خوانده بود . وقتی توپ وارد دروازه نشد ، گفتم نه ، این ممکن نیست ... و بعد چیزهایی گفتم که نباید اینجا بگویم :)

 

 

توصیف احساس ناامید کردن یک ملت دشوار است . فقط دعا میکردم که جیجو [دوناروما] نجاتم دهد . محض رضای خدا !

وقتی او این کار را کرد ، من فقط روی زمین افتادم . باورم نمی شد که قهرمان اروپا شدیم .

بدیهی است که از آنجائی که بازی را بردیم ، از دست دادن پنالتیم خیلی به چشم نیامد . اما اگر صادق باشم ، این کابوس هرگز مرا رها نمی کند . از دست دادن پنالتی به اندازه کافی بد است . از دست دادنش در فینال - و یک فینال مانند آن - باور کنید : هرکسی که بگوید آن را فراموش کرده ، دروغ گفته .

با این حال ، من بسیار خوشحال بودم . مادرم داشت گریه میکرد .دقیقا احساس شب قهرمانی در لیگ قهرمانان را داشتم . مطمئناً رویایی دارید ، اما هرگز فکر نمی کنید می توانید تا این حد پیش بروید و وقتی این کار را انجام می دهید ، انگار در ابرها قدم برمیدارید . شما مدام به این فکر می کنید که از کجا آمده اید و برای رسیدن به این آرمان و آرزو چه چیزهایی را تحمل کرده اید .

کمپ فوتبال در برزیل ...

صومعه سرا در ایتالیا ....

تماس با پدر و مادرت ....

 

و حالا شما اروپا را فتح کرده اید ؟ دو بار ؟

پرواز روی ابرها ، مرد این تنها جمله برای توصیف آن است .

 

 

 

بیچاره پدرم . بعد از فینال به من گفت : «جورجی ، تو نمی‌توانی این کار را با من بکنی . من باید به متخصص قلبمراجعه کنم . امیدوارم فقط شوخی کرده باشه

البته می دانستم که بدون وجود او و مادرم ، من امروز اینجا نبودم . احتمالاً بع از تماسم به ایمبیتوبا برمی گشتم و امروز بازی را از تلویزیون تماشا می کردم .  من واقعاً می‌خواهم مطمئن شوم که اهمیت بودن پدر و مادر من و همچنین بچه‌هایی مانند رافائل و ژوائو را درک می‌کنید . مطمئنا ، این داستانی است در مورد دنبال کردن رویای خود تا پایان . اما این داستان در مورد داشتن افراد خوب در اطرافتان نیز هست . افرادی که به شما اهمیت می دهند و بهترین ها را برای شما می خواهند .

مرد، تو می توانی به تنهایی بیش از اندازه فوق العاده باشی . اما من به شما می گویم : در فوتبال و در زندگی ، نمی توانید به تنهایی به اوج برسید . غیر ممکنه .

هفته های بعد از یورو جادویی بود . مدتی را در ورونا گذراندم ، جایی که مدتها بود سر نزده بودم ، و از صومعه دیدن کردم . متأسفانه همه در تعطیلات بودند ، اما دیدن خانه 14 سال قبلم واقعاً احساسی بود . سپس به میدان اصلی رفتم ، وارد مک‌دونالد شدم و یک میلک شیک خریدم . روی پله‌های گوشه‌ نشستم ، جایی که بعد از ظهرهای زیادی را در نوجوانی سپری کرده بودم ، و فقط... تماشا کردم .

 

سپس چشمانم را بستم و به گذشته برگشتم .  انگار می توانستم خودِ 15 ساله ام را ببینم که آنجا کنارم نشسته . هیچ کس هیچ توجهی به او نکرد . هیچ کس از دلتنگی او یا درد و دل هایی که با والدینش داشت خبر نداشت .

او فقط یک بچه خجالتی و لاغر بود که یک میلک شیک یک یورویی می خورد .

اما من از تمام مشکلاتی که او متحمل شده بود و در مورد مشکلاتی که قرار بود تحمل کند خبر داشتم . پس خم شدم و همان چیزی را در گوشش زمزمه کردم که به هر بچه ای که دنبال یک رویاست می گویم .

گفتم : تسلیم نشو مرد .

هر اتفاقی بیفتد ، تسلیم نشو .

 

 

 

بخش دوم و پایانیِ نوشته جورجینیو در وبسایت theplayerstribune