من یک بار این جا یک مقاله ای درباره ورزشگاه نرفتن خانم ها در ایران نوشتم، حس آن روز را به خوبی یادم است، بغض داشتم 150 کیلومتر رفته و برگشته بودم بدون آنکه لیگ جهانی را داخل ورزشگاه 12 هزار نفری آزادی ببینم چون دختر بودم! همان موقع ها یک عده ای هم گفتند که جو ورزشگاه مناسب نیست و فلان و بیسار و با ورزشگاه نرفتن خانم ها ابراز موافقت کردند! 

همه کسانی که این متن را می خوانید یک بار فقط یک بار کمی فکر کنید و دختران را ورای جنسیت ببینید، من و پونه محمدی عزیز تنها دختران حاضر در تیم نویسندگی فعلی طرفداری هستیم و این برای من بسیار افتخار آمیز است. و حالا شما باید یک بار موقع خواندن خبر یا مقاله یا نوشته ای به نام نویسنده توجه نکنید و فکر کنید و ببینید -بجز اینکه محمد رضا احمدی نویسنده قهارتری است- چه فرقی بین من و اوست؟ 

من سالهای زیادی سعی کردم طوری زندگی کنم که مرا دختر نبینند مرا ورای آنچه که جنسیت نام دارد انسان فرض کنند. همه شما در طرفداری هموطن و یا دست کم همزبان منید. خیلی بعدتر جمع کثیری از شما بخشی از جامعه فرهنگ ایرانی را تشکیل می دهد، بیایید برای ثانیه ای فکر کنیم که محیط برای تمام دختران این سرزمین امن باشد، دختران بتوانند ورزشگاه بروند، نیمه شبها قدم بزنند، کار کنند، در جای جای کشور عزیزمان حضور داشته باشند بی آنکه برای ثانیه ای ترس و ناراحتی به دلشان رخنه کند.

20-30 سال دیگر دولت و نظام و همه چیز در اختیار ماست، در اختیار نسلی است که اکنون کاربر طرفداری است و می داند حتی ورزشگاه برای خانم ها مناسب نیست،خیلی ناجور می شود اگر آن زمان دخترم یک جایی مثل من بغض کند و بگوید مرا بخاطر دختر بودنم به ورزشگاه راه نداند! خیلی سخت است اگر دخترم هم گاهی از تمام این دنیای دخترانه نازک و زیباییش بخاطر عدم امنیت روانی و ... در هر جایی متنفر شود.

امشب شاید از همه آن روزی که از  تهران بر می گشتم و بغض داشتم گرفته تر باشم، اینها را نوشتم فقط برای آنکه بعد از ما هیچ دختری برای دختری اش بغض نکند ...