نمی ترسم از سرنوشت هولناک و از دلتنگی های کشنده ی شمال مهم نیست که سپیده دمان را دیگر نبینیم و مهتاب بر ما نتابد هدیه ای نثارت می کنم امروز که در جهان بی مثل و مانند است عکس رقصانم را در آب در ساعتی که جویبار شبانه هنوز بیدار ست نگاهم را ، نگاهی که ستاره های افتان در برابرش تاب بازگشت به آسمان ها را نیافتند

پژواک میرای صدایم را صدایی که زمانی گرم و جوان بوده ست

این ها همه نثارت باد تا تو بتوانی بی تشویش پرگویی ی کلاغ های حوالی شهر را تاب آوری تا شرجی ی روزهای اکتبر دلچسب تر از خنکای ماه گردد …

مرا هم به خاطر بسپار ، فرشته ی من تا اولین برف ، تا آخرین برف به خاطر بسپار

- آنا آخماتووا