من پدرم اصرار میکرد که دختر کوکب خانوم برای تو مناسبه
هر چی گفتم من اینو نمیخوام آقا باز اصرار میکرد
با بلک هانتر مشورت کردم
من: بابام هی گیر داده برو خواستگاری دختر کوکب خانوم...
بلک هانتر: خب برو
من: نمیخوامش
بلک هانتر: خب نرو
من: آخه بابام گیر داده
بلک هانتر: خب برو
من: کافیه چند بار تکرار میکنی
بلک هانتر: من میگم بیا بریم خواستگاری ببینیم چخبره
من: من اینارو میشناسم خواستگاری بریم تمومه بهم میندازنش
بلک هانتر: نگران نباش... من حواسم هست
من: ولمون کن بابا فوتبال داره امشب
بلک هانتر: اونا ام تلویزیون دارن آرم شبکه ۳ شونم پرتقالی مونده
من: چی؟؟ ایول بدو بریم
بلک هانتر: خخخخخ... بریم ی دست کت شلوار بخریم
من: اونا کت شلوار میدونن چیه؟ خخخخخ با همین پیرهن پاره برم هم زیادیشونه
خلاصه بلک هانتر اصرار کرد رفتیم
دیدم فروشنده اکانت طرفداری باز کرده دیدم پروفایلش نوشته امیر زیزو
پشت کامپیوترش نشسته بود
گفتم عه... امیر ظیظو تویی؟؟؟
یکم با تعجب نگاه کرد
گفتم: قبول داری نقطه چین تا وقتی کارآگاهی بود عالی بود بعد تغییر قصه افت کرد؟
امیر زیزو: عه مجیییید اینجا چیکار میکنی؟
من: چطور شناختی؟
امیر زیزو: دیگه ی قبول دارید و ی مجید خخخخخ
بلک هانترم قاطی بحث شد گفت عه اینم کاربر طرفداریه همین امیر زیزوی خودمون... عجب مغازه ای!
امیر زیزو: عه این روزا همه کاربر طرفداری هستن شما چطور؟ هههههه
من: بلک هانتر معرفی میکنم امیر زیزو، امیر ظیظو معرفی میکنم بلک هانتر
به هم دست دادن و خوش و بش کردن
امیر زیزو گفتش خب ممنون سر زدید خوش آمدید
بلک هانتر: چی چیو خوش آمدید!!! ما اومدیم کت شلوار بخریم خواستگاری برا کارآگاه پشندی چیز ببخشید آقا مجید
امیر زیزو: عه مبارکه! حالا کی هست طرف
من: دختر کوکب خانوم
امیر زیزو: خخخخخ
من: ؟
امیر ظیظو: هیچی ولش کن...
رفتیم پرو کردیم و من ی کت شلوار طوسی ورداشتم و بلک هانتر کت شلوار مشکی با کروات قرمز
گفتم: کروات؟ من که خواستگارم کروات نمیزنم؟ خخخخ این کارا چیه میکنی؟
بلک هانتر: من همیشه کروات میزنم
من: د تو که ی پیرهن داری شبیه این مشما چیزا ۱۰ ساله داری اونو میپوشی!
بلک هانتر: حرف نزن دیگه اونشو خودم میدونم
امیر زیزو هم داشت میخندید به ریشمون...
رفتیم حساب کنیم گفت ۵۰۰ هزار تومن!
گفتم: عه چخبرته چخخبرتتته؟
امیر زیزو: چون دوستانم هستین دارم نصف قیمت میدم
من عصبانی شدم...
بلک هانتر: نگران نباش مال خودمو حساب میکنم
من: نه ترو خدا میخوای مال خودتم حساب نکن (با صدای بلند)، من غلط کردم خواستم برم خواستگاری من با همون لباس تو خونه اصلا میخواستم برم تو گفتی کت شلوار اینم که ۱۰ برابر کشیده رو قیمت میخوای مال خودتم حساب نکنی؟
همونجا کت شلوارمو انداختم اومدم بیرون...
امیر زیزو: کجا با این عجله؟
بعد چند دقیقه که غمگین در کنجی نشسته بودم
بلک هانتر رو خندان دیدم که بهم میگه: بیا اینم کت شلوار تو
من: عه مال منم حساب کردی... هر چند اصلا پیشنهاد خودت بود این عتیقه بازیا ممنون
من هی تو راه میگفتم خدایا این چرا انقدر خوشحاله من که دارم میرم خواستگاری انقدر هیجان ندارم!
رسیدیم اونجا
زنگ زدیم درو بار کردن
بلک هانتر: اجازه بده من با گل برم داخل
من: مگه تو خواستگاری؟!
بلک هانتر: لطفا دیگه از بچگی آرزوم بود من با گل وارد شم
من: خیله خب شانس آوردی از این دختره از دماغ فیل افتاده بدم میاد... راستی بابامو جا گذاش...
همینجا صدای بابامو شنیدم گفت سلام جمله ام نیمه تموم موند
گفتم: بابا تو اینجایی؟
با خنده دیدم میگه پس چی من الان ۲ ساعته منتظر شمام داشت علف زیر پام سبز میشد که باد آمد و از بوی عنبر آمد...
در ادامه افزود: خیله خب بچه ها امروز روز بزرگیه...
بلک هانتر: اره
من: چی میگین شماها؟ شبه الان
خلاصه رفتیم داخل
گفتن بفرمایین بفرمایین...
من حالم جوری بود انگار روز مرگمه
ولی بابام و بلک هانتر ذوق کرده بودن
من هی با خودم میگفتم امروز روزیه که من باید خوشحال بودم اینا چرا دارن برای من تصمیم میگیرن خدایا آخه من اینجا چیکار میکنم؟
نشستیم میوه هاشونم فقط سیب و خیار بود داخل سیب ی کرم دیدم گذاشتم سرجاش
پدر عروس: بخور... دیگه دست زدی باید بخوری، دست به مهره حرکته
سیب رو دوباره ورداشتم و استایل سقراط قبل خوردن زهر رو داشتم
و در همین حین با خودم فکر میکردم وقتی به سیب اینجا دست بزنی باید بخوری خواستگاری هم بیای باید دخترشونو حتما بگیری...
در همین لحظه دختر کوکب خانوم با چایی وارد شد
مادر عروس: عه دخترم چرا زحمت کشیدی
پدرم: به به عروس گلم
من: :--
بلک هانتر: عه سکینه (با ی عشوه و خنده عجیبی)
سکینه: عشششقم
در این لحظه
من: ?
بابام: ?
پدر و مادر سکینه (عروس خانوم): ?
بلک هانتر و سکینه: ??
بلک هانتر: خیلی.. خیلی خوشحالم بالاخره میبینمت
سکینه شروع به اشک ریختن کرد
گفتش: تازه میفهمم تو کی بودی و من نفهمیدم
پدر و مادر سکینه: گفتن مسخره بازی رو تمومش کنید مگه این مجیده خواستگار نبود
سکینه: مجید کدوم خریه؟ من عشقمو میخوام
منم به دیوار خیره شده بودم
بابام بلند شد داد و بیداد کرد گفت یعنی چی پسره ی بی غیرت مگه نمیبینی همسر آیندتو ازت دزدید از اول نگفتم با این پسره نگرد؟!
بابای عروس: گفت صداتو بیار پایین... مگه اینجا طویلس؟
بابام گفت: اره هست تو ام یکی از گاواشی
یهو دعوا شد...
اون وسط بلک هانتر و سکینه فقط دل میدادن قلوه میگرفتن انگار نه انگار
من رفتم گفتم: چخبره اینجا؟ من دارم خواب میبینم؟؟
بلک هانتر: چیزی نیست مجید جان... تو به من لطفت رو ثابت کردی اگه تو نبودی من هرگز به عشقم نمی رسیدم..
من: یعنی تو از من سو استفاده کردی؟!!
بلک هانتر: ببخشید دیگه من مجبور بودم چون خودم به دلیل مخالفت خانواده نمیتونستم بیام خواستگاری این تنها راه بود تا من و سکینه بعد از عوض شدن آرم شبکه 3 دوباره به هم برسیم
اومدم یدونه سیلی بهش بزنم یادم اومد اتفاقا خدا رو شکرررر چه بهتر چقدر خوب که سو استفاده کرد برای خودش من چطوری میتونستم این دختره ی لوس و بی تربیت رو تا آخر عمر زیر ی سقف تحمل کنم
بهش گفتم: آفرین دممتتت گررررم اتفاقا تو به من لطف کردی
سکینه هم میخندید
هنوز درگیریشون تموم نشده بود بابام هی میگفت: نونواییتونو آتیش میزنم.. نونوایتونو آتیش میزنم
من خارجش کردم
بعد منو زد
گفتم چرا منو میزنی؟
گفت امشب که تو کوچه خوابیدی میفهمی...
گذشت و تو محل خبر عروسی بلک هانتر و سکینه پخش شد
هرکاری کردم بابام نیومد
تنهایی رفتم گفتم حتما پذیرایی خوبی میشه اونجا شیرینی و شربت و...
تو ته ی باغ سرما یخ کردم تنها ی گوشه نشسته بودم کلا ی پارچ آب آوردن
گفتم حتما برای شام تدارک ویژه ای دیدن...
آوردن دیدم ی عدسی گندیده ی سرد
کلا از زندگی دلسرد شدم
وقتی خواستن با عروس و داماد عکس دسته جمعی بگیرن بلند شدم رفتم
گفتن کجا؟!
بی اهمیت رد شدم
رفتم خونه (با پوزخند) گفتم خب بابا شام چی داریم؟:
پدر: این... با چوب افتاد دنبالم گفت همون گوری که بودی شامتم میخوردی
برگشتم همونجا عدسی بخورم دیدم هیچی نمونده جز صندلی های خالی...


