روزگارم همه سرد

فکرم اما پر شده ازاندیشه درد

جسم وتنم از ناباوری پر شد از پژمردگی پر شد از تنهایی و ناباوری و برگهای زرد

کودکیم پر شد از زخمهای حاصل نبرد

با لولوی دورغهای پی درپی و درهمان کودکی شدم یه قلندر و قدم زدم تنهای تنها

در برگاهای زرد  همراه ناباوری در جاده پر شده از درد