فرگوسن : پيش از سفر ما به لسترسيتي دیوید کلاهي بر سر داشت. زمان شام در رستوران او هم چنان کلاه خود را بر سر داشت. من به او گفتم:" ديويد کلاهت را از سر بردار، اين جا رستوران است." او توجهي به حرف من نکرد. من با تاکيد بيشتر گفتم:"احمق نباش! کلاهت را بردار." اما او از انجام اين کار امتناع کرد. روز بعد در تمرين پيش از بازي هم چنان کلاه خود را بر سر داشت. من به او گفتم:" اگر همين حالا کلاهت را برنداري تو را در ترکيب تيم قرار نخواهم داد!" او عصباني شد و سرانجام کلاهش را از سر برداشت. سر ش بدون مو بود. کاملا اصلاح شده، به او گفتم:" همه اين بازي ها به خاطر يک سر کچل بود؟ تو نمي خواستي کسي متوجه سر بدون مويت شود؟" او مي خواست کلاه را دقيقا قبل از شروع بازي بردارد تا جلب توجه کند. در اين هنگام بود که من فهميدم تنها مشغله او بازي کردن فوتبال نيست و او به تيم ضرر مي زند. فصل ششم کتاب زندگینامه فرگوسن