توت های سرخ کف حیاط را به زحمت میروبید، دست های لک و‌ پیس دارِ چروکش را دور جارو قفل کرده بود، آن لحظه که نگاهش میکردم ، جادوگر شهر اُوز ب خاطرم می آمد...آنقدر خسته به نظر میرسید گویی میخواهد سوار جارویش شود و پرواز کند، اگر میدانستم همان غروب موعد پروازش است، تنها خواسته ام این میشد که نخودچی کشمش های مانده و تار عنکبوت بسته اش را در جیب من بریزد و من آنهارا با تمام تلخی و ماندگی اش با ولع  میخوردم...مادر بزرگ ، سوار بر جارو در آسمان غیب شد...

.

 

. جیغِ آخر .... به محض بیرون آمدن از سالن امتحانات ، ریاضی پنجم دبستان را محکم ب زمین کوبیدم...بعد تمام برگه هایش را به چند قسمت نا مساوی تقسیم کردم و با شتاب و ضرب تهِ سطلِ زباله را نشانه رفتم...سرم را که برگرداندم با یک پلاستیک پر از آب سر تا پایم را خیس کرده بودند!...و این آخرین جیغی بود که من در حیاط آن مدرسه زدم...و واپسین دقایقی  که دوستانم را نزدیک شیر آبخوری ، تکیه داده بر درخت، ایستاده در پشت تور والبیال، میدیدم... دخترانی خوشحال و بی دغدغه....اگر میدانستم آخرین بار یعنی چه؟ تمام جیغ های عمرم را به یکباره آنجا میزدم...

.

 

.

آن مَرد در باران رفت... اگر بگویند یک موقعیت کلیشه ای را توصیف کنید ، میگویم : (باران میبارد)هیچوقت برایم مهم نبود که خدا روی ابرها ایستاده ، شلنگ را به دست گرفته، زمین را آب پاشی میکند...اما آن مرد را با چشمانِ خود دیدم که در باران میدوید ، مثل تمام شبهای بارانی زیر چتر ایستاده بودم، سمتِ من آمد ، خواست تا چتر را ببندم و زیر باران با او بدوم ‌..اما من به مردانی که میخواستند در باران با دختری قدم بزنند یا بدوند بدبین بودم...ما با هم ، تمام شبهای بارانی...او بیرون از چترِ من ...و منی که حاظر به کنار گذاشتن چتر نبودم....آن شبها برایم کاملا عادی بود....مثل تمام شبهای دیگرد...آخرین بار هوا طوفانی شد ، آخرین باری که دیدمش...شاید فکر میکردم پس از طوفان، باز هم....اما شبهای بعد هیچ مردی را ندیدم که در باران بدود...هیچ شبی که او بود ، عادی نبود ....آن مرد در باران رفته بود....و من مثل همیشه از باران بیزارم...

.

 

.

اگر آنهایی که دوستشان داریم در فردا نباشند چه ؟!

 

...✍️ از هم گسیخته