ادامه‌ی قسمت قبلی: https://www.tarafdari.com/node/2111958

چیزی نمانده بود...خطری جدی از بیخ گوشش گذشت. فقط لحظه‌ای تا تکه‌تکه شدن به دست یک زنِ بربر فاصله داشت. سرعت اسب را آرام کرد. لحظه به لحظه به روستا نزدیکتر میشد. در آن غروب‌هنگام و از آن فاصله دور صدای گوسفندان و احشام مردم دهکده قابل شنیدن بود. لحظه‌ای اسب را نگه داشت و درنگ کرد. بدنش هنوز از شدت ترس داغ بود، کماکان قلبش به تندی میتپید. وقتی کمی به چیزی که پیش‌روی خود میدید فکر کرد روانش به هم ریخت: "این چیزیه که خودت برای خودت ساختی لیویوس! همین چندلحظه پیش قرار بود یک بربر  کارِت رو تموم کنه. حالا هم داری به سمت مردمی میری که اونا هم به همون اندازه ازت متنفرن!" حس منزجر کننده ای را تجربه میکرد. گویی تارهای نفرت در وجودش تنیده میشد. افسار اسب را بی‌دلیل در دستانش میفشرد. خون خشک شده که از بینی اش سرازیر شده بود به سرخی لب‌هایش گره خورده بود. درد سوزناک بینی‌اش هنوز تمام نشده بود. دردی که از آنجا به تمام مغز سرش سرازیر میشد. جریان باد سرد پاییزی راه دوده های تاریک کلبه‌های روستا را به هر سو منحرف میکرد و به همراه آن افکار لیویوس را. پاییز اینجا خیلی سردتر از تریگونیاست! بله. خیلی خیلی سردتر...  افسار اسب را منحرف کرد و به سمت ناکجا آباد تاخت. نمیدانست کدام جهت، هر طرفی که باشد غنیمت است. از اسب ادهم[1] ایوگان چیزی جز این نمیخواست. تاختن و فقط تاختن. چرا باید میان این مردم وحشی زندگی کند؟ چرا اینگونه باید بازیچه‌ی دست تقدیر شود؟ چه کسی تقدیرش را مینویسد؟ با کدام قلم؟... حالا که اسبی تندرو زیرپای خود دارد چرا باید میان این انسان‌های فرومایه عقب افتاده زندگی کند؟ آنهم در منزلگاه بربرهایی کله‌شق و بدعنق که شبانه روز با چهره‌ای نقاشی شده میگردند که بیشتر به کودکان بازیگوش تریگونیا شبیه است هنگامی که دور از چشم مادرشان از خانه بیرون میروند و گِل های گوشه کوچه‌ خیابان‌ را به صورت خود می‌مالند! مردمی که حتی کوچکترین اتفاقاتی چون مرگ احشام خود و مریضی آنها را حاصل بدیُمنی حضور یک غریبه در بینشان میدانستند. بعید میدانست این جماعت از حیوانات و احشام خود بیشتر بفهمند.  حتی خودش هم نمیدانست چطور بین این حیوانات انسان‌نما و میان پوستین های بوگندوی‌شان دوام آورده! آنهم کسی که تا به قبل از آن لباسی به جز پارچه‌ی حریری زر دوز سفید نمیپوشید. شاید به قدری سرش گرم تلاش برای خو گرفتن با این مردم بود که حداقل تا به حال به اینجایش فکر نکرده بود. اما حالا دیگر هر خراب‌شده‌ای را بهتر از اینجا میدانست. آنقدر افسار اسب را محکم گرفته بود که دستانش به درد آمد اما سرمای خشک هوا اجازه‌ی احساس کردن آنرا نمیداد. بی‌مهابا می‌تاخت و از روستا دور میشد. دور از این مردم دوراز تمدن. دور از فریاد های حیوان گونه‌ی این جماعت بربر! قدمهای نعل‌شده‌ی اسب در زمین ناهموار و مرطوب سلتیکا تکه های گِل را از زمین جدا به هوا پرتاب میکرد. تنها صدایی که میشنوید صدای باد بود که با صدای متداوم رکاب‌های اسب ادغام گشته بود... شاید اندکی کمتر از یک‌ربع روز را سواره بود. خودش هم مانند اسبی که سوارش بود نمیدانست به کدام سو میرود. معلوم نبود چند فرسنگ را با اسب رانده. اما ساعت‌ها سوارکاری آنهم بدون زین بدنش را بسیار خسته و کوفته کرده بود. استخوان هایش از درد پر شده بود و عضلاتش بیش ازین یارای مقاومت نداشت. دیگر توانایی ادامه دادن را نداشت. سرمای سوزناک هوا هم مزید بر علت بود. حالا ساعتها از غروب میگذشت و سیاهی بی‌پایان شبانگاه تمام آن خطه را در دامان گرفته بود. با وجود پهنه‌ی وسیع مِه در آن سرزمین که تا زیر زانوی اسب بالا آمده بود پیدا کردن مسیر بسیار دشوار می‌نمود. شاید بهتر بود از طریق ستارگان مسیریابی کند اما از بداقبالی ابرهای ضخیم آسمان را پوشانده بودند و به آن ترکیبی از رنگ سفید و سرخ داده بودند. انگار شکارچی شبانگاهان( اوریون ) [2]با دشنه‌اش  هفت‌اختران را سر بریده و خون آنها را برای تقدیس روی ابرها پاشیده. از آخرین وعده‌ی غذایی اش بیش از نصف روز گذشته بود. این را از صدای معده خالی‌اش فهمیده بود و به یاد آورده بود. باید متوقف میشد تا بتواند جایی آتش روشن کند. از مرکب به پایین آمد. چیزی را اطرافش نمیدید چون ابرها جلوی مهتاب را گرفته بودند. همانجا روی زمین مرطوب و سرد دراز کشید. حالا در این تاریکی مطلق چطور میخواست دنبال هیزم بگردد و آتش روشن کند؟ خودش هم نمیدانست. تنها چیزی که برایش مهم بود خارج شدن از این سرزمین وحشی بود حتی اگر با جنازه‌اش بتواند. سرمای استخوان شکن زمین نمناک آزارش میداد ، به علاوه اینکه با درد کمر و باسنش که حاصل از سوارکاری بدون زین بود ادغام میشد. "غیر قابل تحمل!" تنها واژه‌ای که برا توضیح درد کمرش داشت. انرژی و قوت اندکی برایش باقی مانده بود. باید اسب را تیمار میکرد. گاهی به سرش میزد که اسب را بکشد تا بتواند با گوشت آن شکمش را سیر کند و به راهش ادامه دهد. اما راه به طرز بی‌رحمانه‌ای طولانی بود و نامعلوم. با اینکار تنها موعد مرگش را جلو می‌انداخت. بیشتر از آن به این فکر میکرد که مبادا در این تاریکی مورد حمله‌ی حیوانات درنده واقع شود و قبل از اینکه بتواند خودش را سیر کند با جانش شکم درندگان را سیر کند. گهگاه صدای زوزه گرگ‌های نقره‌ای[3] را از فواصل دور میشنوید و لرزه‌ای به اندامش می‌افتاد. صدایی که هرلحظه هشدار میداد" اگر دیده شوی خواهی مُرد!" آسمان بارور جوری وانمود میکرد که به راحتی میشد درک کرد چیزی به باریدن نمانده. کم‌کم برق صاعقه های کوچک مانند شبحی معلق بر پهنه‌ی آسمان پراکنده شد. باید هرچه سریعتر جایی را به عنوان پناهگاه پیدا میکرد، جایی که بتواند از باران در امان باشد. یا حداقل بتواند گرمای آتش را حس کند. لحظه به لحظه شرایط سخت‌تر میشد. در مطلوب‌ترین شرایط میتوانست به گرمای بدن اسبش تکیه کند. اما در خوشبینانه‌ترین حالت فقط میتوانست شب را بگذراند و فردا با جسد اسب سرما‌زده بیدار شود. با درد و محنت فراوان بلند شد و روی پاهایش ایستاد. پوستینش را محکم دور شانه‌هایش گرفت. افسار اسب را به دست گرفت و راه رفتن را آغاز کرد. هر قدمی که برمیداشت ضعف و درد را در بدنش حس میکرد. هربار پاهایش تا مچ در گِل‌های زمین فرو میرفت. اگر میشد چشمه یا جویی پیدا کند تا تشنگی‌اش را رفع کند خیلی خوب میشد اما اولویت با گرما بود. آتش! عنصری ساده که هیچ وقت به این ملموسی اهمیت آنرا درک نکرده بود. چشمانش به سمت نوری سرخ و چشمک‌زن در فاصله‌ی دور غلتید." درست میبینم؟ آتش؟" امیدوار بود حدسش درست باشد. قدم‌هارا تند کرد و افسار را محکم‌تر کشید تا حیوان سریعتر به دنبالش بیاید. وقتی به اندازه کافی نزدیک شد از شدت خوشحالی خون جدیدی در رگ‌هایش جریان پیدا کرد. "درسته! آتش!"  اندکی هیزم دور هم جمع شده بود و شعله‌ی آتشی سرخ روی آن میرقصید. نگاهی به اطراف کرد. به طرز غیر معمولی هیچکس آن اطراف نبود. "شاید کسی این آتش را روشن کرده و رفته و یادش رفته آنرا خاموش کند." بدون معطلی کنار آتش نشست و دستان فسرده و سرما‌زده اش را در مجاور  گرمای انرژی‌بخش آتش گرفت. حالا کنار نور آتش میتوانست به سادگی بخار نفس هایش را ببیند. نمیدانست چرا ناگهان یاد پدرش افتاد. آنزمان که در دوران نوجوانی گاهی با پدرش دور آتش مینشست و پدرش از داستانها و معبد‌های آتن برایش تعریف میکرد، از روایتهای اجدادی‌اش هراکلس تعریف میگفت و گهگاه گریزی به قدرتهای پایان ناپذیر زئوس[4] میزد. حالا متوجه شد که چقدر دلتنگ آغوش گرم پدرش است. آغوشی گرم‌تر از آتش. آنقدر گرم فکر به پدرش بود که حتی یادش رفته بود سالهاست که یتیم است. اطراف را پایید. شانس روی خوبش را نشان داد. چند متر آنطرف‌تر یک زین اسب روی زمین رها شده بود. چیزی که نیاز مبرمش برای ادامه راه بود. خیز زد و زین را برداشت و همراه خودش کنار آتش گذاشت و دوباره دستانش را نزدیک شعله گرفت. کمی خیالش راحت شده بود. حداقل میتوانست با این زین قهوه‌ای رنگ در روز ۶۰ مایل را بپیماید. شاید هم بیشتر. میتوانست شمشیر ایوگان را‌ هم درقبال وعده‌ای غذا با اولین انسان متمدنی که دید معامله کند. وضعیت ترحم برانگیزی داشت. بهتر بود همینجا کنار آتش اندکی استراحت کند. البته تا وقتی که نزولات آسمان آتش را خاموش نکرده. اما نه! حالا که یادش می‌آمد ماه پیش درمیان تنه‌ی درختی درکنار سوسک‌ها و عنکبوت‌های جنگلی خوابیده بود. آنجا به مراتب بدتر بود، آنهم وقتی تا صبح از ترس هیولا‌های مردارخوار با چشمان نیمه‌باز خفته بود. همانجا کنار آتش دراز کشید و زین را زیر سرش گذاشت. خودش را جمع کرد که تا حد امکان گرمایش را حفظ کند. یادش آمد که اسب را هنوز جایی نبسته. سرش را از روی زین چرمی برداشت. خودبه‌خود نگاهش به نوشته‌ی کوچک حکاکی شده‌ روی حاشیه‌ی برنزی زین افتاد که به خط هلنی نوشته بود:"متعلق به لُرد آهِرن (Ahern)" طبیعتا برای لیویوس مهم نبود که زین سابقا متعلق به کجا چه‌ کسی‌ بوده است. اما وقتی هنوز کاملا از جایش بلند نشده بود ضرب لگدی سنگین اورا نقش زمین کرد. در لحظه دو مرد بربر با هیکل‌هایی ورزیده و چهره‌هایی غیردوستانه بالای سرش مانند اجل معلق ظاهر شدند. یکی‌شان که جوان‌تر بود با خنده‌ای بدصدا گفت:"ببین چی صید کردیم! بهت گفتم امشب قراره یه گراز شکار کنیم!" لیویوس در حالت خوابیده با عجله دست به شمشیر برد اما تا شمشیر را کشید سنگینی پای دیگری به او اجازه‌ی حرکت نداد.:" ببین این جوجه دزد چه دست‌وپایی هم میزنه! از مادر نزایید کسی که بخواد زین غنیمتی منو صاحب بشه!" بلافاصله چندین ضربه‌ی مشت بی‌رحمانه روی صورت بی‌نوای لیویوس فرود آمد و اورا کاملا بی‌هوش ساخت‌...

《برگرفته از رمان شاهزاده فراموش شده The Forgotten Prince ? 》

[۱] : اسب مشکی رنگ [۲] :اوریون( Orion)، جبّار یا شکارچی. صورت فلکی در آسمان که طبق افسانه‌های پیشینیان مردی شکارچی و هوسران است که در پی هفت‌اختران ( هفت خواهر) میگردد تا آنها را به چنگ آورد. [۳] :نژادی از گرگ‌هایی درشت‌هیکل به رنگ سیم و با چشمانی گداخته به رنگ سرخ که بومی سرزمین‌های لیرووانس هستند اما گاهی به دنبال غذا در سرزمینهای مجاور هم پرسه میزنند. [۴] :خدای خدایان هلنی‌های باستان Zeus