زلاتان برای رسیدن به جایگاه کنونی اش، با سختی های زیادی در زندگی اش روبرو شده است.
طرفداری | زلاتان ابراهیموویچ پس از انتشار کتاب من زلاتان هستم، حالا کتابی به نام "داستان های ناگفته" تهیه کرده و از فردا این کتاب برای فروش قرار می گیرد. ابراهیموویچ در مصاحبه با کوریره دلاسرا در خصوص کتابش صحبت کرده که بخش سوم صحبت های او درباره سختی هایش در زندگی در سوئد، عشق و فرزند دار شدن است.
- بخش اول: زلاتان ابراهیموویچ: می خواستم مثل مارادونا به ناپولی بروم؛ باید با لوکاکو تسویه حساب کنم
- بخش دوم: زلاتان ابراهیموویچ: مسی را به رونالدو ترجیح می دهم؛ لواندوفسکی سزاوار توپ طلا بود
روایت دردناک درگذشت برادر زلاتان
اولین خاطره من مربوط به یوگوسلاوی است. وقتی بچه بودم، مرا از آن جا بردند. با ماشین و با قطار از شهری به شهر دیگر می رفتیم. در یوگوسلاوی همچنان کمونیسم برقرار بود و به یک دنیای دیگر می رفتیم. جنگ یوگوسلاوی؟ پدرم هرروز درد می کشید. هرروز خبر مرگ یکی از آشنایانش را می شنید. او همیشه سعی می کرد از من حفاظت کند. وقتی عمه ام در سوئد از دنیا رفت، نگذاشت به سردخانه بروم و او را ببینم اما وقتی برادرم ساپکو در اثر سرطان خون درگذشت، او را دیدم. برادرم منتظر من بود و نفسش مقابل من قطع شد. او را با آیین مسلمانان دفن کردیم. پدرم مقابل من اشکی نریخت اما روز بعد به قبرستان رفت و به تنهایی از صبح تا شب گریه کرد.
از رنج ها باید درس گرفت
از کودکی سختی کشیدم. وقتی متولد شدم، پرستار دستش لیز خورد و مرا از فاصله یک متری انداخت. کل عمرم را سختی کشیده ام. در مدرسه اوضاع همین بود؛ بقیه بچه ها موهای بلوند، چشم های روشن و بینی های باریک داشتند اما من با آن ها متفاوت بودم. به خاطر نژادم مرا از تیم ها بیرون می گذاشتند. همیشه از من متنفر بودند و در ابتدا من واکنش بدی نشان می دادم. در انزوا، آموختم که باید از رنج کشیدن درس گرفت و آن را به قدرت تبدیل کرد: قدرت انگیزه. اگر خوشحال باشم خوب بازی می کنم اما اگر عصبانی، رنجور و زخمی باشم، بهتر بازی می کنم. از نفرت ها انرژی می گیرم. آخرین بار در رم، مرا کولی صدا کردند. پنجاه هزار نفر به من کولی می گفتند اما در عوض داور به من تذکر داد. آیا ایتالیا کشوری نژادپرست است؟ نه، همه جا هست از جمله در سوئد.
اولین قرارم را در 17 سالگی تجربه کردم
در نوجوانی و جوانی خیلی خجالتی بودم. اولین بار در 17 سالگی بود که با دختری ارتباط برقرار کردم و به او علاقه مند شدم. در اولین قرارم، تمام چیزهایی که قرار بود به طرف بگویم را یادداشت کرده بودم و حتی اگر موضوع بحث عوض می شد، همان سوالات را می پرسیدم. من همه چیز را نسبت به همسالانم دیرتر تجربه کردم. عشق را در همان 17 سالگی تجربه کردم زیرا در همان سن توانستم از محله فقیرنشین، به مرکز شهر برسم. همسرم هلنا، ده سال بزرگ تر از من است؛ او باعث صبورتر شدن و متعادل شدن من بود.
بهترین گلم، گل به قیچی به انگلیس بود
بهترین گلم؟ شاید گل قیچی از فاصله سی متری به انگلیس. انگلیسی ها همیشه می گفتند من مقابل آن ها گلی نزده ام. از آن گل خوشحال تر شدم یا تولد فرزندانم؟ نمی شود مقایسه کرد. تولد فرزند بهترین اتفاقی است که می تواند برای هر کسی بیفتد. فرزندانم از فوتبال متنفرند؟ وقتی خواستم دریبل زدن را به مکسیمیلیان و ونسان یاد بدهم، یکی از آن ها گریه می کرد و دیگری پرنده ها را نگاه می کرد. هر دو حالا امروز فوتبال بازی می کنند.


