پیراهن‌های همیشه، کتاب مرحوم حميدرضا صدر می‌باشد در وصف برخی از بزرگ‌ترین بازیکنان تاریخ فوتبال‌. قصد داریم در چند قسمت به آن بپردازیم و اولین قسمت را با زننده‌ی گل فینال جام جهانی ۲۰۱۰ آغاز می‌کنیم. تیک‌ تیک تیک... عقربه جلو رفت. بی وقفه، سریع، تند. جلو و جلوتر. واپسین ثانیه‌های وقت اضافی هم سپری شدند‌. تماشاگران از روی سکو‌ ها به پا خاستند. دو مربی کاغد‌های‌شان را در آوردند تا پنالتی‌زن‌های‌شان را انتخاب کنند. داور به ساعتش نگاه کرد و سوت را بر لب گذاشت. همان زمان توپ راهی محوطه‌ی جریمه شد، آخرین توپ، آخرین حمله، آخرین فرصت. توپ پشت محوطه‌ی جریمه به سوی یک پسربچه‌ی کوچک اندام رنگ پریده‌ی خجالتی رفت.فرصتی برای مهار توپ نبود،همین طور برای پاس دادن. توپ لحظه‌ای برابر پسربچه‌ی رنگ پریده‌ی خجالتی قرار گرفت و او بلافاصله به توپ نواخت، نواخت و توپ به سوی قاب دروازه پرواز کرد، رفت، رفت، رفت و رفت و بر تور نشست. پسربچه‌ی رنگ پریده‌ی خجالتی شروع کرد به دویدن:گل! گل! شادمانانه به سوی کنار زمین رفت، رفت و همه دنبالش شدند و فریاد پیروزی سر دادند. آن پسر‌بچه‌ی رنگ‌ پریده‌ی خجالتی آندرس اینیستا بود. آن روز ششم مه ۲۰۰۹ نبود. آن روز روزی نبود که اینیستا در نیمه‌نهایی لیگ قهرمانان دروازه‌ی چلسی را در استمفوردبریج باز کرد. آن روز بیست و یک ژوئیه‌ی ۱۹۹۹ بود و فینال جام‌حذفی پانزده ساله ها برگزار می‌شد. اینیستا چهارده سال داشت و گل پیروزی‌بخش را با بازوبند کاپیتانی به رزاریو سنترال زده بود. آن صحنه برای پسربچه‌ی رنگ پریده‌ی خجالتی تکرار می‌شد، ده سال بعد در استمفوردبریج، با گل دیرهنگامی درون دروازه‌ی پتر چک که بارسا را راهی فینال لیگ قهرمانان کرد. او دروازه‌ی چلسی را برابر طرف‌داران بهت زده‌اش می‌گشود و دوباره با فریاد گل! گل! شادمانانه کنار زمین می‌دوید و همه از سر و کولش بالا می‌رفتند. پپ گواردیولا، مربی بارسا، پرواز می‌کرد به آسمان. پپ می‌گفت(( اگر قرار بود یک بازیکن آن گل را می‌زد، اینیستا بود، فقط اون، اون که همیشه گلایه کرده به ندرت گل زده. این گل در یاد ها می‌مونه، تا همیشه.)) آندرس اینیستا از فوئنتیلبیا آمده بود. از یکی از روستاهای لامانچا با جمعيتی کمتر از دو هزار نفر. او به سرزمین دن‌ کیشوت تعلق داشت. اگر دن کیشوت خود را شوالیه‌ی جنگجویی می‌پنداشت و با دشمنان خیالی‌اش، از کوه ها و درخت ها گرفته تا آسیاب‌ های بادی، می‌جنگید، آندرس با حریفان واقعی دست و پنجه نرم می‌کرد. گاهی شکست می‌خورد و گاهی می‌برد. او واقعی بود و مردمان فوئنتیلبیا به او می‌نازیدند؛ همان‌هایی که آخر هفته‌ها در کافه‌ی کوچک لوخان، متعلق به پدربزرگ آندرس، جمع می‌شدند تا زیر تصویر بزرگ نقاشی شده‌ی دن کیشوت و پوستر اینیستا بازی های بارسا را تماشا کنند. تماشا کنند و برای پسر رنگ پریده‌ی خجالتی‌شان دست بزنند و هورا بکشند. پسر رنگ پریده‌ی خجالتی در دوازده سالگی‌اش برای تیم محلی آلباسته بالومپی در بازی های هفت به هفت به میدان رفت و چنان سحر آمیز بازی کرد که بلافاصله سراغش آمدند. جایی که او را((آندرس کوچولو)) خواندند. آندرس پانصد کیلومتر از خانه دور شده بود و شب ها را با بی خوابی سپری می‌کرد، با دلشوره. تصور نمی‌کرد دوام آورد، ولی دوام آورد. قهرمان آن سال‌هایش پپ گواردیولا کاپیتان بارسلونای رویایی نیمه اول دهه‌ی ۱۹۹۰ بود. پوستر گواردیولا را کنار تختش چسباند، کنار پوستر میشل لادروپ و کاترین زیتا جونز. گواردیولا، آندرس را می‌شناخت و می‌گفت(( بازی‌خونی این پسربچه از من هم بهتره. با چشم های باز می‌دوه، توپ‌ها رو به راحتی مهار می‌کنه و پاس هاش هم بی نقصند.)) کمی بعد پوستر امضا شده‌ی گواردیولا همراه جمله‌ی (( بهترین بازیکنی که دیده‌ام)) بالای تخت اینیستا قرار گرفت. اینیستا خواب نمی‌دید معبودش یک دهه بعد در بارسا مربی اش شود. لویی فن‌گال او را به تمرینات بزرگسالان بارسا دعوت کرد. او کمی بعد در بارسای فرانک ریکارد نقش مکمل را بر عهده گرفت. در فصل ۲۰۰۵-۲۰۰۴ سی و هفت بار در لیگ به میدان رفت که بیست و پنج بارش بازیکن ذخیره بود. با مصدومیت ژاوی در فصل بعد فرصت بیشتری برای بازی یافت، ولی در فینال ۲۰۰۶ لیگ قهرمانان برابر آرسنال باز هم به عنوان بازیکن ذخیره این بار در نیمه دوم جای ادمیلسون پا به میدان گذاشت، با شماره‌ی بیست و چهار؛ همان سالی که برای اولین‌بار برای تیم ملی اسپانیا هم بازی کرد. او با رفتن لودویک ژولی در ۲۰۰۸-۲۰۰۷ سرانجام پیراهن محبوبش را پوشید، پیراهن شماره هشت را؛ زمانی که لیلیان تورام از مرارتی که برابر اینیستا در تمرینات می‌کشید قصه ها می‌گفت. درخشش در تیمی که رونالدینیو، دکو، اتوئو، مسی و ژاوی را داشت آسات نبود. ولی او بالا آمد، آرام‌آرام، پله پله. زمان پروازش با پوست اندازی بارسا فرا رسید، با ورود گواردیولا جای ریکارد؛ همان کسی که اعتقاد فراوانی به او داشت. حتی وقتی ماهیچه‌ی پای راست اینیستا هفده روز مانده به فینال لیگ قهرمان ۲۰۰۹ آسیب دید، پپ به اینیستا اطمينان داد به میدان خواهد رفت‌ پزشکان تیم هشدار دادند اینیستا نباید و نمی‌تواند با پای راستش شوت بزند، با این وصف گواردیولا او را در ترکیب اصلی به میدان فرستاد‌ وقتی اینیستا زمین را ترک کرد بارسلونا با دو گل از منچستریونایتد جلو بود و سوت پایان یک دقیقه بعد به صدا در می‌آمد. فرگوسن گفت (( گواردیولا و اینیستا بارسلونا را ساخته‌اند. ما جای نگاه کردن به مهاجم‌هاش به مردان میانی‌شون نگاه می‌کردیم و نمی‌توانستیم چشم از اون‌ها برداریم.)) اینیستا برای گواردیولا در عصر ستاره سالاری بارسا عادی‌ترین و طبیعی‌ترین بازیکنش شد. پپ گفت(( آندرس موهاش رو رنگ نمی‌کنه، گوشواره آویزون نمی‌کنه، اهل خالکوبی هم نیست. به همین دلیل برای رسانه ها جذابیتی نداره، ولی برای همین هم محبوب طرف‌دار ها شده، چرا که مثل خود آن‌هاست: ساده و بی ادا.)) زیدان اعتقاد داشت اینیستا بر الگوی بازی اسپانیایی‌ها تاثیر عمیقی گذاشته و بازی‌هایش نیاز به بازنگری دارند. حقیقت این بود درخششش اینیستا در نیوکمپ چنان پرآب و تاب بود که اهمیت بازی‌هایش در تیم ملی را در سایه قرار داد. در حالی که یکی از مردان کلیدی اسپانیا طی دوبار قهرمانی یورو و یک بار جام جهانی بود. بهترین بازیکن فینال یورو ۲۰۱۲ که اسپانیا با چهار گل ایتالیا را خرد کرد کسی نبود جز او. اینیستا، با رفتن ژاوی، بازمانده‌ی مردان میانی عصر طلایی بارسا شد. همه، با نگاه کردن به او، تیکی تاکای سال های اوج بارسا را دوره کردند. او در اولین الکلاسیکو پاییزی ۲۰۱۶- ۲۰۱۵ چنان درخششی داشت که طرف‌داران رئال برایش به پا خاستند و شروع کردند به دست زدن. آن‌هایی که پیش‌تر ها فقط برای دو بارسایی دیگر بلند شده و دست زده بودند: دیگو مارادونا ۱۹۸۳ و رونالدینیو ۲۰۰۵. او طی پیروزی ۰-۴ بارسا یک گل زد و یک پاس گل ارسال کرد. مردمان روستای فوئنتیلبیا آن شب تا نزدیکی‌های صبح برابر کافه‌ لوخان پای‌کوبی کردند. تصویر دن کیشوت را از روی دیوار کافه پایین آوردند و جایش ده‌ها عکس پسربچه‌ی رنگ پریده‌ی خجالتی‌شان را نصب کردند. قهرمان سروانتس جایش را به پسر زمینی کوچک اندام خجالتی لامانچا داده بود.