what we do in life echoes in eternity

آقای هیچکس فیلمی بود که مدت ها بود میخواستم به تماشایش بشینم ولی تا همین دیروز فرصت مناسبی براش پیدا نشده بود . فیلم در ایتدا تا حد زیادی گنگ و گیج کننده هست ولی به مرور تمام اتفاقات معنی پیدا نمی کنن داستان فیلم در مورد مردی به سام هیچکس (nemo) هست که در سن 118 سالگی در روزگاری که انسان ها به ماه و مریخ میروند و علم داروی جاودانگی انسان رو پیدا کرده ، قراره اخرین انسانی باشه که به صورت طبیعی میمیره ، خبرنگار جوان در بستر مرگ از او در مورد زندگیش سوال میکنه و هیچکس داستان زندگیش رو نقل میکنه اما هر بار یک داستان متفاوت از زندگی خودش . هر داستان چندین پایان متفاوت داره درواقع زندگی نیمو مثل درختیه که به شاخه های مختلف تقسیم میشه و هر شاخه به سمتی میره ، داستان حتی در بخش هایی با توضیحات فیزیکی در مورد فضا -زمان  نحوه حرکت زمان و برداشت ما زا اون ، پیچیده تر هم به نظر میرسه ولی ورای تمام پیچیدگی ها ما با ساده ترین و قابل لمس ترین احساسات انسانی مواجه هستیم و تمام این پیچیدگی ها در خدمت جواب دادن به این سوال هستن که چطور هر تصمیمی کوچک و بزرگ داستان زندگی ما رو کاملا عوض میکنه .

سکانس اغازین فیلم در مورد توضیح یه ازمایش در مورد کبوترها هست ، دکمه ای در قفس کبوتر قرار داره که با نوک زدن به اون دریچه ای رو باز میکنه که کبوتر میتونه از اونجا غدا بخوره کبوتر به تدریج یاد میگیره که هر بار به غذا نیاز داشته باشه به دگمه نوک بزنه ولی مدتی بعد شکل ازمایش عوض میشه هر 20 ثانیه یکبار بدون اینکه کبوتر نوک بزنه دریچه باز میشه ، کبوتر گیج میشه و با خودش میگه من چه کردم که لایق این باشم  ! مدتی بعد وقتی دریچه اتفاقی همزمان با بال زدن کبوتر باز میشه کبوتر اینطوری فکر میکنه که بال زدنش باعث باز شدن دریچه شده پس به جای نوک زدن شروع به بال زدن میکنه اتفاقی که دانشمند ها اسمش رو توهم کبوتری گذاشتن . صحنه بعدی لحظه مرگ هیچکس در خطوط زمانی مختلف رو نشون میده جایی که هیچکس از خودش میپرسه : من چه کردم که لایق این باشم ! سوالی که در فیلم به بهترین شکل جواب داده میشه . تم مرکزی فیلم در مورد اینه که هر انتخابی کوچک و بزرگ در زندگی میتونه کل زندگی اون فرد رو عوض کنه هر انتخابی که هیچکس در زندگی انجام میده ورژن جدیدی از اتفاقات رو ایجاد میکنه که کل زندگیش رو تحت تاثیر قرار میده مثلا در صحنه ای پدر و مادر هیچکس از هم جدا میشن و اون باید انتخاب کنه پیش کدوم یکی از والدینش زندگی کنه در ایستگاه قطار یکبار به دنبال مادرش میدوه و وارد قطار میشه و همین باعث میشه زندگیش در نیویورک ادامه پیدا کنه و عاشق دختری به نام آنا میشه در ورژن دیگر این اتفاق تصمیم میگیره پیش پدرش بمونه و در ادامه با دختری با مشکلات عصبی به نام الیز اشنا میشه و شیفتش میشه داستان وقتی جالب تر میشه که فیلم به ما نشون میده حتی انتخاب های کوچک تر و یک جرکت یک لبخند و یا یک جمله ساده چطور میتونه مسیر زندگی رو عوض بکنه مثلا در جایی از فیلم آنا به هیچکس میگه بیاد و باهاش توی دریا شنا بکنه ولی هیچکس نوجوان چون شنا بلد نیست بهانه تراشی میکنه و با اخم میگه که چون دریا پر از ادم های احمقه که نمیخواد کنار اونها شنا کنه همین جمله ساده باعث میشه آنا ذهنیت بدی بهش پیدا کنه و در این خط زمانی با هم ازدواج نکنن در حالیکه در خط زمانی دیگه ای هیچکس صادقانه اعتراف میکنه شنا بلد نیست همین باعث میشه آنا کنارش بشینه و داستان عشقشون آغاز بشه به قول آقای هیچکس ارشیتکت تمام زندگی ما بچه 9 ساله ای هست که درون ماست  (یکی از صحنه هایی که برای خود من جالب بود جایی بود که الیز همسر هیچکس که بیماری عصبی داره دچار حمله عصبی میشه وفریاد میزنه همونجا هیچکس داستان خوابی که دیده رو براش تعریف میکنه در مورد زن غارنشینی که فریاد از ترس خرسی که میخواد وارد غارش بشه فریاد میزنه تا مرد غارنشین بیاد و خرس رو فراری بده ،در واقغ فیلم به ما نشون میده که رفتارهای ما چطور نسل به نسل منتقل میشه و در زندگی ایندگان تاثیر داره فریاد های زن غارنشین از ترس خرس تبدیل به فریادهای الیز از ترس از دست دادن عزیزانش میشه ).اثر پروانه ای که تصمیمات حرف ها و عمل ما در زندگی خود ما و سایر انسانها و حتی اونهایی که هیچوقت نمیبینیمشون و هزاران کیلومتر اونطرفتر از ما زندگی میکنن داره به خوبی توی فیلم نمایش داده میشه 

فیلم به ما نشون میده چون زمانی که در اون هستیم خطیه و امکان برگشت نداره تمام تصمیماتی که میگیریم مهم هستن ولی کدوم یکی از تصمیماتی که دز زندگی میگیریم تصمیم درست تره و کدوم اشتباه ، کدوم یکی از داستان هایی که هیچکس تعریف میکنه داستان زندگی واقعیش هست ؟ جواب رو خود هیچکس به خوبی میده " هر مسیری ، مسیر درسته هر چیزی میتونه چیز دیگه ای باشه و به همون مقدار معنا و مفهوم داشته باشه " به زبان ساده هیچکس به ما میگه که  این خود ما هستیم که به تصمیماتمون معنا میدیم ، حتی زمانی که فکر میکنیم در مسیر درستی هستیم دچار یاس میشیم احساس پشیمانی میکنیم لحظاتی هست که احساس میکنیم زمان حرکت میکنه و ما از قافله زندگی جا موندیم دنبال اون دکمه ریستی هستیم که دوباره یک شانس دیگه به ما بده شانسی که به ما اجازه میده اونچیزی که واقعا در دلمون بود رو به کسی که دوستش داریم بگیم یا از فرصت های زندگیمون به یه شکل دیگه استفاده کنیم شجاعتمون رو زمانی که ترس بر ما مسلط بوده نشون بدیم اون شخصی  که همیشه دلمون میخواسته باشیم.  اگر انتخاب هامون رو با قلبمون انجام بدیم و به ندای درونمون توجه کنیم تجربه متفاوتی از زندگی خواهیم داشت و در خواهیم یافت که اگه بخواهیم و انتخاب کنیم میتونیم عاشق بشیم و دیگران به ما عشق بورزند و شادی واقعی و تجربه کنیم تجربه لجطاتی  که زندگی ما در این کیهان بی انتها و در زمان های بی پایان رو معنا دار میکنه .

آقای هیچکس : از مرگ ترسی ندارم ترسم از اینه که به اندازه کافی زنده نبوده باشم