راننده اتوبوس نره‌خر با صدای بلند عرعر کنان اعلام کرد، در این قهوه‌خانه ۱۵ دقیقه توقف داریم. کسی دیر بیاد کونش میذارم. من از دقایقی قبل از انتهای اتوبوس، آمده بودم جلوی اتوبوس ایستاده بودم. به محض اینکه شاگرد شوفر درب جلو را باز کرد مثل ک‌ی‌ری که شق شده باشه  پریدم پایین و فاصله‌ی اتوبوس تا توالت را با سرعت زیاد دویدم. ‏پیرمردی کسکش  جلوی سرویس توالت‌ه روی یک صندلی کهنه نشسته بود. شش هفت تا آفتابه پلاستیکی را از آب پر کرده بود و کنار دیوار چیده بود. من اولین آفتابه را برداشتم و به سمت یکی از توالت‌ها دویدم. پیرمرد فوراً داد زد آقا برگرد برگرد منم که عنم دم کونم بود. برگشتم گفتم؟ چیه؟ منه کله ک‌ی‌ری چه کردم؟ گفت : این ‏آفتابه تخمی را بگذار آن یکی را بردار کاری را که گفت انجام دادم و پریدم داخل توالت و چنان ریدم که اشک شوق از چشمانم جاری شد.

دقایقی بعد مثل کصی ک از دام ک‌یر آزاد شده باشه، احساس راحتی و آسودگی کردم. از توالت بیرون آومدم سکه‌ای به پیرمرده کسکش دادم و از او خداحافظی کردم. چند قدم از او دور شدم ولی دوباره به سمت‌اش برگشتم و به او گفتم: ‏کسکش جان این آفتابه‌هایه تخمی که همه یک اندازه و یک رنگ هستند و همه‌ی آن‌ها پر از آب بودند. برای چه به من گفتی این آفتابه را بگذارم و آن یکی را بردارم. این آفتابه‌ها از نظر شما مگر با هم فرقی می‌کند؟! گفت پسرم درست است که این آفتابه‌ها از نظر شما فرقی با هم ندارند ولی می‌خواستم شیرفهم بشی من که با این سن و سالم روزی ده ساعت توی سرما و گرما اینجا کسکشی می‌کنم کیر تو که نیستم پسره کله کیری، ننتو گاییدم. من هم اینجا برای خودم آدمم. این‌طور نیست که شما هر آفتابه‌ای را که خواستی به میل خودت برداری. آفتابه با آفتابه فرقی نمی‌کند ولی من هم اینجا برای خودم کسی هستم. ‏حکایت همان حکایت ماس که میخواهند به ۸۴ میلیون جمعیت ایران تفهیم کنند عید فطر دوشنبه یا سه‌شنبه باشد، فرقی نمی‌کند ولی فراموش نکنید ما هم اینجا برای خودمان کسی هستیم.