بستگی داره ادم مهمی باشید یا نه

مثلا من بابام بهم گفت ی روز برفی تو سال ۸۱ از میان ابر ها ی لک لک زیبا رو مادرت دید که داره از میان برف و بوران از ابر ها عبور میکنه

لک لک یک سبد که ملافه ای روش کشیده بود جلوی در خانه گذاشت

مادرت منو صدا زد گفت ببین این چیه غذا سفارش دادی؟

من گفتم نه بابا درو ببندد گیر ی لک لک اسکل افتادیم

خلاصه درو بستن رفتن

لک لکه هر چی در زد باز نکردن

موقعی که خواب بودن همسایه زنگ آیفونو زد ورداشتن گفتن بله؟

گفتن این بچه مال شماست آقا؟

گفتن بچه؟ ما که بچه نداریم

بنابراین همون آقا که منو پیدا کرده بود با خانومش منو بزرگ کردن

تا اینکه پدرم یک روز نامه ای که تو اون سبدی که لک لک منو گذاشته بود آورده بود درحالی که مچاله شده بود از کنار صندوق پیدا میکنه در سال ۸۶

داخل نامه نوشته شده بود: این بچه امانت خداوند دست شماست ازش خوب مراقبت کنید که در آینده قراره منجی جهان بشه!

بابام وقتی اینو خوند حالش خیلی گرفته شد و پژمرده شد

این نامه رو به اون آقا و خانومش نشون داد

اونا وقتی نامه رو میخونن گریه میکنن ولی سخت بود براشون از من دل بکنن

من گفتم مامان بابا این کیه جلو در گفتن ی آقاییه نامه آورده

گفتم این که دستمال کاغذیه چرا باهاش دماغشو پاک میکنه خخخخخخ

بابام وقتی میفهمه کنار اونا شاد هستم و پدر مادرم میدونمشون از اونجا میره

واسه همین هم مادرم ازش طلاق میگیره و به اروپا مهاجرت میکنه

تا اینکه ۱ سال بعد چون هر روز سی دی کارآگاه پشندی میذاشتم اونا خودشون از من خسته شدن حقیقت رو گفتن

و من از سال ۸۷ دارم با پدر و مادر واقعیم زندگی میکنم

البته برای همه داستان اینطور نیست بابام میگفت آدمای معمولی اینطور به دنیا میان: بعد اینکه زن و شوهر ازدواج میکنن اگه با زندگیشون خوب باشه عاشق همدیگه باشن خود به خود خانوما به خواست خدا باردار میشن و بچه به دنیا میاد ولی واسه بدبخت بیچاره ها که همش با هم دعوا میکنن یا اونایی که قراره در آینده انسان های خیلی بزرگی بشن رو لک لک ها میارن