نوشته ی برایان فیلیپس 12 مه 2009 به نظر می رسد که او بیش از هر فوتبالیستی از تخیل جدی یک بچه نشأت گرفته است. دنیایی که او به آن تعلق دارد دنیای خشن، حساس و فریبنده ی خطرها و بخت های بزرگسالان نیست بلکه دنیای سادگی و عدالت شفاف است. و همان طور که کتاب دعای بچه ها بی طرفی زیادی را در ترتیب بیرونی وقایع نشان می دهد، که یک خدای ابرمانند بر بام گیتی اجر پرهیزکاران را توزیع می کند، دوران فوتبال او هم به نظر می رسد در مرکز هاله ای رها شده است که درون آن موهبت ها بر روی افرادی که شایسته ی آن ها هستند فرو می ریزد، قدرت از هوش ناشی می شود، و زیبایی مظهر خوبی است. هم اکنون این حس وجود دارد که فوتبال همیشه نشان دادن معانی این نوع دنیا است، و در این صورت احساسی که فوتبال به ما می دهد شباهت زیادی به درک کوردکانه از درست به عنوان رضایت دهقان به سلسله مراتب که محکوم به تمجید از حاملان لطف غیر قابل درک است ندارد. خطری در این احساس وجود دارد که می تواند توضیح دهد چرا در مردم سالاری فشار همیشه علیه فوتبالیست ها و علیه تمجید است - هر چه عصبانی تر و پست تر علیه آن باشند، فشار بیش تری از جانب مردم وارد می شود. بنابراین تا حدی بی گناهی فوتبال از دو جهت تضعیف می شود و نفرت ترسناکی را بیدار می کند. اما در مورد مالدینی به نظر نمی رسد که هیچ کدام از این موارد به کار رود. او به آسانی متحمل فضای بی گناهی می شود، مثل این که این نظام به یک شاهزاده ی درخشان واقعی نیاز دارد گویی که مانند زهکش وان حمام است. خیال پردازانه بگویم، چون کسی نمی داند که آیا فلسفه برای قسمت های حرکتی بدن اهمیت دارد یا نه، من همیشه گمان کرده ام که این صراحت و شیوه ی زندگی یک راست و بدون اختلافات و شکست های موجود در زندگی با هدف نامعلوم بود که دیرپایی شگفت انگیز او را توجیه می کرد. او در تقریباً 41 سالگی مانند یک 28ساله بازی می کند و دائماً در مرکز توجه به نظر می رسد. او اولین شروع خود برای میلان را در روزی تجربه کرد که رونالد ریگان پس از ادای سوگند برای دومین دوره وارد دفتر کارش شد، دو هفته پیش از آن که پادشاه کنونی بت های جنجالی و مورد تمسخر یعنی کریستیانو رونالدو به دنیا بیاید. کریستیانو رونالدو نامش را از رونالد ریگان که مورد علاقه ی پدرش بود دارد، اما مالدینی (که اسم دومش چزاره، اسم پدرش، است) نامش را از یک سلسله گرفت، و به یک سلسله تعلق دارد. بازنشستگی او که هم اکنون تنها چند روز به آن مانده است به عنوان یک تراژدی واقعی به خاطرم می رسد، چون این منزلی است که او همواره داشته تا به تفاوت دنیا با معنی منجر شود. اگر معنی همه چیز بود او می توانست تا ابد به بازی ادامه دهد، به طور حیرت انگیزی سمت چپ زمین را با سرعت بپیماید تا توپ را از چنگ مهاجمانی که نصف سن او را دارند در بیاورد، خونسردی خود را حفظ کند و تیمش را آگاه به هدف نگه دارد. اما معنی در زور بازو خریداری ندارد، و شرافت در دنیای فیزیکی وجود خارجی ندارد، و او هم در آب های متلاطم دستخوش امواج قرار خواهد گرفت. سرعت او کم شده است، و نگه داشتن ظرافت متواضعانه ای که در مدافعی با قدرت او همیشه عجیب و نفس گیر بود کمی ساده تر خواهد بود تا قدرتی که در کشمکش های بی شمار حامی آن ظرافت بود. و تراژدی این است که افزایش سن او وضعی به منظره ی دنیا می بخشد که دوران فوتبالش ما را تقریباً مجبور به باور آن کرد. زیبایی خوبی نیست و قدرت هوش نیست، اگر چه در ادغام اتفاقی دنیا ممکن است به طور مختصر با هم وجود داشته باشند. موهبت ها اتفاقی هستند حتی با این که گاهی جایی که شایسته است می افتند. هنوز هم، کمال سازگاری که او به دست آورد با وجود این که می توانست فریبنده باشد مایه ی تسلی او شد، و ما به خاطر آن او را به یاد خواهیم داشت، و این را تحت الشعاع قرار می دهد که منظور ما چیست وقتی که می گوییم او در کاری که انجام داد بهتر از تمام کسانی بود که در این بازی حضور داشتند. او تقریباً بدون تلاش ما را وادار کرد تا دنیایی را دریابیم که بهتر از دنیایی بود که می شناختیم.