نه تو می مانی نه من نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آیینه، نه! آیینه به تو خیره شده ست تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید و اگر بغض کنی آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف! بسته های فردا همه ای کاش ای کاش! ظرف این لحظه ولیکن خالی ست ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن تا خدا یک رگ گردن باقی ست تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده! "کیوان شاهبداغی"
این شعر نو به تقلید از قطعه شعر "پاراه" سهراب سپهری و به سبک هشت کتاب او سروده شده است :
نه تو می پایی، و نه کوه. میوه این باغ: اندوه، اندوه. گل بتراود غم، تشنه سبویی تو. افتد گل، بویی تو. این پیچک شوق ، آبش ده، سیرابش کن. آن کودک ترس، قصه بخوان، خوابش کن. این لاله هوش ، از ساقه بچین. پرپر شد، بشود. چشم خدا تر شد ، بشود. و خدا از تو نه بالاتر. نی ، تنهاتر ، تنهاتر. بالاها، پستی ها یکسان بین. پیدا نه، پنهان بین. بالی نیست، آیت پروازی هست. کس نیست ، رشته آوازی هست. پژواکی : رویایی پر زد رفت. شلپویی: رازی بود، در زد و رفت. اندیشه : کاهی بود، در آخور ما کردند. تنهایی: آبشخور ما کردند. این آب روان ، ما ساده تریم. این سایه، افتاده تریم. نه تو می پایی، و نه من، دیده تر بگشا. مرگ آمد، در بگشا.





