‌?‍♂️?‍♂️?‍♂️??

در شهری که چیزی در آن معلوم نبود وهیچ چیز توش عادی نبود و طوری که گاهی مردم چیزی که دوست نداشتن رو می‌خریدند و کسی که دوستش نداشتن باهاش دوست بودن، و گاهی چیزی که دوست داشتن می‌خریدند  و کسی که دوستش داشتن  باهاش دوست بودن. در این شهر قابل پیش بینی بودن یه رویا بود یعنی هر آن ممکن  بود که آتش فشان از آسمان فوران کند و بدون اینکه به زمین برسد به کوهش بر گردد در  این شهر مردی بود که بر یه روال بود و همیشه نسبت به چیزی که می‌خواست عمل می‌کرد و از چیزایی که نمی‌خواست دوری می‌کرد. انگار با کل عالم فرق داشت، انگار اهل اون شهر نبود ،انگار پدر مادرش بهش اجبار یاد ندادن، همه یجوری به اون مرد نگاه میکردند جوری که انگار اون  آدم نیست آنها به دلیل تفاوتش اونو نمیدین و بهش چیزی نمیدادن از خوراک و آب تا محبت چون اون فرق  داشت .

 ماجرای این تفاوت از آنجا شروع شد که مرد برای اولین بار به بیرون آمد تا خرید کند. چون تا قبل آن پدر مادرش به خرید می‌رفتند که روز قبلش در یک تصادف مردند. مرد به مغازه برای خرید رفت و گفت:(من  تن ماهی با طعم فلفل میخوام) و فروشنده گفت :(ندارم ساده ببر) و مرد هم در جواب گفت:( من ساده دوست ندارم و نمی‌برم). فروشنده مرد را از مغازه اش بیرون انداخت و به او پشت سرش گفت متفاوت. طوری که انگار ناسزا گفت، مرد که هنوز در شهر قدم میزد،فروشنده ویدئوی مرد متفاوت شهر را در رسانه های شهر به اشتراک گذاشت تا همه ببینند و تقریبا همه دیدند و متعجب حیرت زده به او نگاه می‌کردند و در همین حالت به وی بی اعتنایی می‌کردند و آن را آدم حساب نمی‌کردند و نمیدیدند مرد که از گرسنگی و کمبود های بسیار رنج می‌برد تصمیم گرفت از شهر برود بار و بندیل خودش رو بست و وقتی به مرز برای خروج رسید نگهبانان اجازه خروج به او ندادند چون از اون متنفر بودند. و اون رو به زندان بردند. و در آخر آن مرد چون دیگه تقریبا داشت  میمرد از این که نه غذا دارد نه آب و نه دوست مجبور شد که مثل بقیه شود و مثل باقیه افراد جامعه نا معلوم شود. و وقتی داشت به فردی مثل آنها تبدیل می‌شد ، من از خوابی که مثل کابوس بود برام پریدم چون هرکسی یجوری و یکی بودن واین  ترسناکه انگار که در کنار یه مشت زامبی که بدون فکر در کنار هم زندگی میکنند زندگی کنی. زامبی ها هم یک هدف دارند و اون خوردن  آدم های  زنده  است و مردم این شهرم مانند آنها فقط برای یک هدف مشترک زندگی می‌کردند ماندن در اجتماع  در حالتی که اگر به دولت خود هجوم می‌بردند تا این قانون را تغییر دهد این کار عملی می‌شد ولی آنها عادت کردند آنها از بچگی از پدر مادرشان یاد می‌گرفتند که (خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت  شو.) این مشکل آنها ریشه در خاندانشان داشت و قابل تغییر نبود و مرد داستان چون پدر مادری داشت که اکثر خانه نبودن اینطور تربیت نشد و تفاوتی داشت که درست بود.

‌نویسنده :MATIO?