سَرَش مست و دلش دشت و صدای خنده اش کوه بَرَش رفتم که آوازی دگر بهرش بخوانم کمی گشت و دمی جست و به من گفت برو آواز خود با دیگران خوان با بغضی از ترانه، محزون از این زمانه روبه دریا کردم و آهی کشیدم شعر خود را دوباره، با شوری عاشقانه با مرغان هوا کردم روانه