چند ساعت پیش داشتم تو خیابون میرفتم یه پیرمردی رو دیدم از اینا که ترازو میذارن کنارشون و پول جمع میکنن و مامورای شهرداری اومده بودن ترازوشو خرد کرده بودن، اینم همینجوری نشسته بود و داشت گریه میکرد ...