جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست

بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست

 

دیوانه این چنین که منم در بلای عشق

دل عاقبت نخواهد و عقلم به کار نیست

 

گر خواندنت مراد و گر راندن آرزوست

آن کن که رای تست مرا اختیار نیست

 

ما را همین بسست که داریم درد عشق

مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست

 

ای دل همیشه عاشق و همواره مست باش

کان کس که مست عشق نشد هوشیار نیست

 

با عشق همنشین شو و از عقل برشکن

کو را به پیش اهل نظر اعتبار نیست

 

هر قوم را طریقتی و راهی و قبله‌ایست

پیش عبید قبله به جز کوی یار نیست

 

❤ عبید زاکانی ❤

 

? غزلیات عبید / دیوان اشعار ، غزل ۲۲ ?