نقد خیلی کوتاه و مختصر بر 12 مرد خشمگین اثری از سیدنی لومت کسالت بار آغاز می‌شود ، میگوید مقصدش ارزش نشان دادن جان انسانی ست که نیست ولی بد جور ادعایش میشود. کاراکتر هایش هم انسان نیستند که جای این رو با اون عوض کنی که جای اون رو با این فرقی نمیکند شخصیتی (خصوصیتی) از خود ندارند. هیچوقت دغدغه شخصیت اصلی رو نمی‌فهمیم . بازی های فرضی و علمی؟ جان انسان؟ دل سوزاندنو به رحم امدن؟جدی همه ی این ها از کجا می آید؟ تو اصلا شخصیت ساختی که ازش حرف میزنی؟ رای بعضی که مشخص نبوده با یه خود درگیری مزمن و بار اضافی در قصه؟ فرض گرفتن؟ فیلم بدجور دنبال نخود سیاهی میگشت تا بهانه اش جور شود و قصه اش شروع! جان انسان برایت مهم است پس دلیل های فرضیه ایت چیست که با علم و منطق سرو کار باید «داشته باشند» که نداشته؟ اگر تو فرض بگیر هستی پس آخرش بر فرض اگر همه این هایی که گفتی درست نباشند چه! اگر تو جای آن پیر مخالف قصه بودی باز هم شعار میدادی؟ تفاوتت با دیگران از کجا حاصل می‌شود و به کجا ختم ؟ جان آن انسان ممکن است با بازی های چینشی تو از کجا میدانی که هدر نرفته باشد هرچه بزنی ما پاتکش رو می‌زنیم با همه این پستی و بلندی ها باز کمی تاثیر گذاری از خودت داری ولی همچنان درگیر سانتیمانتالیسم و ناکاربلدی در سینما! همین