ادامهی قسمت قبل: https://www.tarafdari.com/node/2122192
کرمهای خاکی از زیر زمین کوچه ها و خیابانهای گلآلود ریفن بیرون زده بودند. از شدت بارش کاسته شده بود و این باعث شده بود مردم و بازاریان از خانهها و سایهبان هایشان بیرون بیایند. دوباره مرغ ها و خوکهایشان را در کوچه رها کرده بودند تا بچرند. از ناودان ها و سقف ها آب میچکید و آسمان همچنان گرفته بود. زمان خوبی برای راه رفتن در خیابانها نبود اما ملاقاتی ضروری کایدن را کنجکاوانه به حرکت میان لای وادار کرده بود. به مکان آشنایی آمده بود. محلهی خفتانسازها، درب سوم از سمت راست... کایدن درب را با دست هُل داد و داخل خانه شد. همانگونه که انتظار داشت، تاریک و نمور. البته به اضافهی اینکه در اثر باران سقف هم به شدت نم زده بود و از آن آب چکه میکرد. نم زدگی به قدری به سقف و دیوار خشتی خانه نفوذ کرده بود که میتوانست با کوچکترین تلنگری آنرا از اساس فرو بریزد. بوی عجیبی میآمد. این بوی داروهای گیاهی نبود. بویی کاملا ناآشنا و غیر منتظره. بویی که فقط در آهنگریها و مسگری ها میآمد؛ بوی حرارت و فلز گداخته. جادوگر مثل طبق معمول مشغول کار بود. از قبل تخته سنگی را به داخل کارگاهش آورده بود و روی آن کار میکرد. کایدن اندکی نزدیکتر رفت و از چیزی که دید بهت زده شد: جادوگر با دستانی درخشنده در حال لمس تکه فلزی گداخته بود. فلز مانند خمیر سفالگری در دستش بود که هرطورکه میخواست به آن شکل میداد. سرخی حرارت فلز چشم کایدن را گرفت. ورتون لحظه ای دست از کار کشید و متوجه حضور کایدن شد. لبو لوچه اش را کج کرد و گفت: 《 ببین کی اومده! میدونستم امروز میاید. کاش یک سبد سیب هم میآوردید. اگه سیب کال هم بود عیبی نداشت.》 کایدن بینیاش را بالا کشید:《این اعجاب انگیزه!》 ورتون دستانش را به هم مالید و درخششش را ناپدید کرد:《چی؟ اینکه بعد دوهفته آمدید از من سر بزنید و دریغ از یک سبد میوه به عنوان هدیه؟! باغهای شما در پارترونیا روزانه ۱۰۰ گاری سیب میدهند!》 کایدن روی میز کار قدیمی جادوگر نشست و انگشتانش را به هم گره زد. ورتون چند تکه هیزم در آتشدان کنارش انداخت و با طمئنینه گفت:《 این هیزمها هم به اندازه کافی خشک نیستن. باید فکر دیگهای بکنم》 کایدن:《 چطوره با دستات اینجارو گرم کنی؟!... کارت خارقالعاده بود. تاحالا ندیده بودم کسی با دست خالی فلز مذاب رو لمس کنه! چطور تونستی اینکارو بکنی؟!》 ورتون :《 هه! شاید برای شما قابل باور نباشه اما کیمیاگری یک علم محسوب میشه. کیمیاگری یعنی علم کنترل. این جزو اولین تکنیکهاییه که در مدرسهی ساحری زادین (Zadin) [1]به دانشآموزان خودشون یاد میدهند. کنترل فلزات. باید بدونید هر فلز خُلق و خوی خاصی داره. در هر فلز یک نوع روح جریان داره. مثلا آهن فلزی سرد ،تکخلق و قابل اعتماده که برخلاف ظاهرش روحِ مطیعی داره که کنترلش نسبتا سادهاست. اما فلزی مثل طلا.... اوه نه. طلا روح پرجنبوجوش و طغیانگری داره و میتونه حتی خود جادوگر رو هم مسخر خودش کنه. طلا به حرف هیچکس گوش نمیکنه. میگن اولین و آخرین کسی که تونست طلا رو به کنترل خودش در بیاره کسی نبود جز نخبهترین جادوگر تاریخ، تنها کسی که لقب ساحر اعظم برازندهاش بود، کسی که همهی جادوگران خودشون رو از نسل اون میدونن؛ گیبرین بزرگ . ( The Great Gibrin)》 سپس آهی افسوسبار کشید و اضافه کرد:《 آرزوی هر جادوگر اینه که بتونه روزی با روح بلندمرتبه و قوی اون ارتباط برقرار کنه... اما خاصترین و عجیبترین فلز نقره است!... 》 کایدن با لحنی شاکیانه میان حرف ورتون پرید:《 خب این چه کمکی به من میکنه؟ روح فلزات به من چه ربطی داره؟》 وِرتون خندهای حکیمانه کرد و گفت:《اصلا صبور نیستید قربان!》سپس از زیر میز صندوقچهای برنجی کوچک را در آورد و روی میز گذاشت. آنرا باز کرد و دستش را درونش فرو برد و شیئ آشنا را جلوی چشمان کایدن گرفت. یک طوق سِلتی که از نقره درخشان خالص ساخته شده بود و دوطرف انتهایی آن به شکل سرِ اسب درآورده شده بود که جای چشمانش دوعدد نگین یاقوت دیده میشد. سپس شرح داد:《 همانطورکه گفتم نقره فلزی بسیار عجیب است. روح نقره دو چهره داره. نقره چهرهای ترسناک برای ارواح شیطانی و طلسم کنندگان نشان میدهند. اما برای دیگران چهرهای درخشان و جلا دار. وقتی که فلز به شکل مدور و طوقی دربیاد به بالاترین حد بازدارندگی خودش میرسه، علی الخصوص اگه نماد یکی از حیوانات گیاهخوار مثل اسب یا گاو در اون وجود داشته باشه. به همین دلیل طوق سلتی میتونه در مسیر مبارزه با طلسمها و افسونهای دشمنانتان یاریگر شما باشه. نقره میتونه سپری باشه علیه تمام سلاح های اهریمنی. هه، این همه مدت جواب این سوال در ریشههای سلتیِ شما نهفته بوده جناب کایدن! باید به ریشههای فراموش شدهی خود برگردید. آخرینباری که طوق به گردن انداختید کِی بود؟》 کایدن اندیشید《پس دلیل اینکه جادوگرها از سلت ها متنفرن میتونه این باشه. یک طوق ساده!》 《تا حد زیادی درسته! سلتها دانسته یا ندانسته با عمل به سنتهای دیرین مادری خود که هویتشان را شکل میدهد جلوی بسیاری از نقشهها و طلسمهای خطرناک جادوگران را میگیرند. البته این اواخر تغییرات زیادی به وجود آمده. از حدود ۲۵ سال پیش که ساحر فلامان (Phlaman) توانست راه ساختن سربازان گرگسر را کشف کند همه چیز تغییر کرد》 _《فلامان؟! اسمش آشناست!》 _ 《من از ایام کودکی و نوجوانی با اون همشاگردی بودم. اون سالها بهترین دوست من بود. ما پیش استاد پیرمان درس سحر و کیمیاگری یاد میگرفتیم. اون استعداد زیادی داشت و به خوبی دیده شد. فلامان همیشه مورد تحسین همه از جمله استاد قرار میگرفت و پلههای ترقی را پیمود. زمانی که فیلیپ جوان به عنوان پادشاه به لیرووانس برگشت، اون تبدیل شد به دست راست پادشاه. اون ساحری زبردست و با مهارته که در حال حاضر ریاست مدرسهی جادوگری زادین رو به عهده داره و همچنین از دوستان و مشاوران معتمد شاهِ لیرووانسه. اون به عنوان استاد هزاران ساحر تربیت کرده و بزرگِ دنیای جادوگری در حال حاضر محسوب میشه.》 کایدن در دریای فکر غوطهور شد. خاطرات تلخی پیشرویش آمد. در نبرد دشتهای تاریک، آن قتلگاه مخوف. بله! آن صورت سفید، بیروح، بیکُرک و مو با چشمان سرخ، با قیافهای که جوان به نظر میرسید اما از درون پیر بود. همان کسی که از جادوی اهریمن سیاه استفاده کرد و تمام سپاه اتحادیه را به کام مرگ بُرد. هنوز آن چهرهی خندان خونسرد نفرتانگیز را به یاد داشت. با ردایی بلند مشکی که با جمجمه های فلزی و نشانهای جادوگری تزئین شده بود. با آن عصای درخشان چندشاخه... فلامان!... ورتون گردنبند ذغالی را که مدتی پیش از کایدن گرفته بود را از درون صندوقچهی برنجی بیرون کشید و روی انگشت سبابهاش آویزان کرد:《 حالا نیاز دارم بدونم اون روزی که این رو پیدا کردید چه اتفاقی افتاد. باید به اون چیزی که میدونم اطمینان پیدا کنم.》 کایدن مغرضانه درنگ کرد. ورتون چشمدر چشم کایدن گفت:《قرارمان که یادتان نرفته سرورم؟!》 کایدن نفسی عمیق کشید و اعتراف کرد:《اون شب توی مهمونخونه دیدمش. گفت ماهیگیره و شبانهروز کار میکنه. خودش رو مورویس معرفی کرد. فهمیدم اهل اینجا نیست. اما وقتی خواستم ازش اعتراف بگیرم یک نفر راه نفسش رو بست. دقیقا نمیدونم کی یا چی بود. اما مرگ سختی داشت. باید بگم خیلی متاثر شدم!》 ناگهان لحنش به شکل عجیبی تغییر کرد. صدایش ترس و کلافگی درونیاش را فریاد زد. آمیخته با صداقت و اعتمادی که به ندرت بروز میداد: 《تنها سرنخم از بین رفت. از اون وقت تا الان... بهم بگو اون گردنبند لعنتی چیه؟! چرا وقتی نگاهش کردم چشمام سوخت اما تاثیری روی تو نداره! چرا وقتی باهاش روی پاپیروس[2] سیاهه میکردم به شکل اون هیولای وحشتناک در اومد؟! چرا همیشه یک نفر توی گوشم جملهی" تو از ما نیستی" رو نجوا میکنه؟!... به خاطر این لعنتی دارم عقلمو از دست میدم!...》 جادوگر که از بیپرده صحبتکردن همصحبتش شگفتزده شد لبخندی زد و ابرو بالا انداخت:《" یک زنبور هیچوقت به کندوی خودش حمله نمیکنه". این یک سلاح ماورا طبیعه است که فقط میتونه انسانهای عادی رو هدف قرار بده. این طلسم با سوزاندن استخوان گرگِ نقرهای درست میشه و طی مراسمی روحِ قاتل درونش دمیده میشه. ارواح قاتل نسبت به ساحری که آنها را دمیده وفادار خواهند بود. این تکنیک رو از سالها پیش جادوگرها روی جنگجویان وفادارشون اجرا میکردند. اونها این طلسمها رو دور گردن جنگجویان قسمخوردهشان مینداختند و اونها رو راهی ماموریتهای سخت میکردند. اگر زمانی جنگجوی وفادارشان قصد خیانت داشت روح قاتلی که درون طلسم وجود داشت بیدرنگ جان جنگجو را میگرفت. و اینگونه مانع خیانت و لو رفتن ماموریتهای سری جادوگران میشد. زمانی که این طلسم دور گردن جنگجویان انداخته میشد باید تا آخر عمر آنرا روی گردن خود میدیدند، آنها تا آخر عمر هیچوقت نمیتوانند گردنبند را از خود جدا کنند. اونها نام واقعی و اصلی جنگجو را از ذهنش پاک میکنند و وقتی طلسم را به گردنش میاندازند نام روحِ قاتل را روی جنگجو میگذارند. دو بدن با یک اسم، یکی مرئی و یکی نامرئی! همانطورکه گفتم قبلا وقتی در خدمت انجمن هفت اختر[3] بودم از این طلسمها درست میکردم. بعید هم نیست این گردنبند ساختهی دست خودم باشه.》 کایدن حس کرد نفسش تنگ شده. امروز این بار دوم بود. اول با آن سخنرانی عجیب جولیوس ، دوم هم حالا . بلند شد و رفت در را به حالت نیمه باز گذاشت تا هوا ردوبدل شود. چه لزومی داشت که فضای اینجا انقدر گرفته باشد؟ این جادوگر در این کنج عزلت به چه چیزی دست میابد؟ دوری از تازیانهی نگاه های فضول مردم جاهل؟ یا دوری از تیزی نیزههای ماموران پادشاه؟ به عملی که لحظاتی پیش مرتکب شد فکر کرد. حس پشیمانی عجیبی داشت. برای اولین بار بود که حرفی که زده بود از قبل به آن فکر نکرده بود. دیگر پیشبینی رفتار خودش هم برایش سخت شده بود. ورتون ادامه داد:《میدونم در مورد من چی فکر میکنید. اما من دیگه از اونها نیستم ،خیلی وقته. بهتون حق میدم. جادو عملی بسیار خطرناک است. جادو یعنی کاری که انسانهای دلرحم عادی از انجام آن عاجزند. جادوگری مانند بازی با آتش است، آتشی که از آن میتوان برای گرم کردن و همچنین برای سوزاندن استفاده کرد. اینجاست که مرز میان انسانیت و توحش آشکار میشود. شمشیری تشنه که تمایل به خون دارد اما میشود آنرا در نیام گذاشت. جادوگری یک علم است، یک هنر!》 کایدن از اینکه با انسانی دانا تر از خود صحبت میکرد احساس خوبی نداشت، البته اگر میتوانست جادوگر ها را انسان به حساب آورد. گاهی به خود تشر میزد:" تو چطور به یک جادوگر اعتماد کردی؟" اما چاره چیست؟... شنلش را در آورد و نشانِ زرینِ ققنوس اتحادیه را به جادوگر نشان داد:《 این نشان برای من مسئولیت آفرینه. هدف من آرامش مردم و زندگی امن اونهاست. من با شروطی که قبلاً گفتی پایبندم و بهت اعتماد میکنم. شاید بتونی با من در یک مسیر حرکت کنی!》 《انتظار دارید برای شما سوگند وفاداری بخورم؟ البته! با کمال میل! به روش خودم اینکارو انجام میدم...》از میان انگشتان جادوگر دشنهای قدیمی پدیدار شد. آنرا از غلاف کَند و تیزی را روی شاهرگ ساعدش گرفت. کایدن با کراهت غرید:《 نه! لازم نیست!》 وِرتون آستینهایش را مرتب کرد:《 باعث مسرت بود که بتوانم بعد از سوگند خوردنهای بیشمار برای انسانهای خونخوار و حیوانصفت برای انسان شریفی چون شما سوگند وفاداری بخورم! اما خب، این هم از بزرگی شماست!》 کایدن با این صفت غریبه بود: "شریف!" چه کسی آخرینبار این را به او نسبت داده بود؟... شاید بتواند برای بار بعد یک سبد سیب برای این جادوگر بیاورد. پایش را جمع کرد و روبه جادوگر گفت:《 انسان باهوشی هستی، میدونی چطور رفتار کنی. من هم این رو در نظر خواهم داشت. من به معلوماتت نیاز خواهم داشت. حالا بگو ببینم میتونی کمکم کنی جاسوس ها یا همون جنگجویان وفادار به انجمن هفتاختر رو پیدا کنم؟》 ورتون خندهای بیصدا کرد و گفت:《پیدا کردن جنگجویانِ هفتاختر اصلا کار ساده ای نیست. اونها به توانایی های طبیعی و فراطبیعی زیادی مسلط هستند. اما من اینجام که هرکاری میتونم براتون انجام بدم... مطمئنید بعد از ملاقات با اون جاسوس ماهیگیرنمای تازهکار همهی سرنخها رو بررسی کردید؟》 کایدن دستی به صورتش کشید:《آره! من به محلهی ماهیگیرها هم رفتم و همه چیز رو بررسی کردم. از مردم پرسوجو کردم. اما چیزی به دست نیاوردم. هیچکدوم اطلاعات مفیدی ندادن. محلههای فقیر نشین و محلههای جدید شهر، همه رو زیرورو کردم. اما...》 چشمان ورتون برق زد:《شاید باید به تاریخ برگردید! هلنی ها یک جملهی معروف دارن که میگه" در تاریکیِ آینده، فانوسی از گذشته در دست بگیر"... الان ما در ماه بوئِدرومیون [4]قرار داریم، درسته؟ توی این ماه ماهیها به اعماق دریا میرن! هه! بله! اعماق! باید به اعماق شهر رفت!》 _ 《منظورت چیه؟》 _《تاحالا دربارهی محلهی لورگوس (Lurgos) چیزی شنیدهاید؟ میگویند آنجا قدیمیترین محلهی ریفن است. همیشه این توهم وجود داشته که میگویند اولین ساکنان ریفن همان مهاجران توریتی بودهاند. اما در واقع ۲۰۰ سال پیش قبل ازینکه شاه اوستیس به همراه مهاجران توریتی به اینجا بیاید و این شهر را بنا کند، اینجا روستایی کوچک کنار دریا بود که مردمش به حرفهی ماهیگیری مشغول بودند و از این راه امرار معاش میکردند. به نظر این قسمت از تاریخ این شهر حذف شده. اما هنوز هم رگههایی از ساکنان اولیهی ریفن را از تقویم مورد استفادهی مردمش میتوان یافت.》 تکه هایی از این معمای عجیب در ذهن کایدن به هم وصل شد. نخستین ساکنان اینجا. نخستین ماهیگیران اینجا. مردم بومی اینجا که مهاجران توریتی ماهیگیری را از آنها آموختند. بله! ماهیگیران شبانگاه! کسانی که در شب هم بلدند چطور ماهی بگیرند!.......
در را از پشت سرش بست. طوق نقرهای را به گردن انداخته بود. شنلش را پوشید. نفسی عمیق کشید و به اطراف نگاه کرد. از قضا پیرمردی با گاری چوبی فرسودهای از آن نزدیکی عبور میکرد. بار گاریاش سیب بود، تازه از دهکده به شهر آورده بود تا بفروشد. کایدن مصمم دست در جیبش فرو برد...
《برگرفته از رمان شاهزاده فراموش شده The Forgotten Prince ? 》
۱. پایتخت سرزمین لیرووانس که در نتیجهی اتحاد جادوگران و اربابان وروکینی ساخته شد. ۲. نوعی کاغذ که اولین بار مصریان باستان آنرا درست کردند و سپس روش ساختش به دیگر سرزمینها صادر گردید. ۳. انجمن ستارهی هفتنوک یا همان انجمن جادوگران نخبهی لیرووانس که قدمتش به قبل از ظهور امپراطوری باستان یعنی ۵۰۰ سال پیش برمیگردد. اعضای اصلی آن از ۷ ساحر خبره تشکیل میشود و دهها نفر اعضای فرعی آن شامل جنگجویان وفادار و کیمیاگران دونپایه که زیر نظر اعضای اصلی آن قرار دارند. (Seven pointed Star) ۴. ماه سوم از تقویم باستانی هلنی که در ریفن مرسوم است. این ماه تقریبا مصادف با ماه های سپتامبر و اکتبر تقویم میلادی است. (Boedromión)



