| فرض کن در یکی از آن روزهای تعطیل عید درحالی که به مبل لم دادهای و دوستانت همکنارت هستند کاری جز مگس پراندن نداشته باشید، این وضعیت به معنای واقعی کسالت بار است و تنها عاملی که میتواند شمارا از این کسالت نجات دهد شوخی و مسخره بازیهای دوستانه است.
قطعا همهی ما عاشق این هستیم در حالی که دست و پای دوستمان را با چسب بهم پیچانده ایم، اورا به صورت وارونه در سطل زباله قرار دهیم و با خندههایی که با شیهههای اسب فرقی ندارد خود را شاد کنیم، یا درحالی که او را بغل میکنیم برگه ای که شامل الفاظی تمسخرآمیز است به پشت او بچسبانیم. در واقع همهی ما این نوع شوخی هارا دوست داریم، ولی مراقب باشید که شوخی هایتان از این موارد ذکر شده فراتر نرود، چرا که ممکن است روزی این شوخی ها شمارا به سرنوشت یکی از بازیکنان لاتزیو یعنی لوچیانو ره چکونی دچار کند. احتمالا چیزی زیادی از او نشنیده باشید، او آنقدر عمر نکرد تا بتواند بازی جذاب خودش را برای دیگران به نمایش بگذارد برای همین شاید تنها نکته جالب در طول زندگی شخصی و زندگی ورزشی این بازیکن نوع مرگش باشد که بتواند توجه شما را به این بازیکن جلب کند، پس اگر دوست دارید بدانید که سرنوشت این بازیکن چه شد مارو همراهی کنید. |
|
لوچیانو ره چکونی بازیکن ایتالیایی متولد ۱ دسامبر ۱۹۴۸ بود که در تیم های پروپاتریا و لاتزیو به عنوان هافبک بازی میکرد در واقع او یک هافبک باکس تو باکس بود، وی همچنین عضو تیم ملی ایتالیا بود و دوبار با پیراهن تیم ملی ایتالیا به میدان رفت ولی نتوانست گلی را برای تیمش به ثمر برساند. اگر روزی به محدودهی لاتزیو و شهر رم رفتید و با یکی از هواداران قدیمی لاتزیو درحالی عصا به دست داشت و دندان های مصنوعی خود را در دهانش جا به جا میکرد هم صحبت شدید از او بپرسید که لوچیانو چگونه بازیکنی بود، اگر حافظهاش یاری کند او قطعا به شما خواهد که لوچیانو بازیکنی قوی سریع سرسخت تکنیکی و ورزشکار بود با اینکه در زندگی شخصیش عاشق شوخی های خرکی و عجیب بود ولی در زمین بازی برای تیم مقابل یک حریف جدی محسوب میشد. خیلیها اورا بخاطر موهای بلند طلاییاش که او را شبیه گونتر نتسر( هافبک آلمانی بوروسیا در آن زمان و ستارهی رئال در اواسط دههی هفتاد) میکرد به نام لوچانو نتسر صدا میکردند همچنین به او واگن فولکس نیز میگفتند زیرا او هرگز در زمین توقف نمیکرد. در بازی که مقابل میلان داشتند او انقدر دویده بود که علاوه بر منفجر کردن خط هافبک میلان کم مانده بود دستگاه تنفسی خودشرا هم منفجر کند، پس از پایان این بازی پزشک تیم لاتزیو هشدارهای زیادی به او دربارهی این تند دویدنهای بدون توقفش داد.
توماس مائسترلی
در فصل ۱۹۷۲/۷۳ تیم لاتزیو با مربیگری توماسو مائسترلی و وجود بازیکنانی مانند مثل جوزپه ویلسون در دفاع و لوچانو ره چکونی در هافبک و جورجو کینالیا در حمله پا به عرصه مسابقات گذاشت و با تیم های پرقدرت لیگ ایتالیا برای اسکودتو رقابت میکرد، در این مسابقات بود که ره چکونی بازی فوق العاده ای از خودش به نمایش گذاشت و او را در ذهن هواداران لاتزیو ماندگار کرد. در این فصل لاتزیو تا یک سوم صعود کرد اما از صعود به مراحل بالاتر بازماند. در فصل ۱۹۷۳/۷۴ لاتزیو به کابوسی برای تیم های ایتالیایی تبدیل شده بود لاتزیو در تمام این فصل در صدر جدول بود و اولین عنوان لیگ خود را کسب کرد و قهرمان شد. تیم لاتزیو در این فصل کمترین گل را به ثمر رساند و بیشتر به دفاع محکم و حمایت هافبکهای فوقالعادهی خود متکی بود.
اما در فصل ۷۴/۷۵ قضیه فرق میکند و به نظر میرسد یکی از بازیکنان این تیم جعبهی پاندورا را باز میکند، زیرا این حجماز بدشانسی برای تیمی که فصل پیش تبدیل به نماد قدرت شده بود قدری عجیب است پس از این فصل شوربختی که نصیب تیم لاتزیو شده بود همچنان باقی ماند و در فصل های بعدی هم لاتزیو عملکرد ضعیفی را از خود نشان داد و دیگر قدرت سابق را نداشت به خصوص در فصل ۱۹۷۷_۷۸ که این تیم مربی خود یعنی توماسو مائسترلی را که توانست برای اولین بار لاتزیو را به قهرمانی سری آ ایتالیا برساند و همچنین لوچانوی قصهی مارا به سبب مرگ هر دو نفر آن ها از دست داد. با مرگ این دو نفر زیربنای این تیم ایتالیایی به کُلی ضعیف شد. |
|
شاید برایتان جالب باشد که بدانید تیم لاتزیو، تیم مورد علاقه ی بنیتو موسلینی دیکتاتور بزرگ ایتالیایی بود. و همینطور لوچانو بازیکن محبوب پسر بزرگ موسلینی به اسم فابریتسو بود. نتیجهی موسلینی هم اکنون در تیم لاتزیو به عنوان هافبک بازی میکند.
|
|
اما حالا شمارا به خواندن قصهی مرگ عجیب این بازیکن هدایت میکنم که درواقع موضوع اصلی این مطلب است. در یکی از همان روزهای تعطیل کریسمس لوچانو و یکی از دوستانش برای گذراندن اوقات فراغت به بیرون میروند آن ها ساعت ها با یکدیگر وقت می گذرانند ولی گویی در آن ساعت های متوالی به آن ها خوش نگذشته بود به همین دلیل فکری به سرشان میزند، لوچانو و دوستش تصمیم میگیرند به مغازهی طلا فروشی بروند و با صاحب مغازهی بی اعصاب آن شوخی بکنند. آن ها وارد طلا فروشی میشوند و جوری وانمود میکنند که انگار میخواهند از آن طلا فروشی دزدی کنند، فروشنده متوجه این حرکات لوچانو میشود و از آنجایی که چند روز پیش به مغازهاش دستبرد زده بودند گمان میکرد که این دو نفر همان دزد ها هستند بنابراین تفنگ خود را آماده میکند لوچانو مقدار طلا برمیدارد و به سمت در میدود و سپس صدای شلیک های متمادی در آن طلا فروشی شنیده میشود، طلا فروش به قلب لوچانو شلیک کرده بود و عمر باارزش این بازیکن بخاطر یک شوخی به اتمام رسید، بازیکنی که شاید میتوانست روزی دوباره لاتزیو را به اوج خود برگرداند... |
|---|









