من کلا تا اینجای زندگیم تمام تلاشم رو کردم که به کسی بدی نکنم ،ولی خب متاسفانه گاهی این اتفاق نیفتاد .شاید مهم ترین بدی که در حق دیگران تا اینجا بین اون هایی که یادم میاد کردم ،همین خاطره برای کلاس نهمه اما ماجرا چی بود :
وقتی من کلاس نهم بودم ،جزو بچه زرنگ های کلاس محسوب میشدم که معمولا یک رقابتی با بچه زرنگ های دیگه کلاس داشتم ،این ماجرا برای ترم اول بود که ما چند نفر یک رقابتی واسه اینکه کی معدلش بیشتر بقیه بشه داشتیم ،در یکی از کلاس های زبان که معلمش هم یه کم عجیب بود ،این معلم چند نفر رو صدا میزنه تا از اون ها سوال بپرسه ،یکی از این بچه زرنگ ها هم در بین این افراد بود ،خلاصه اینکه وقتی معلم شروع به پرسیدن سوال از این بچه ها کرد ،وقتی نوبت به اون بچه زرنگه میرسید ،من شروع به پرسیدن سوال هایی از معلم میکردم، که جوابشون رو خودم هم میدونستم و این معلم هم که یه کم عجیب بود ،میومد سوال های من رو از این بچه زرنگ میپرسید، خلاصه اینکه چند بار این اتفاق افتاد ،تا زمانی که نوبت به نمره دهی بچه ها شد و این بچه زرنگ باتوجه به سوال هایی که غیر مستقیم از من مطرح میشد و نتونست بهشون پاسخ بده ،نمرش کم شد ،بعد از کلاس هم که البته این بچه زرنگ شروع به گریه کردن کرد ،بیچاره مثل ابر بهار گریه میکرد ،اتفاقا پسر خیلی خوب و مودبی هم بود ،من واقعا نمیدونم در اون لحظه چطوری همچین حرکت زشتی به ذهنم خطور کرد ،البته که بعدا که کارنامه ها اومد ،زبانش ۲۰ رد شده بود ،و از این نظر مشکلی پیش نیومد و من هم شاگرد سوم کلاس شدم ،اون هم دوم .
الان که سنم بیشتر شده ،تازه با خودم میگم ،چرا من اینقدر اون دوران دغدغه نمره یا معدل رو داشتم ،اون موقع بودند بچه هایی که نمره و معدل زیاد واسشون مهم نبود ،الان میفهمم کار درست رو اون ها میکردن .


