یک روز یه پسر میره خونه پدربزرگش ، بعد از چند دقیقه پسره از پدربزرگش میپرسه شما چجوری بدون تکنولوژی زندگی میکردین ، نه کولر نه چراغ...
_ پدربزرگش میگه راحت ، همینطور که شما الان زندگی میکنین نه شعور نه ادب...? ، نوه هم نوه های قدیم...
بعدش پدربزرگ به پسره میگه برو یه لیوان آب بیار ، پسره هم میره تو آشپزخونه بعد 2 دقیقه با نفس نفس اومده به پدربزرگه میگه میدونی چی شد؟
_ پدربزرگه میگه چیشد؟
_ پسره میگه برق منو گرفت
_ پدربزرگش میگه برقم برقای قدیم وقتی یه نفر رو میگرفت طرف درجا خشک میشد...?
پدربزرگ آب رو میخوره و بعدش به پسر میگه برو آینه رو بیار ، پسره هم آینه رو میاره
_ پدربزرگش میگه آینه هم آینه های قدیم...? ( چقدر آدم رو خوب نشون میداد این آدم رو پیر نشون میده )
بعدش پسره تلویزیون رو روشن میکنه و بازی استقلال و هوادار رو نگاه میکنه پسره میگه لابد الان میخوای بگی استقلالم استقلال قدیم...
_ پدربزرگه میگه ن پسرم استقلال قدیم و جدید نداره کلا سوراخه ?


