طبق صحبت دوستان غزل،او با شخصی سوری از طریق اینستاگرام آشنا میشود؛ مرد به غزل ابراز علاقه زیادی میکند. بعد از مدتی غزل به ترکیه میرود و به محض رسیدنش با او عقد میکند.
غزل کم کم شروع به ارسال عکسهای خود با آن مرد میکند، پسرم هر روز بیشتر کنترل خود را از دست میداد، مخصوصاً که بازاری بود و اطرافیان چپ و راست مردانگی اش را تحریک میکردند. ما از طریق پلیس بین الملل اقدام کرده بودیم ... اما خودِ غزل ظاهراً پشیمان شده بود .این اواخر پدرش گفته بود : بیایید من را به ایران ببرید.
پسرم به مرد سوری ویس تهدیدآمیز فرستاده بود. او در جواب عکسهای عروسی رو میفرستد و برای اینکه سجاد را عصبی کند گفته بود خودم به غزل گفتم بچهاش را [پیش از رفتن به ترکیه] سقط کند.
از ترس سجاد، یکشنبه غزل را سوار ماشین کردند تا ببرند و تحویل کلانتری بدهند، اما سجاد به اتفاق برادرش جلوی ماشین را میگیرند و غزل را از انها میگیرد. ظهر همان روز غزل با قمه کشته میشود.



