جهان نمی چرخید ... زمان نبود و خاک سر فروکشیده در بستر خواب، چونان عمیق خور و پوف را در دل شیار قیف مانند ترومپت میدمید که گویی فلک از روی آن روز خوش ندارد ... انسان نبود، هنوز نبود ... ساعتی بعد ... خدا رو به آن دو فرشته کرد و دلشان را پر از سفری سخت، قرص نمود ... ساعتی بعد خاک برخواست ... به دستان باد نشست و بر مسند آب تکیه زد و دستان خدا مینواخت که آدم زائیده شد ... و حوا نیز ... آدم آمد ... صبح بود ... هابیل خوابیده لای برگ درختان استوایی، زیر سایه برگ میم های سبز ... خنک و ملایم ... قابیل بر کف پای وی روی سیمان و حصیر ... زیر سوزش تابناک آفتاب ... با چشمانی باز و سنگی زیر بقل و قلبی آکنده از غرور ... و اینگونه شب شد ... و از آن پس همیشه شب بود ... خورشید به مشرق آمد و در چشمان مردمان آریا تلئلو نشست ... پیروان کوروش و سرزمین آریوبرزن ... دستانشان تا به ثریا قامت دارد ... و پاهایشان تاب بی تابی سرنوشت را ... زمین از برای آن قوم سالهاست شروع به رقصیدن کرده ... میچرخد و میچرخد ... ابر میگرید و میبارد ... باد میوزد و میراند ...فلک چرخ میزند و کودکان شهرشان را میستاید همه سرمست از اینکه امیرشان ... علی است ...