ی روز ۴ ۵ صبح بیدار شدم گفتم برم کوه نوردی ی حال و هوایی عوض کنم

صبحونه خوردم اومدم مسواک بزنم دیدم خمیر دندون تموم شده

خواستم لباس گرم بپوشم دیدم چیزی ندارم

برای همین ی پیراهن معمولی پوشیدم 

داشتم پیاده میرفتم تا به کوه برسم راه خیلی طولانی بود!

بین راه دیدم ی ماشین داره رد میشه دست تکون دادم نگه داره

ولی با سرعت زیادی از کنارم گذشت

آسمون گرفته بود و سوز سردی میومد

هیچکس در تاریکی هوا پیداش نبود

از تاریکی میترسیدم اما از تنهایی نمی ترسیدم

هر لحظه وهم داشتم ی قاتل روانی پیداش بشه و تنهاییمو ازم بگیره و منو بکشه

رعد و برق زد

سگ های ولگرد هجوم آوردن ولی یادم افتاد که از مرگ نمی ترسم

چون روزی صد بار میمردم و زنده میشدم بهش عادت کرده بودم

ولی گفتم شاید امروز قراره قهرمان کسی باشم شاید امروز قراره ی خبر مهم بیاد که من باید ازش خبر داشته باشم

برای همین ی تیکه استخون پیدا کردم و سگ ها رو سرگرم کردم تا بتونم راه گریزی پیدا کنم

برف سبکی شروع به باریدن کرد

و من از شدت سرما دندان هایم به هم برخورد میکرد

کوه رو دیدم ابهتش منو متعجب کرده بود ولی گفتم باید فتحش کنم

شروع کردم بالا رفتن ازش انگار خیلی هم سخت نبود

اعتماد به نفس گرفتم گام بلند تری برداشتم پام گیر کرد به ی سنگ

قل خوردم پایین شانس آوردم تا اینجای کار ارتفاع زیادی رو فتح نکرده بود

برای همین آسیب ندیدم

ولی باز هم تصمیم گرفتم به سعی خودم ادامه بدم

این بار با قدم های آرومتر و پاورچین

هر چی میرفتم بالاتر سردتر میشد و شدت برف افزایش پیدا میکرد

زوزه های گرگ رو شنیدم..

ولی به سمتم حمله ور نشدن

نمیدونم

شاید بخاطر مه و بوران من رو ندیدن

شایدم گرسنه نبودن

ترجیح دادم قضاوت نکنم..

چون خودم قبلا زجر قضاوت شدن رو کشیده بودم

باز هم ادامه دادم..

زمین خیلی لیز بود تعادل خودم رو از دست دادم 

اما اینبار سنگ به کمکم اومد

به یک سنگ بزرگ برخورد کردم و به پایین پرت نشدم

خسته بودم تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم

آتشی روشن کردم اما از شدت سرما یخ زد

با خودم گفتم تو نباید بخوابی چون دیگه نمیتونی بیدار بشی

پس بازم ادامه دادم..

آفتاب داشت طلوع میکرد و من به فتح قله نزدیک بودم

خوشحال بودم و بالاخره لبخند زدم

ابر ها کم کم کنار رفتن

ناگهان متوجه شدم بالای قله ی کوه هستم و تمام شهر زیر پای منه

متوجه شدم خیلی هم بزرگ نیست

انگار که هر چی بالاتر میری همه چیز کوچک تر دیده میشه

من دیگه انرژی نداشتم..

پلک هامو بستم و به پایین پرتاب شدم

لحظه ی عجیبی بود

انگار که هر چه پرواز کرده بودم رو با سرعت خیلی بیشتر اما با شیب پایین..

..باز هم داشتم تجربه میکردم

چیزی نمونده بود به زمین برخورد کنم

انگار ۱ ثانیه با جهنم فاصله داشتم

یک دفعه دیدم در رخت خوابم هستم

نفس راحتی کشیدم

در لحظه ای از جهنم به بهشت رسیده بودم...