این آهنگ را گوش کنید و به نعره‌های خشم‌آلود لیندمان در کورس دقت کنید: فوران خشم و دیوانگی مطلقی که حتی نیاز به ترجمه هم ندارد، اما با این حال اگر بدانیم چه می‌گوید بهتر درکش خواهیم کرد. عروسک روایتی است از زبان دختربچه‌ای که خواهر بزرگترش به او عروسکی داده و در اتاقش محبوس کرده است تا در اتاق دیگر به کار تن فروشی مشغول شود. می‌شنویم که لیندمان می‌گوید: «خواهرم هر وقت میخواد کار کنه منو تو اتاق میذاره و درو قفل می کنه و یه عروسک بهم میده... تا وقتی غروب بشه آدما میان و میرن... پرنده‌ها آواز میخونن و خواهرم جیغ میکشه. من توی تختم منتظر میمونم و... بعدش کله‌ی عروسکو با دستم می‌کَنَم و گردنشو با دندونام گاز می‌گیرم... حالم خوب نیست؛ نه.»