یک وقتی فوتبال اتفاق عام المنفعه تری بود. یعنی که می توانست پای تلویزیون میخ کوبمان کند. پایمان را بکشد توی استادیوم های بدساخت و بدریخت قدیمی. به مقابله با آفتاب که خشن ترین مهاجم طبیعی برای هر تماشاگر سکونشینی به شمار می رفت. به مقابله با سرما، تشنگی، گرسنگی و همه چیزهای بدی که می تواند برای یک جمعیت چند ده هزارنفری در گوشه ای از شهر اتفاق بیفتد. با این حال پای فوتبال دیدن و استادیوم رفتن هیچ وقت نمی لرزید. خیلی وقت ها پیش می آمد بازی هایی که از همان اول کار معلوم می شد به زحمت می افتی، دستت حسابی خالی بود، می نشستی پای مبارزه ای که می دانستی تیمت بیهوده می کوشد. می دانستی کم می آورد. می دانستی راهش همین جا تمام می شود اما باز هم می نشستی. در نگاه اول به نظر کار چندان آسانی نمی رسد. اینکه آدم بیاید آرامشش را وسط میز از پیش باخته ای گرو بگذارد، آن هم وقتی که لزوما ناچار نیست. شاید بعدا بشود نتیجه نهایی را چک کرد، یک گزارش چند خطی در روزنامه خواند و بابت شکست - که اتفاق افتاده - به اندازه همان چند دقیقه به فکر فرو رفت. اما شور و علاقه بیش از این ها بود.
می نشستی پای بازی. از سوت آغاز تا سوت پایان. کنار تیمت می ماندی. دلهره و تردید را همان طور که واقعا بود حس می کردی. دعا می کردی. نفرین می کردی. نفس نگه می داشتی تا شاید ثانیه شمار یک جوری عقب بیاید. یک جوری سریع تر بتازد. توپ های زیادی روی دروازه ات می ریختند و می دانستی سرآخر یکی رد می شود و رد هم می شد. پای تمام این ها می ماندی تا مگر یک جایی وسط قلعه ای که سقوط می کند جایی برای خودت پیدا کنی. کنار بازیکنانی که دوستشان داشتی. می دانستی برای تو - و هزاران نفر شبیه تو - رفته اند. برای تو دویده اند و شکست هم اگر خورده اند حتما بخشیده خواهند شد. یک وقت هایی هم می شد که باید جواب پس می دادی. جواب همان هایی را که خارج دایره بودند. خارج همه چیز. می گفتند پسر - و در بعضی خانواده ها احتمالا دختر - تو که آدم تیزهوشی هستی. چرا اعصابت را می گذاری پای این بازنده ها؟ کجای زندگی ات ریچ کیدزطور زندگی کردی که حالا با چنین نمایش نامه های غم انگیزی می خواهی به خودت حساب پس بدهی؟ چرا نمی روی پشت یک تیمی که همیشه برنده باشد؟ خب این سوال را هرکسی می توانست بپرسد. عمده موارد هم حق داشتند. مشکلات کوچک و بزرگ خودمان آن قدر مزاحم بودند که بشود این یک قلم بدبختی خودخواسته را یک جوری عقب زد. برای آن ها که می پرسیدند سوال چندان پراهمیتی نبود. پاسخ روشنی هم داشت. راضی اگر نمی شدیم - که همیشه هم همین طور بود - می گذاشتند پای عقل پاره سنگ برده مان.
برای ما ولی زمین تا آسمان فرق داشت. شاید بشود گفت مهم ترین سوال دنیا بود. هیچ وقت پاسخ قطعی نداشت. احتمالا یک روز بعد از ظهر تصمیمان را گرفته بودیم و قرار هم نبود به این زودی ها پشیمان بشویم. توی دلمان می گفتیم هی فلانی، تو که هیچ چیز حالی ات نمی شود لااقل چفت دهانت را بگذار. حتما بیشتر حالی مان می شد. می دانستیم که منیفست آدرنالیسم برای فوتبال همین قدر خشک و بی رحم است. باید شکست بخوری. هفته به هفته. ماه به ماه. فصل به فصل. آن قدر دلهره، تردید و ترس را تجربه کنی تا آبدیده شوی برای رستگاری. برای هدیه ای که فوتبال دیر یا زود به دستت می رساند. برای تسلی همه زخم هایی که خودت انتخابشان کرده بودی. خب حالا زمانه خیلی عوض شده. وضع سلامت فوتبال دیگر آن قدرها تعریفی ندارد. کی روش را که فاکتور بگیریم از فوتبال خودمان هیچ چیز قابل دفاعی باقی نمی ماند. شنبه و یک شنبه های آن طرفی ها هم دیگر مثل قدیم متواضع و فروتن نیستند. به آن ها هم نمی شود با تمام وجود اعتماد کرد. یک جوری آن قدر رونق گرفته اند که از رونق افتاده اند. پوند و دلارهای سرریز نفتی تیم های معدودی را حسابی برق انداخته و تیم های بسیاری را - که حکما تیم ما هم باید یکی از آن ها باشد - از رنگ برده. این دقیقا همان نقطه ایست که باید کم بیاورید. باید چشمتان را باز کنید ببینید که این همه سال فوتبال نشینی چقدر برایتان خرج برداشته و سرآخر چه هدیه ای نصیبتان شده. چشمتان را باز می کنید و می بینید ورای تماشای این زمین های سبز و این آدم های رنگارنگ کارهای زیاد بیشتری برای لذت بردن بلد نیستید. سرتان را برمی گردانید، تاریخ بیست و چند ساله عمرتان پشت سرتان رژه می رود، یک قدری می لرزید، یک قدری امیدوار می مانید و یک قدری هم سکوت می کنید، به نظر من که لعنت به هرچه وابستگی است، این طور نیست؟



