مردی به همراه دوسش از جنگلی میگذشت سپس به بالای کندوی درخت رفت تا کندوی عسل را دربیاورد
ماری داشت در آن درخت میخزید
دوست آن مرد که در پایین درخت بود آن را دید و خواست هشدار بدهد اما از ترس دهانش خشک شد و صدایش درنمیاد
سپس مار از پشت آن مرد را نیش زد و از درخت پرت شد پایین
این مرد حالش کمی بد شد و در زمانی که به پیش طبیب رفت گفت میخواسته از کندو عسل بردارد و توسط زنبور نیش خورده است
1 سال گذشت
در یک شب سرد آن مرد و دوستش آتیشی روشن کردند و از خاطرتشان میگفتند ناگهان دوست این مرد گفت یادته پارسال رفتیم کندوی عسل رو بدزدیم من خواستم بهت هشدار بدم که ی مار داره بهت حمله میکنه ولی انقدر ترسیدم صدام درنیومد و اون مار تو رو نیش زد از درخت پرت شدی پایین
تا دوستش این را گفت آن مرد نفسش قطع شد!
دوستش بسیار متعجب شده بود و نمیدانست چیکار کند
بازهم به پیش همان طبیب رفت و ماجرا را تعریف کرد
طبیب گفت: خوب یادم است وقتی به پیش من آمد گفت زنبور نیشش زده است به هر حال او به کندوی عسل هجوم برده بود و مار را هم ندیده بود به همین دلیل فکر کرد زنبور نیشش زده و بعید است کسی با نیش زنبور بمیرد اما تو با گفتن واقعیت وی را کشتی!



