
داستان شب لا دسیما
۳۸۵ بازدیدسهشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۳ - ۱۶:۴۹
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
خودم که تنها چیزی که میتونم در مورد خودم بگم..یه جور احساس خفگی یه جور احساس فشار به قلب و ...بود..ولی جالب تر اینجاست که قیافه من از دید خانواده رو بدونید...رگ های گردن و پیشانی از خشم و ناراحتی باد کرده..صورت به شدت قرمز و ناراحت..یادم هست که وقتی دقیقه 90 شد پدرم گفت : وحید پاشو برو معجزه ای اتفاق نمیفته...دقایقی گذشت ...خوب یادمه که ساعت 1:10 شب بود و وقتی غیرتیو راموس گل زد بلند شدم..دور خونه چرخیدم وفریاد میزدم و به پدرم گفتم این هم معجزه...آری..من معجزه رو به چشم دیدم..من دست یاری خدا رو دیدم...و از خدا به خاطر لادسیما تشکر میکنم


