قبول اینکه تمام زندگیت بر مبنای یک دروغ بوده و اشتباه میکردی خیلی سخت هست حتی برای گاوها ! بلاخره حتی گاو ها هم غرور دارند هیچ جوره نمیخواهند قبول کنند که مزرعه دار دارد از انها سو استفاده میکند وقتش که برسد انها هم مثل پدرانشان در جهنمی که متولد شدند چشمشان را میبندند تمام زندگیشان مثل یک گاو خوب زندگی کردند مزرعه دار به هر جهت که خواست هدایتشان کرد و شیرشان را دوشید اخر سر هم پوست و گوشتشان را به یغما میبرند با هر حیوانی صحبت کردم قبول نکرد که پشت حصار مزرعه دنیای ازاد و بزرگ و رها از ستم مزرعه دار وجود دارد میگویند پشت حضارها پر از گرگ و خرس و حیوانات درنده هست اگه مزرعه دار . خانواده اش نبودند ما همگی هلاک میشدیم . از روزی که بالم شکست و در این مزرعه فرو افتادم سعی کردم حیوانات مزرعه را متقاعد کنم که دنیا بزرگ تر از پرچین های این مزرعه هست از همان روز اول سمفونی دروغ و انکار طنین انداز بود هر چه بیشتر این حقایق را بر زبان میاوردم بیشتر با من دشمنی میکردند گاو ها انکار میکنند گوسفندان همیشه دنبال روی بقیه هستند اسب ها و قاطر تا اخر نفس کار میکنند سگ ها برای پاره ای استخوان پاچه میگیرند برای مرغ ها داشتن غذا کافیست و خوک ها ...خوک ها در کثافت های خودشان با لبخندی بر لب کنار خوک چه هایشان غلط میزنند هر چه که فضولات و کثافات بیشتر باشد خوک ها بیشتر لذت میبرند ولی در پایان ان ها هم طعمه حرص بی پایان مزرعه دار میشوند دید چشم های زمینی محدود هست زمانی که بال هایم سالم بود و در اسمان های لایزال ابی پرواز میکردم از ان بالا سرنوشت و فصل اخر زندگی این بی نوایان را میدیدم ولی چطور میتوانستم ازادی را برای ایشان که با ترس خو گرفته اند توصیف کنم یادم میاید یک روز که مزرعه دار در خانه نبود و اندک غذایی که مزرعه دار به این نگون بخت ها میداد به تاخیر افتاد سر و صدایی در مزرعه به پا شد با خود امیدوار شدم که شاید بلاخره عزمی در این جمعیت پیدا شده خود را به صحنه رساندم و در کمال شگقتی دیدم که به جان هم افتاده اند و یک دیگر را مقصر میدانند همه نسبت به سرنوشت جمعیشان کرخت شده اند بی تفاوت نسبت به درد همدیگر دروغ های اشتراکیشان را سپر ایستایی خود کرده اند مزرعه دار خوب هست .. ما حداقل طعمه گرگ ها نیستیم .. بعد از مرگ به بهشت سرسبز و بی پایان که به ما وعده شده میرویم . میدانم که مزرعه دار مرا زنده نگه داشته تا روزی که اشنایی به در خانه بیایید تا کباب مرغابی او را مهمان کند . ولی دنیای من بزرگ تر از حصارهای این مزرعه نفرین شده هست بهشت من اینجاست و برای ان مبارزه خواهم کرد . صدای تندررشته افکار مرا میگساید سگ ها عو عو کنان به لانه هایشان میرود خوک ها به میان فصولات خود برمیگردند و مزرعه دار در خانه کاه گلی خود پناه میگیرد باد قطرات باران را به صورت من میزند من همچنان در جای خود هستم ولی امروز احساس میکنم تنها نیستم از گوشه و کنار حیوانات همچون اشباحی از لانه هایشان خارج شده و در پشت من قرا میگیرند صدای تندر بلندتر میشود بزودی صاعقه ها فرو خواهند افتاد ... نوشته : هشت ابدی