برای مشاهده قسمت های قبلی اینجا کلیک کنید

 

 

قطعه سوم:

نگار

در این قطعه بعد از یک شب، 15 سال از تولد نگار گذشته. حال نگار یک دختر نوجوان است که به گفته سورنا همیشه زانوی غم بغل گرفته و از دنیای بیرون ترسی به همان اندازه دارد. نگار به همه چیز شک دارد. او دقیقا همان چیزی شده که سورنا نمی خواست. بزرگ شدن نگار، سورنا را به تنگنا کشانده. در همین سورنا بسیار به نگار وابسته شده و "حال بد" اش به "حال بد" نگار ربط دارد. نگار، سورنا را به گمراهی کشانده ولی سورنا همچنان عاشق اوست. سورنا با وابسته شدن به نگار، از تمام وابستگی های دیگر اش گذر کرده. نگار در تمام وجود سورنا پخش شده. با این حال سورنا همچنان می گوید رابطه بین او و نگار، رابطه خالق و مخلوق است. سورنا می گوید که او نگار را از شهر بی کودک (محل تولد نگار) فراری داده.

بالاخره صبر نگار تمام می شود و حرف می زند. او به سورنا اعتراض می کند و می گوید که مگر من خواستم که این کار را بکنی? چرا من را در آن شهر  متولد کردی? مگر سخت بود که مرا یک "خانم" خلق کنی? من چیزی از "سیندرلا" کمتر دارم? چی می شد اگر مثل او لنگه کفشم در یک قصری جا می ماند و قصه ام پایان خوشی داشت?

سورنا حرف نگار را قطع می کند و می گوید که نگار یک لنگه از خود را در رویای کودکی خودش (سورنا) جا گذاشته. او می گوید که نگار را نمی داند و شاید او را بد خلق کرده که کسی او را نمی خواهد. سورنا هنوز دلیل خلق نگار را دقیق نمی داند و حدس می زند که نگار طرحی از خودش است. همین پیچیدگی های نگار باعث شده که سورنا همیشه نگار را دست به سر کند و به قول خودش بپیچاند! سورنا قصه نگار را، قصه خاک می داند که هر دو سختی می کشند و لگدمال می شوند تا زیبایی ای همانند گل بیرون دهند. سورنا به نگار مژدگانی می دهد که می تواند آرام بگیرد چون خالقش او را محکم لگدمال نمی کند. همچنین به نگار می گوید که راه زیادی در پیش دارد. در آخر سورنا برای اخطار دادن به نگار، او را به باد تشبیه می کند و به او می گوید که اگر حرکت نکند، می میرد...

 

 

قطعه چهارم:

نقش

در این قطعه شاهد شروع حرکت نگار همراه با پایکوبی هستیم! گویی چیزی در او دمیده شده تا زنده باشد. نگار با قدرت و صلابت خود نمایی می کند. او خود را ضد قانون های درونی خالقش معرفی می کند. نگار انتهای "هفت خط" های سورنا ست. او سورنا را از بند زمان رها می کند. نگار به قول خودش در "خوشی" زنده است. او به سورنا می گوید از چیزی که با تمام توانایی اش خلق کرده هیچ درکی ندارد. نگار بر دهن سورنا می کوبد و می گوید که "باد" نیست. او اضافه می کند که دیگر قلم را از دست سورنا گرفته و نگار قرار است خودش، خودش را نقاشی کند. او ادعا می کند که دیگر سورنا هیچ اختیاری بر رویش ندارد. نگار دوست دارد در آینده حضور داشته باشد. او کاملا برای سورنا خط و نشان می کشد. نگار خود را "تخم جنگ" معرفی می کند که با سورنا که "پسر صلح" است کاملا در تضاد است. وی همچنان تاکید می کند که دیگر سورنا نمی تواند او را کنترل کند و نگار آزادانه قرار است برقصد. سورنا دیگر نمی تواند نگار را مثل گذشته بپیچاند. حال نگار مانده و انرژی بی حد و حصر اش برای تبدیل غم به شادی و سکون به حرکت. آیا خالق او، آنچنان سنگ بزرگی خلق کرده که توانایی بلند کردن آن را ندارد?