شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی . پسرک ، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد … تا شاید سرمای برفهای کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد ، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد : آهای ، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید : شما خدا هستید؟ نه پسرم ، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! آها ، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!

آهای ، آقا پسر!
۴۷۰ بازدیدشنبه ۰۷ خرداد ۱۴۰۱ - ۱۸:۱۱
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.

