در بدو ورود به منچستر در نيمه سپتامبر ١٩٧٠ در هتلي بودم. نزديك كالج و بعدها فهميدم اون هتل در نزديكي اولد ترافورد بوده.

چهارشنبه شبي بود. نزديك غروب. ديدم جمعيتي قطره چكاني همه به سمتی در حركتند. بيرون امدم. من هم در همان مسير دنبال جمعيت رفتم. چند ١٠ متر جلو تر نور نورافكن‌ها را ديدم. معلوم بود كه شب مسابقه هست. جوان بودم و اولين دوري از خانه و خانواده. نميدونستم كجا هستم. بچه ١٧ ساله. رفتم يك اسكناس نيم پوندي قرمز دادم و بليط خريدم. صندلي من در طبقه‌ی سوم بود. يعني به زحمت حتي خط طولي و نقطه كرنر رو ميديدم. ابهتِ در منچستر بودن و استاديوم من رو گرفته بود. ... فكر كنم جام حذفي بود. چند شب بعد بخش هايي از بازي رو تي وي نشون داد. ٢ زاري افتاد.

اون شب سحر شده بودم. باورم نميشد انچه رو كه در زمين تماشا ميكردم. جورج بست، بابي چارلتن، آلكس ستپني، نابي ستايلز و ... همه در ٨٠ متري جايگاهي كه من درش (نشسته؟) بودم.

و ١٢ ماه بعد شدم همسايه اولد ترافورد!

الدترافورد، جاه و جلالی دارد و نیرویی سحرآمیز. هویدا شدن بنای رفیع ورزشگاه در بازبی وی، مجسمه‌ی سه تفنگدار باشگاه در مقابل ورودی آن، شکوه نگاه تندیس سر الکس فرگوسن در مقابل درب ورودی.... سکوهای سرخ، چمن سبزرنگ، نیمت آجری، جایگاه استرتفورد، جایگاه بازبی، جایگاه سر الکس... الدترافورد، خانه‌ی معماران بزرگ است...

خنده‌دار است که بعد از بازی روز یکشنبه غر زدن را آغاز کنیم.... نه یک بازی که حتی یک فصل هم معیاری برای قضاوت درباره‌ی آینده نیست. دوران جدید یوپ هاینکس در بایرن و مربیگری پپ گواردیولا در بارسلونا هم با شکست‌های 1-0 برابر گلادباخ و نومانسیا آغاز شده و هر دو نفر در پایان سه گانه را به خانه برده‌اند. با این وجود امید آن بود که بازی روز یکشنبه در الدترافورد، برابر برایتن با از دست دادن بیسوما و کوکورلا لااقل کورسوی امیدی  را در دل تماشاگران روشن کند و نه اولین باخت خانگی برابر آنها بعد از 113 سال...

خورشید درخشان، آسمان آبی رنگ و هیاهو در اطراف ورزشگاه با خرید شال‌های تن‌هاگ فضای الدترافورد را سرشار از امید کرده بود. با آغاز بازی همه چیز تغییر می‌کند. آفتاب درخشان، گرمایی کلافه کننده دارد، خط حمله‌ی من یونایتد آنقدر کم کار است که نقش 9 کاذب اریکسن در آن قابل تشخیص نیست، سر الکس فرگوسن در جایگاه به ساعتش نگاه هم نمی‌کند، ساوتگیت با ناامیدی به عملکرد راشفورد و سانچو در خط حمله و مگوایر در خط دفاع چشم دوخته و... برایتن به راحتی پیش میفتد. اگر داور کمی سختگیر تر بود، با اخراج لیساندرو مارتینز به خاطر خطا روی ولبک، کار در همان نیمه‌ی اول تمام می‌شد. سرانجام کریستیانو وارد می‌شود و ...  انگار در هفته‌ی 39 فصل قبل قرار داریم.

در میان بازی، اخبار ورود آرناتوویچ به باشگاه مرور می‌شود. و علاقه‌مندی تن‌هاگ به جذب دی‌یونگ و سسکو. دی‌یونگ که انتظار می‌رود تیم را از شر زوج خط میانی مک- فرد (مک تومینی و فرد وارثان روی کین- اسکولز!) راحت کند. باز هم بازیکن جدید. همان‌هایی که تن‌هاگ، وارث دوجین از بی‌مصرف‌هایش شده. سوال اینجاست که فاصله‌ی تن‌هاگ، رانگنیک، سولشایر، مورینیو، فن‌گال و دیوید مویز با پپ و کلاپ واقعا به اندازه‌ی فاصله‌ی فعلی من یونایتد از من سیتی و لیورپول است؟ یا....

بنای رفیع فرو می‌ریزد. با وداع سر الکس فرگوسن در عصر بارانی روز 12 می 2013. مویز، و الگوهای سنتی اسکاتلندی فرگوسنی، حداقل در این روزگار طرفداران بی صبر، راه ساختن بنای جدید نیست. فن‌گال، تئوریسن بزرگ هلندی، با خرید شاو، اشنایدرلین، بلیند، روخو، دیماریا و ... در ساخت تیمی جوان به مشکل می‌خورد. نتیجه‌گرایی مورینیویی با 3 جام به قیمت نابودی بخشی از هویت تهاجمی باشگاه به پایان می‌رسد. پس از 5 سال دوباره بازگشت به الگوی سنتی باشگاه با سولشایر... دوباره رجوع به تئوریسین‌ها، رانگنیک و....

 گلیزرها، امکانات مالی کمتری از از شیخ منصور در من سیتی و گروه فنوی در لیورپول ندارند اما و هنوز فاصله با هژمونی لیوپورل- من سیتی جبران ناپذیر به نظر می‌آید. سوال اصلی روی آوردن به پرسینگ بیشتر، چند خرید بیشتر، کاپیتان، مربی و ... نیست. سوال اینست که باشگاه به کدام سمت حرکت می‌کنند؟ هویت این تیم چیست؟ سوالاتی که حالا آرتتا در آرسنال پاسخ آن را یافته. سوالاتی که گلیزرها، سیاسانه و با تغییر مربی  از پاسخ به آن شانه خالی می‌کنند و حالا تن‌هاگ  مامور پاسخ به آنهاست... شاید پاسخی شبیه به 14 سالگی و سخنان آتشین رو در روی یوهان کرویف.