تا حد زیادی ، داستان ساده به نظر می رسد. اشرار به طرز وحشتناکی شرور و قربانیان به طرز وحشتناکی نجیب هستند. ما از 2 یا 3 صحنه اول همه چیز را می دانیم که قرار است درباره ماهیت شخصیت های اصلی بدانیم. هیچ کس واقعا رشد نمی کند یا تغییر نمی کند. در عوض ، داستان به صورت مکانیکی اجرا می شود. بازیگری فوق العادس کرک داگلاس بخوبی از پس بازی خود بر امده.صحنه محاکمه در بزرگترین سنت صحنه های بد و غیر منطقی محاکمه هالیوود احمقانه است. (به عنوان مثال ، متهمان به دلیل عقب نشینی در برابر دستوراتشان تحت محاکمه قرار می گیرند. با این حال ، هنگامی که یکی از متهمان ذکر می کند که به دلیل دستور به عقب نشینی پرداخته است ، هیچ کس ، حتی سرهنگ نجیب که سعی در دفاع از او دارد ، این واقعیت را درک نمی کند. یعنی در واقع او از دستورات اطاعت می کرد.) فیلم موفق نمی‌شود صحنه درماتیکی خلق کند . فیلم اون احساس که افراد به ناحق محاکمه شدن رو نمی‌دهد بخاطر اینکه اعضای دادگاه و قاضی حکم صادر میکنن بدون اینکه به آنها به عنوان یه آنتاگونیست جدی پرداخته شده باشد و حتی ارتباط آنها با ژنرال میرو معلوم نمیشود پس حس و دراماتیک نبودن اعدام سربازان کاملا طبیعی است‌ ولی نکته مثبت بزرگی هم دارد سه سربازی که با جزئیات بسیار خوب فیلمساز، آن‌ها را شناخته‌ایم و هر سه از یک تیپِ ساده فراتر رفته‌اند؛ آن جوان قدبلند با لحن خاص که ترس و دعا خواندن‌هایش بسیار خوب است، پاریس که از قبل دیده‌ایم چگونه بخاطر یک خصومت شخصی برای قربانی شدن انتخاب شده‌است و جوان سوم که واکنش اش نسبت به سخنان کشیش کاملا فهمانده می‌شود. هر سه به دقت ترسیم شده‌اند و ما همراه با آن‌ها تا اعدام شدن پیش آمده‌ایم. سه سربازی که ابتدا شکل گرفته و صاحب شخصیت شده‌اند و در ادامه می‌بینیم که چگونه در تعمیمی بسیار سینمایی، تمام سربازانی را که در سکانس انتهایی می‌بینیم برای ما آشنا می‌سازند. صحنه‌ی اعدام را با هم مرور کنیم؛ ابتدا یک نمای اکستریم لانگ از محیط داریم که در تهِ بک‌گراند، سه سرباز اعدامی به جلو می‌آیند. این‌ها باید مسیرِ نسبتا طولانی‌ای را تا فورگراندِ قاب و محل اجرای حکم طی کنند. دوربین طی کردن این مسیر را ثانیه به ثانیه به تصویر کشیده و تجربه‌ای عالی خلق می‌کند؛ تجربه‌ی مواجهه با مرگ – نه در میدان جنگ بلکه توسطِ خودی‌ها  به خوبی این را می‌فهماند که این جنگ بین دو کشور نیست بلکه کاملا داخلی و  بین سربازان و فرماندهان بین انسان هایی که به یک زبان حرف میزنن ولی گویی بیگانند.هرچند پایان بندی به خوبی شکست سرهنگ دکس رو نشان میدهد ولی سکانس آخر همه چیز رو خراب می‌کند در صحنه پایانی ، یک دختر آلمانی اسیر شده در مقابل گروهی از سربازان ناهنجار که به نظر می رسد او را به پایین پرتاب می کنند ، رژه می رود و مورد تحقیر جنسی قرار می گیرد. در عوض از او خواسته شده است که یک آهنگ بخواند و سربازها شروع به گریه و زمزمه می کنند ، مانند راهبه هایی که از ماریا در "صدای موسیقی" حمایت می کنند. من تشخیص می دهم که این یک فیلم است و شاید آن زمان معصوم تر بود ، اما در فیلمی که ادعا می کند واقعیت ناخوشایند جنگ را به ما نشان می دهد ، این که کوبریک پیشنهاد کند که این سناریو با سرود پایان می یابد احمقانه تر از این است که برای کوبریک تأثیرگذار باشد. اشک به جای حمله! همین