خوشا امجدیه و وضع بی‌مثالش

خداوندا نگه دار از زوالش

میان جعفرآباد و مصلا

شلنگ‌تخته میندازد فتلا

به کمپ آی و فیض پودر و دارو

بجوی از پادشه عقب چو آلو

خبر گیر زان مطرب شنگول سرمست

برنج میخورد در کمپ گیتار در دست

مکن سخر امجدیه قندان و سماور

که هرشب در آن رینم من دلاور

چرا وثوقی تو می‌ترسی ز اشاره

گر رفت شل کن، یاد کن از ستاره