احتمالا بعضی از شماها از این پست بی تفاوت عبور میکنید...خواندن این جملات بیهوده است ، مگر نه؟! این مطلب را یک تکه یخِ بی روح مینویسد... بی اعتنا! یا شاید نا کنجکاو..برایتان مهم نیست من چه مینویسم...چه میخواهم بگویم...فقط به دنبال یک کشف تازه میگردید....تا آن را واکاوی کنید و سپس کهنه شود دل آزار! بی تفاوت بودن آنطور که به نظر می آید صرفا یک بیرحمی و عبور ساده نیست...شاید نشأت گرفته از نا امیدی و تجربه ای تلخ است که از تکرارش بیزارید...حوصله تان را سر بردم درست است؟ در این متن فقط پنج کلمه (بی تفاوت) به کار برده شده که به خودی خود روی مُخ میرود...پس میتوانید بی تفاوت این مطلب را ببندید و به دنبال حواشی یک توپِ فوتبال بروید...شاید آن توپ هم به تمام پاهایی که لگد مالش میکنند بی تفاوت و سرد شده باشد...برایش مهم نباشد که قبلا توسط رونالدو ، دروازه حریف را در هم شکسته...یا در آغوش مسی محکم فشرده شده باشد...با احساسات آن توپ فقط بازی میکنند...نود دقیقه پاس کاری اش میکنند ...سپس چه؟! آنقدر پایمال شده است که تمامی احساساتش ...کم باد و کم باد تر شده ...و شاید ترجیح بدهد با چاقو پنچرش کنند نه شوتش...بهترین حالت بازیکنی در رختکن است که نه توپ به پایش بخورد و نه پایش ب توپ...شاید هم تصمیم گرفته باشد در گوشه ای از چمن های سر سبز ، به دور از هیاهو ،و شعار هایی که نه آب میشوند، نه نان، غلت بخورد و آرام آرام ، خالی و خالی ، مچاله شود.
(• کویر ، دراز کشیدن و شبهای پر ستاره....کنار آتش و زوزه گرگها ...روزهای آفتابی ...تشنه یک جرعه آب و بعد از طی کردن کویری طولانی به رودی زلال رسیدن....آیا حاظرید به پشت سرتان (نگاه) کنید؟ دختری از پنجره پرید و برای همیشه (کور) شد.
...✍️ از هم گسیخته


