یک. پانتئون نشین اولدترافورد حکما باید آدم ویژه ای باشید تا اینکه یک روز بعد از ظهر سرآلکس فرگوسن با شما تماس بگیرد، خبر بازنشستگی اش را یک هفته زودتر برایتان فاش کند و بی مقدمه برای ادامه عاشقانه یونایتد از شما کمک بخواهد. آقای برگزیده هرقدر هم که تلخ و مایوس کننده آغاز کرد، هر قدر هم که تداوم نداشت و هرقدر هم که بی لیاقت به نظر می رسید اما در هر حال برگزیده بود. . وقتی کنار گذاشته می شد عده کمی دلخور شدند، عده ای که خیلی هایشان یا تاریخ را از بر بودند یا اواخر دهه هشتاد میلادی را به یاد داشتند. فرگوسن بزرگ هم در پنج فصل اول حضورش در اولدترافورد دو بار یازدهم و یک بار سیزدهم شده بود، آسیب دیده بود، حتی نابود شده بود اما ناامید...هرگز. بزرگ ترهای آن روزهای یونایتد خوب می دانستند که همیشه اوایل کار سوانح کوچک و بزرگی هم پیش می آید و باید شکیبا بود تا به اوج رسید. می دانستند که فرگوسن هنوز می تواند عمر کند و همین طور هم شد. برای مویس اما این طور نشد. بخت یارش نبود. با تمام این احوال او هنوز هم می تواند بی دغدغه بایستاد و به حرف بیاید. در تیره ترین چشم انداز ممکن حتی اگر سال ها بعد هنوز همین مومنتوم شکننده بعد از یونایتدش را داشته باشد و احیانا طوفان فوتبال او را تا عمیق ترین لایه های زباله دان تاریخ پایین ببرد، باز هم هیچ کس -–مطلقا هیچ کس –- نمی تواند آن بعد از ظهر زندگی اش را کتمان کند. دیوید مویس همان سوشالیست سرشار از دیسیپلین شهر والنتاین باقی می ماند، همان شوالیه خوشبختی که سرآلکس شخصا تاج را برایش نگه داشت و هرقدر که فرگوسن در پانتئون بزرگ ترهای اولدترافورد باقی بماند او هم خواهد ماند، چرا که خلف یا ناخلف جانشین بزرگ ترینشان بوده. دو. کاخ مال هیچ کس نیست کوران تراژدی بعضی وقت آن قدر سریع از راه می رسد که بزرگ ترین ها هم جا می خورند. شبیه یک لوکوموتیو سریع السیر. یک چیزی که کنترلش دست خود آدم نیست. داستان مویس هم شباهت ویژه ای به این سناریو دارد. قطار بدبیاری های او وقتی ترمز کشید که آستانه درب خروجی اولدترافورد چند متری جلوتر به چشم  می خورد. همه چیز بسیار سریع و آشفته رقم خورد. هوشیاری او از یک جایی به بعد واقعا سرجایش نبود. او هم شبیه فن خال به دنبال ستاره ها رفت، کریستیانو رونالدو، گرت بیل، لیتون بینس و سسک فابرگاس. اما هیچ کدامشان چراغ سبزی نشان نداند. سرآخر دار و ندارش را روی فلینی قمار کرد به این امید که شاگرد قدیمی ترکیب میانه زمینش را دربیاورد، اتفاقی که هیچ وقت رخ نداد. بعد مورد عجیب وین رونی پیش آمد، بعد نوبت به فن پرسی رسید، ویلفرد زاهای تقریبا گران قیمت از کنترل خارج شد و آس آخر مویس که عدنان یانوزای نوجوان بود هم برای جبران همه این ها آن قدرها پخته به نظر نمی رسید. روی کین قبلا  چراغ زرد را راجع به رختکن یونایتد برایش روشن کرده بود، گفته بود که یونایتد پیروز باید از کنار رختکن تحت کنترلش متولد شود. همان قدرت برتری مطلق سرمربی که سرآلکس سال های سال برایش جنگید و اتفاقا مصائب بسیاری هم کشید، بهاهای سنگینی پرداخت -– شبیه بکهام -– و درگیر و دار دعواها و غوغاهای زیادی اسیر شد، اما فرار نکرد، ایستاد، فریاد کشید و به همه فهماند که اولدترافورد کاخ راحتی هیچ کس نیست، هیچ کس جز آقای رئیس. مویس اما این یک پرده را نخوانده بود و بی اعتنا به سرنوشتش تا توانست مدارا کرد. مدارا کرد و شکست خورد. سه. امروز حالت چطور است حالا مصاحبه کرده و گفته که برای تجربیات تازه آماده است، آماده است تا اگر بشود بعد از این همه سال آنگلوساکسون ها را ترک کند و یک جایی خارج از بریتانیا به جنگ فوتبال برود. در این بین خبر دعوت اریک توهیر -–مالک اندونزیایی اینتر –- از او برای تماشای بازی هفته آینده برابر ناپولی هم به بیرون درز کرد. مویس قرار است با برادرش به مه آتسا برود تا در صورت شکست احتمالی اینتر بدریخت ماتزاری، یک جایی با ایتالیایی ها پشت یک میز بنشیند و برای آینده اش تصمیم بگیرد. گفته بود که حالا راه و رسم مدیریت در تیم های بزرگ را هم آموخته و همین هم شد که او از حالا تا هروقتی که تکذیب بشود گزینه اول قهرمان قدیمی اروپاست. برای اینتری هایی که همین چند سال پیش با آقای خاص تا هرجا که می شد صعود کردند، آقای برگزیده هم می تواند انتخاب جذابی باشد. به ویژه که او ابزار تقریبا در دسترسی هم برای 1-3-2-4 مورد علاقه اش در میلان دارد و لزوما هم نباید تا ژانویه صبر کند. شرایط در اینتر هر قدر هم که طوفانی باشد با روزهای اوایل جولای گذشته قابل قیاس نیست. او قرار است جای بی شکوه ترین – و در عین حال پرمدعاترین – سرمربی سال ها اخیر اینتر را بگیرد نه سرآلکس، بهترین سرمربی احتمالی تمام تاریخ. رقبایش شبیه چلسی، لیورپول، سیتی، آرسنال و تاتنهام هیچ کدام تا دندان مسلح نیستند و از همه بهتر اینکه برای جوانگرایی حمایت رسمی اریک توهیر و احتمالا غیر رسمی هواداران را هم پشت خودش دارد. برای برگشتن از دل شکست،، از دل یکنواختی و از دل سرما فقط کافیست در بهترین زمان بهترین مورد را انتخاب کند. پرواز میلان همان پروازیست که هفت سال پیش مورینیو انتخابش کرد و رستگار شد؛ کسی چه می داند، پا جای پای آقای خاص، شاید آقای برگزیده خودش باشد، گم شده این چهار سال سیاه بعد از ژوزه.