هوا تاریک شده بود انباری هم برق نداشت
ولی ی کارتن بود گوشه اتاق باید اینو ورمیداشتم بذارم انباری
رفتم کارتن رو بذارم دیدم عه پس کلید کو
چجوری قفل رو باز کنم؟
گفتم ولش کن اصلا نمیخواد
داشتم میرفتم بالا که یهو صدای در اومد...
کنجکاو شدم گفتم اینه انباری خودمونه چطور باز شد؟
چند لحظه شوکه بودم ولی رفتم کارتن رو بذارم
یهو در بسته شد!!!
ترسیدم گفته چخبره
یهو ی صدایی اومد گفت: سلام من مریم هستم
برگشتم دیدم نور چراغ داره میزنه تو چشمم
گفتم سلام علیکم خوشحال هستیم
بهم گفت خوبی خیلی دوست دارم
گفتم عه چه جالب
گفت همش میدیدمت از راه پله ها بالا میرفتی من نگات میکردم
وی در ادامه افزود: تمام این مدت سعی کردم احساسم رو بهت بگم ولی...
(اینجا حرفشو قطع کردم)
گفتم خب خوشحالیم فقط من دارم خفه میشم میشه در رو باز کنی
گفت میخوای در بری؟
گفتم نه فقط یکم لای در رو باز کن
بعد کلید رو آورد در رو باز کرد
گفتم شما کلید انباری ما رو از کجا برداشتی؟
گفت اگه بگم مزش میپره هیجانش به همینه که دلیلش معلوم نشه بیننده ها کنجکاو بشن خودشون برن دنبال جواب
من گفتم که ضعف کردم
گفتش عاشقم شدی؟
گفتم از صبح هیچی نخوردم
گفت صبر کن..
زیپ کیفش رو باز کرد دنبال شکلات میگشت
ولی وقتی پیداش کرد من بالا تو خونمون داشتم پلی استیشن بازی میکردم...


