همه ما درون یک "ماتریکس" هستیم . 

تحت سلطه و فرمان کسی ، با قوانینی که هیچکدام را دوست نداریم .

فرزند بدون آنکه خود بخواهد متولد میشود ،  پا به این دنیای زشت و کثیف میگذارد ، بزرگ میشود ، به مدرسه ظالم میرود تا سواد بیاموزد ، بزرگ تر میشود ، کنکور ؛ سردرگمی پریشانش میکند ، بزرگتر ؛ سربازی رنجش میدهد و دوسال از بهترین سال های عمر از دست میروند ، بزرگتر ؛ کار و پیدا کردن شغل ، ازدواج ، بچه دار شدن و سختی کشیدن فراوان و مرگ ، غم از دست دادن عزیزان که جگر سوز است و چرخه هِی میچرخَدو ادامه دارد .

نمیدانیم چه گناه یا خطایی مرتکب شده ایم که در این کشور هستیم ؛ جایی که صدای هیچکس به هیچ جا نمی رسد .

همه گیری کرونا ، درخانه ماندن ، مدارس ظالم تر و مزخرف تر میشوند ، مرگ و میر کرونایی و سپس واکسن ، دوباره سردرگمی و پریشانی .

اینها تنها بخش خیلی خیلی کوچکی از این ماتریکس بودند .

به راستی ما در این ماتریکس نانوشته چه میکنیم ؟

آتش ، نمک ، سپس طلا و پول ، جنگ ، جنگ و جنگ بخاطر چیزی که بین مردم فرق ایجاد کرده ، دوباره جنگ ؛ برسر هوس ، شهوت و طمع .

کسی میتواند جلوی ماتریکس را بگیرد؟

دوستی میگفت ما همه در این دنیا قرنطینه ایم ، قرنطینه شده در این دنیا .

اشتباه ، عبرت و تجربه ، واقعا تلخ است که کاری از دستت برنمی آید .

سروکله زدن با احمق هایی که اخلاقشان گند است و میگویند از من خوش اخلاق تر پیدا نمیشود!

دادزدن ، فریاد های ترسناک ، خوردشدن غرور و درونی که میخواهد فَوَران کند اما زورش نمیرسد .

اوضاع دیگر از معنی کلمات هم گذشته است .

تحریف و تغییر دین ، جنگ و ایجاد صد خدا ، کسانی که خواب خوش را برای خود حلال و زندگی را برای مردم حرام کرده اند .

درگیر ، ندانستن راست و دروغ ، ندانستن اول و آخر ، ماتریکس چیزی است که درونش گیرکرده ایم و نمیتوانیم از دستوراتش سرپیچی کنیم .

ما همه عاشق پایانیم ، مگر نه ؟ پایان درد ، پایان سختی ها ، پایان غم ها ، رسیدن به خوشبختی ، رسیدن به بهشت ......

عزیزی میگفت : به فردا فکر کن ..... همه ما هر روز به فردا فکر میکنیم و هر روز به خاطر فردا زنده ایم و منتظر فردا هستیم ، منتظر گذشتن ، منتظر تمام شدن و منتظر پایان ......

نمیدانم چطور از این ماتریکس خارج شوم و به دنیایی که خود میخواهم برسم .

خدایا ، خودَت همه ما را مورد رحمت و آمرزش قرار بده ......

در پایان به این یک بیت شعر بسنده میکنیم که نمیدانم موقع خواندن و فکرکردن درباره آن به من احساس غم یا شادی دست میدهد .

سَرگشت چو پَرگار همه عمر دَویدیم آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم 

 

 

پ.ن : عکس هم میتواند تزئینی باشد و هم نباشد .