مجتبی سرآسیابی دستیار امیر قلعه نویی در کادر فنی گل گهر سیرجان در صفحه شخصی اش در شبکه اجتماعی اینستاگرام یک روایت از دوران نوجوانی خود تعریف کرد و به حکم کمیته استیناف علیه تیمش واکنش نشان داد.

به گزارش طرفداری، مجتبی سرآسیابی نوشت:

یادمه بچه بودیم و تو محل خودمون و محله های اطراف کاپ برگزار میکردن، قدیمی ترا خوب یادشونه، هر محله یه تیم میداد و اسامی بازیکناش و مدرک شناسایی رو میداد و قرعه کشی میشد و مسابقات گل کوچیک داغی برگزار میشد. یادمه یه بار به سختی پول جمع کردیم و یه تیم رد کردیم.خیلی کم سن و سال بودیم. قرعه کشی شد و مسابقات شروع شد. گل کوچیک روی آسفالت با قوانین خاص خودش. مثلا اگه به سمت دروازه توپی میزدن و دروازه بان دستشو به تیردروازه میگرفت و توپ رو میزد پنالتی میگرفتن و اصطلاحا میگفتن دست به دروازه پنالتیه? خلاصه چندتا تیم قوی هم شرکت کرده بودن. کسی هم که کاپ رو برگزار میکرد یه تیم قوی درست کرده بود که بهش میگفتن تیم رئیس کاپ. سرتونو درد نیارم، ما با اون تیم کم سن و سالمون دوتا بازی رو بردیم و رفتیم تو مرحله ی حذفی. از شانس بدمون خوردیم به تیم رئیس کاپ?? چندنفر بهمون گفتن باهاشون بازی نکنین ،بدجور میبرنتون و سرخورده میشین و از این حرفا. چندتا بچه بودیم و خیلی چیزارو نمیفهمیدیم،گفتیم تهش میبازیم دیگه، چیزی نمیشه که، میریم بازی میکنیم همه میگفتن بیخیال شید و حاضر نشید بهتره و ما ازهمه جا بی خبر گفتیم بازی میکنیم.بالاخره روز بازی رسید و رفتیم تو میدون.همه دور زمین وایستاده بودن و منتظر باختمون بودن.از قضا جلو افتادیم و بازی برای تیم رئیس کاپ گره خورد،داور و کمکش هم هرکار تونستن کردن که کارو جمع کنن و از اونجا که خدا همیشه با مظلوم بوده و هست ،هرکار کردن کار درنیومد،دعوا درست کردن و بازیکنمونو اخراج کردن و پنالتی گرفتن براشون و اندازه ی دوتا بازی وقت گرفتن و .... اما کار درنیومد.خلاااصه،بازی رو بردیییییمممم از تیم رئیس کاپ ۴تا بچه.خوشحال رفتیم خونه و فردا زنگ زدیم که بازی بعدیمونو اعلام کنن و ببینیم به کی خوردیم.گفتن بیاین که ازتون شکایت شده که بازیکن تقلبی دارین رفتیم پیش رئیس کاپ،گفت یه بازیکن دارین که بچه ی این شهر نیست و اصالتش برای یه شهر دیگه است. تیم حریف ((تیم خود رئیس کاپ)) ازتون شکایت کرده.گفتیم مگه شما حرفی یا قانونی در این مورد دارین؟؟مگه قبل بازی محل تولد کسی رو میپرسید؟؟این بچه محل ما بچه ی زاهدانه ولی ۱۰ ساله که مشهد زندگی میکنه،بعدشم تو تیم خود شما دوتا بازیکن از بچه های خوب افغان بازی میکنن که اینجا زندگی میکنن((از قدیم الایام برادرای افغان ما تو‌مسابقات فوتسال و گل گوچیک میدرخشیدن و همه ی تیمها دنبالشون بودن)).گفتن این فضولیا به شما نیومده، بازیتون سه بر صفرشده به نفع تیم حریف،هرکار کردیم و هرچی گفتیم خندیدن بهمون و پرتمون کردن بیرون از اونجا.بچه بودیم و حسابی گریه مون گرفت و دنیا رو سرمون خراب شده بود. زور بود و هیچی هم نمیتونستیم بگیم. به هرحال کاری نمیتونستیم بکنیم دیگه. یعنی زورمون نمیرسید.بیخیال شدیم و برگشتیم،تیم رئیس کاپ به جای ما رفت بازی کرد و دو سه تا بازی دیگه رو برد و رفت فینال و فینال رو هم برد و اول شدو جایزه ی اول که تقریبا ۷۰ درصد پولهای جمع آوری شده از ورودی تیمها بود رو گرفت،بچه هارو جمع کردم و گفتم گریه نکنین،میریم قوی تر میشیم و تو کاپ بعدی که چند ماه دیگه است شرکت میکنیم و انشالله تلاش میکنیم و موفق میشیم.بچه ها بعد کلی ناله و ناراحتی و گریه گفتن میریم تمرین میکنیم و قوی میشیم و دوباره شرکت میکنیم،اما خودم از هرکسی بهتر میدونستم که هرچقدرم که قوی بشیم اگه دوباره به تیم رئیس کاپ بخوریم، حذف میشیم،حتی اگه با اختلاف گل زیاد ببریم. چندماه بعدوقتی برای ثبت نام کاپ بعدی رفتیم موقع قرعه کشی کلی نذر و نیاز کردم که به تیم رئیس کاپ نخوریم. سرتونو درد آوردم،تهش این شد که فهمیدم مهمتر از تمرین کردن و نتیجه گرفتن اینه که : به تیم رئیس کاپ نخوری. چون اونا نباید ببازن،تمام.