گاهی بدون آنکه بدانید ممکن است در خطر مرگ بیوفتید.گاهی ممکن است مقاومت کنید اما همیشه این مقاومت به نفع شما نیست.در این پست میخواهیم به ماجرای عجیب و ترسناک مردان عجیب و بی هویت سیاهپوش که تا به امروز به نام مردان سیاهپوش شناخته شده اند پی ببریم.پس اکنون با ما همراه باشید.
مردان سیاهپوش،موجوداتی با جسم و بدنی عجیب.گفته میشود رنگ پوست آنها مانند گچ است.تا کنون کسی نتوانسته از دست آنها در برود.
اما این سوال پیش می آید که اولین بار چگونه این موجودات ظاهر شدند؟جواب آن همینجاست.
۱_مردی به نام رابرت
رابرت،مردی فرانسوی-انگلیسی بوده که در سال ۱۹۶۵ با زن و بچه خود در حال قایقرانی در دریاچه(به بزرگی دریا)بوده.سپس چندین سفینه فضایی در آسمان میبیند که در فاصله ۵ تا ۶ کیلومتری از سطح زمین هستند و نور سبز آنها از لا به لای ابر ها دیده میشد.اما ممکن است این سوال پیش بی آید که از کجا میدانست که آن ها سفینه هستند؟جواب در اینجا به دست می آید.زیرا یک سفینه فضایی از بالای آسمان به سرعت به پایین سقوط میکند.پس از این سقوط سفینه تکه تکه میشود و چندین تکه آن در اطراف دریاچه یافت میشود.پس از آن رابرت آن ها را برای تحقیق برداشت و میخواست که در همان هفته آن را به آزمایشگاه تحویل بدهد.اما دقیقا تنها ۲۰ ساعت بعد،آن مردان فضایی در ساعت ۱۱:۲۰ شب به در خانه رابرت محکم کوبیدند.رابرت که در حال تحقیق بر روی قطعه ها بود سریع در را باز کرد و مردانی با صورتی بنظر مرده را دید.اگر چه که رابرت وحشت زده نشد اما بسیار متعجب شد.زیرا تن صدای آن مردان به قدری بلند و ترسناک بود که هیچکس نمیخواست به صدای آنها گوش دهد.در هر صورت رابرت تکه ها را در همان اول کار به آن مردان داد!این عجیب است که رابرت در همان اول از آنها حراسی نداشت اما گوش به فرمان آنها شد.اگر چه که در چند روز بعد هم چندین بار آن مردان در شرکتی که رابرت در آن کار میکرده ظاهر شدند اما هیچ کاری به رابرت نداشتند و بنظر برای آن که بفهمند رابرت چیزی درباره آن ها میگوید آن جا بودند.
تصویر گرفته شده توسط دوربین های شرکت??
۲_شخصی به نام استیو
داستان استیو کوتاه است اما جالب.استیو هم یکی از شخص هایی است که آن مردان را با چشم خود دیده است.روزی که استیو در حال رانندگی بود حدود ساعت ۸:۳۰ شب یک سفینه بر روی ماشین او سقوط میکند.اما سفینه سریع از روی ماشین او بلند میشود و از آن مکان دور میشود.و البته یک قطعه از سفینه بر روی صندلی استیو که شیشه ماشینش شکسته بود افتاده بود.پس از آن که استیو آن را برداشت به خانه رفت اما در کمتر از ۴ ساعت آن مردان به خانه استیو نفوذ کردند.استیو مقاومت زیادی داشت و گفت:«آن را به آزمایشگاه دادم.
اما مردان دست بردار نبودند و گفتند:«اگر میخواهی زن و بچه ات زنده بمانند آن قطعه را به ما بده.
سپس استیو قطعه را در اختیار انسان های سیاهپوش قرار داد و سپس آن انسان های سیاهپوش از آن مکان رفتند.
این دو داستان اولین داستان هایی بودند که افراد با دیگران به اشتراک گذاشتند.
تصویر گرفته شده توسط دوربین های خانه استیو?

کاری از حزب SENATORS




