سوزان به خانه‌اش، در نزدیکی رود می‌بردت،(سوزان اسم یه دختره) می‌توانی صدای قایق‌هایی که رد می‌شوند را بشنوی و شب را کنار او بگذرانی، می‌دانی که او تقریبا دیوانه است، اما همین تو را آنجا می‌کشد. او به تو چای و پرتقال‌ ِ چینی می‌دهد، و درست وقتی می‌خواهی به او بگویی دوستش نداری تو را در آغوش می‌گیرد و رود، پاسخ می‌دهد: می‌گوید همیشه عاشقت بوده.   تو می‌خواهی چشم‌هایت را ببندی و به سفر ِ او بروی و می‌دانی او به تو اعتماد خواهد کرد که اندام ِ بی نقصش را در ذهنت لمس کرده‌ای.   و مسیح، دریانوردی تنها بود که بر آب راه می‌رفت، و از باروی ِ بلند چوبی‌اش، می‌نگریست، و وقتی دریافت که تنها غرق شدگان او را می‌بینند گفت ” انسان، دریاگردی ست در بند، تا دریا آزادش کند”. اما او خود، بسیار قبل از آن‌که دل ِ آسمان بشکافد، در هم شکسته بود،   هشیاری تو، تنها و انسان‌گونه، مانند سنگی به زیر آب فرو رفت.   سوزان! تو می‌خواهی چشم‌هایت را ببندی و به سفر ِ او بروی و می‌دانی که شاید به او اعتماد کنی، زیرا که اندام ِ بی نقصت را در ذهنش لمس کرده‌است.   حالا سوزان دستت را می‌گیرد و تو را به سوی رود می‌برد. لباس پشمی ِ کهنه ارتشی به تن دارد، خورشید مانند عسل، روی رخ ِ زیبای بندرگاه می‌ریزد. او از میان زباله‌ها و گل‌ها، به تو نشان می‌دهد. در علف‌های دریایی، قهرمانانی خفته‌اند و در روشنی ِ صبح، کودکانی. آن‌ها به سوی عشق، کمر خم کرده‌اند، و تا ابدیت کمر خم خواهند کرد، در حالی که سوزان، آینه را در دست گرفته است.   تو می‌خواهی چشم‌هایت را ببندی و به سفر ِ او بروی و می‌دانی که به او ،دل خواهی بست که، اندام ِ بی نقص تو را در ذهنش لمس کرده‌ است…