سلام،
به دلیل اینکه داستان شایان بعد تعلیقیش پاک شده بود،نتونستم برگزار کنم ولی الان پیدا کردم.داستان هر دو دوستان با احترام یه جوری هست و هر دو اصرار دارن که با اینا حتما رای میارن(دقیقا همین جمله گفتن)
داستان هارو همراه با آخرش که هر چی نوشتن میزارم بفهمید.
داستان عشقم پویول:
روزی روزگاری پسری به نام عشقم پویول زندگی میکرد♟️ وی بسیار گودرتمند بود و قبیله های زیادی را شکست داده بود ♟️♟️♟️♟️♟️ اما من به تو میدم همین دیگه بای وقتتون رو خیلی گرفتم♟️
رای میارم همینو پست کن
داستان شایان مارکو:
آمدم،شرف عباس رضایی را دیدم،باورم نشد،خودکشی کردم.
داستان مفهومی و کوتاه.همینو بزار
برای رای دادن کامنت بدید.
مدت رای گیری دو روز.
با احترام به دو شرکت کننده،واقعا سطح داستانا خوب نیست چون اصلا جملست!
با تشکر



