شیطان به دنبال او بود.همه جا به دنبالش بود و نمی‌توانست آسوده خاطر باشد،هرگز نمی‌توانست

.

.

حالا تازه اول راه بود و هنوز جا داشت که سالها کسب افتخار کند. داشت خودش را برای مبارزه برگشت با خوان لاپورته آماده می‌کرد که برای ماه سپتامبر سال ۱۹۸۲تعیین شده بود. خودش را برای حملات خصمش هم آماده می‌کرد. خصم همیشگی‌اش

.

.

دوازدهم آگوست سال ۱۹۸۲،صبح زود،سالوادور در اتاق نیمه تاریک خانه اش یک دل سیر گریه کرد و پس از آن از خانه بیرون زد.پشت فرمان پورشه اسپورتش نشست، نفس عمیقی کشید و ماشین را راه انداخت.در امتداد بزرگراه فدرالQueretaroبه San Luis potosiدر حال راندن بود.

 

برای یک لحظه برقی کور کننده در آسمان دید و صدای غرشی مهیب از دور دست....بعد حس کرد که دیگر نمی‌تواند ببیند.همه جا را سفید می‌دید.فقط سفید. یک سفیدی ناتمام. پیش از آن که وحشت کند، درونش یک خنکی مطبوع حس کرد و آنقدر حالش خوب شد که دیگر نخواست چیزی ببیند....

 

کمی قبل از آن صحبت هایی شده بود در مورد مبارزه با ماریو میراندای کلمبیایی. مسابقه مجدد با گومز یا به مبارزه دعوت کردن قهرمان سبک وزن جهان،الکسیس آرگوئلو. مذاکراتی در گرفت که او بتواند روحش را از سر شیطان حفظ کند. اما این مذاکرات بی نتیجه ماند. سالوادور سانچز کار خودش را با رکورد 44برد،1باخت و 1مساوی به پایان رساند. در حالی که هنوز جا برای کار بسیار داشت. در واقع این دستاورد ها نیمی از پتانسیل واقعی او هم نبود.

.

.

هنوز خورشید درست و حسابی بالا نیامده بود....آنجا در حاشیه بزرگراه،

پس از سانحه شدید رانندگی همه چیز متوقف شد..... و سالوادور 23ساله، برای همیشه مسافر آن بزرگراه باقی ماند.