وقتی هوادار آرسنال شدیم اوضاع با حال فرق می کرد هرجا می نشستیم با افتخار می گفتیم هواخواه ونگر و فرزندانش هستیم مگر کسی بود که تیممان را دوست نداشته باشد؟!مگر کسی بود آنری ـو برگکمپ را نستاید؟به خود می بالیدیم فخرها می فروختیم گویی مالک کل هستی بودیم،نام تیممان را با افتخار بر زبان می آوردیم شاد بودیم از کامی که دنیا به حالمان می داد..
اما...
فروریختیم،در واقع خود را کوبیدیم که از نو بسازیم،حال خیلی از ما دیگر کودکی فخر فروش نیستیم محاسن سفید کردیم در راه تیممان،گم شدیم از دنیای دورمان،آرسنال شد پاره ای از تنمان،راستش دیگر نمی بینی ما را که فخر تیممان را بفروشیم،دیگر نمی بینی مارا که از لاک خود بیرون بیاییم،ما تصمیم گرفتیم فوتبال را جور دیگری ببینیم ما آرسنال را آرمان شهر خود قرار دادیم و زندگیه خود را بر اساس آن ساختیم،با ذره ذره ی وجودمان پایه های باشگاه را از نو ساختیم،راحتتر بگویم ما بنجامین باتن دنیای فوتبالیم ما پیرمردی 130 ساله بودیم که خودخواسته به یک نوزاد تبدیل شدیم،برخاستیم به همان هیبت تمام یکصد سی سالمان،برخاستیم و شروع کردیم حال دیگر برایمان مهم نیست اطرافمان چه می گذرد کدام تیم رکوردها را جابه جا می کند یا چه کسی توپ طلا را می برد ما سرزمین فوتبالمان را حول آرسنال بنا نهادیم خودمان را با خودمان مقایسه کردیم کیف کردیم که کودکمان راه رفتن را دوباره آموخته است،کیف کردیم که دوباره می تواند شروع به برنده شدن کند،به وجد آمدیم خنده های کودکمان را دیدیم،گریه هایش را مرهم نهادیم دیگر همچون زمانی که کهن سال بود از گریه هایش افسرده و غمگین نشدیم،با زمین خوردنش خندیدیم،نگرانش بودیم ولی می دانستیم زمین خوردن هایش است که دویدن را به او می آموزد!
می دانی این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند،زیبایی هایش را بیرون بکشد،تلخی هایش را صبر کند،آدم های امروز بردن های کنسروی می خواهند حاضر ـو آماده :)
.................................................................................................................................................
دست نوشت ناقابل پیشکش به اونا که دلشون از بازیه دیروز شکسته :)